داشتم با خودم فکر میکردم
به این نتیجه رسیدم که امشب برم دم خونه خانم ام البنین مثل عراقیا اونقدر در بزنم تا جوابم رو بدن ...
اونقدر التماس کنم تا توفیق کربلا رو بهم بدن :)
#مُصَوِرالخِضر
امام حسین جانم
خسته از همه آدم های شهر منو باخودت ببر
تو که از حال دلم داری خبر منو با خودت ببر
چشمامُ میبندم...
دارم با ذوق کوله اربعینم رو میبندم و با وسواس خودم رو با مشغول کردن به چیدن وسایل قبل سفر دلگرمی میدهم
بعد خودم رو مرز شلمچه پیدا میکنم؛
درست روبه روی گیت بازرسی
مامور میگوید خانم گذرنامه تون رو لطف میکنید ...
گذرنامه ام که مهر میخورد...
به سمت وصال یار می شتابم
به نجف میرسم و بعد هم
از جاده نجف به کربلا شروع میکنم به راه رفتن
گرمای زیاد باعث میشه صورتم قرمز بشه امونم رو از دست بدم ؛ اما به راهم ادامه میدم چون میدونم سفر کربلای یعنی اوج سختی ...
چند قدم که برمیدارم
بچه هایی خرما و آب تعارف میکنند
عطر سیب همه جا رو فرا گرفته
دل در دل ندارم تا برسم به عمود آخر...
آنقدر شوق دیدار دارم که تند تر راه میروم
برای خواب به موکب ها میروم
چقدر آن خواب میتواند شیرین باشد
خوابی با خیال راحت و روبروی کولر استراحت میکنم تا فردا دوباره راهی شوم
آنقدر راه میروم تا پاهایم خسته شود
شروع میکنم به غر زدن و مکان و زمان را فراموش میکنم
رفیقم به پهلویم میزند و میگوید پا رو ول کن عمود آخریم حرم رو نگاه کن ...
سرم با سرعت بالا می آورم
خواب نیست؛ رویا نیست؛ اینجا کربلاست
بغضم میشکند و اشک وجودم را در آغوش میگیرد ...
با او دوتایی به سجده میرویم و به هم میگیم دیدی رسیدیم ؛)
#مُصَوِرالخِضر