eitaa logo
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
320 دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
371 ویدیو
20 فایل
به نام خدای آفریننده رنگ سبز 🌱 حاوی روزمرگی های منِ خودم اگه فرصت کنم😅 دخیلک یاام البنین¹⁸⁴ مُتوَلـد‌ِ بیستُ شِشُمین روز‌ اَز هشتُمین‌ مآهِ‌ هِزآرُ چهارصدُ‌ یک عاشق نبردبا اسرائیل کارشناس الهیات
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی بغض احسان یاسین برای شهادت خیلی قشنگ بود ... ان شاءالله قسمتتون بشه :) پ.ن=این عکس رو ببینه سکته میزنه 😂 خب زاویه بد شده :/
بریم خدا رو یه حق سه ساله اباعبدالله قسم بدیم تا حال آبجی ما هم بهتر بشه :) پ.ن= بردنش دکتر و حالا من نگران مونده ام ... التماس دعا
هدایت شده از امــام زمانم🖤
جهت بهبودی بیمارمدنظرسهم شما یك حمد🌸
چشمامُ می‌بندم... دارم با ذوق کوله اربعینم رو میبندم و با وسواس خودم رو با مشغول کردن به چیدن وسایل قبل سفر دلگرمی میدهم بعد خودم رو مرز شلمچه پیدا میکنم؛ درست روبه روی گیت بازرسی مامور میگوید خانم گذرنامه تون رو لطف میکنید ... گذرنامه ام که مهر می‌خورد... به سمت وصال یار می شتابم‌ به نجف میرسم و بعد هم از جاده نجف به کربلا شروع میکنم به راه رفتن گرمای زیاد باعث میشه صورتم قرمز بشه امونم رو از دست بدم ؛ اما به راهم ادامه میدم چون میدونم سفر کربلای یعنی اوج سختی ... چند قدم که برمیدارم بچه هایی خرما و آب تعارف میکنند عطر سیب همه جا رو فرا گرفته دل در دل ندارم تا برسم به عمود آخر... آنقدر شوق دیدار دارم که تند تر راه میروم برای خواب به موکب ها میروم چقدر آن خواب میتواند شیرین باشد خوابی با خیال راحت و روبروی کولر استراحت میکنم تا فردا دوباره راهی شوم آنقدر راه میروم تا پاهایم خسته شود شروع میکنم به غر زدن و مکان و زمان را فراموش میکنم رفیقم به پهلویم میزند و میگوید پا رو ول کن عمود آخریم حرم رو نگاه کن ... سرم با سرعت بالا می آورم خواب نیست؛ رویا نیست؛ اینجا کربلاست بغضم میشکند و اشک وجودم را در آغوش می‌گیرد ... با او دوتایی به سجده می‌رویم و به هم‌ میگیم دیدی رسیدیم ؛)
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
یه نوحه قدیمی با هم گوش بدیم :)
دخیلک یا ابوفاضل :)
‹با خودش میخوند: ما را رضا به کرب و بلا برد و قبل از آن ما را حسین به صحن گوهرشاد برده بود›
یا من خیلی کم طاقت شدم یا دنیا داره باهام بد تا میکنه :)
از زمین و آسمون امشب گله داشتم 🥲 صدا بلند‌ شد... از جام پریدم یکمی که صدا کمتر شد دیدم صدای مداحیِ ... همون مداحی دوازده تا گل سرخ 🥺 رفتم در رو باز کردم ببینم چه خبره دیدم که همسایه ها یه میز گذاشتن دارن چایی آتشی درست میکنن و میدن دست مردم ... اومدم توی خونه یکی دوساعتی گذشت دختر همسایه در زد گفت همسایه نمیایی یه چایی امام حسینی بخوری... رفتم دیدم ردیفی نشستن یکی گوشت ها رو به شکل کباب میکنه یکی سرخ میکنه اون یکی مخلفات رو می‌گذاشت روی نون بعد تند و تند میدادن به ماشین ها ... اشک از چمشام اومد فک کنم تا الان شما هم متوجه شده باشین دلهره و اشک های من به خاطر چی بود؟ اره دقیقا ... برای اربعین اصلا حال و هوای اربعینی داره برا خودش همینجوری توی فکر بودم خانم همسایه گفت بفرمایید دخترم :) یکی برداشتم و با خودم گفتم چی بهتر از این نذری امام حسینی اصلا شاید این مقدمه اربعینمون باشه ...