‹با خودش میخوند:
ما را رضا به کرب و بلا برد و قبل از آن
ما را حسین به صحن گوهرشاد برده بود›
از زمین و آسمون امشب گله داشتم 🥲
صدا بلند شد...
از جام پریدم یکمی که صدا کمتر شد دیدم صدای مداحیِ ...
همون مداحی دوازده تا گل سرخ 🥺
رفتم در رو باز کردم ببینم چه خبره دیدم که همسایه ها یه میز گذاشتن دارن چایی آتشی درست میکنن و میدن دست مردم ...
اومدم توی خونه یکی دوساعتی گذشت
دختر همسایه در زد گفت همسایه نمیایی یه چایی امام حسینی بخوری...
رفتم دیدم ردیفی نشستن یکی گوشت ها رو به شکل کباب میکنه یکی سرخ میکنه اون یکی مخلفات رو میگذاشت روی نون بعد تند و تند میدادن به ماشین ها ...
اشک از چمشام اومد
فک کنم تا الان شما هم متوجه شده باشین دلهره و اشک های من به خاطر چی بود؟
اره دقیقا ...
برای اربعین اصلا حال و هوای اربعینی داره برا خودش
همینجوری توی فکر بودم خانم همسایه گفت بفرمایید دخترم :)
یکی برداشتم و با خودم گفتم چی بهتر از این نذری امام حسینی اصلا شاید این مقدمه اربعینمون باشه ...
#مُصَوِرالخِضر
خب خدانگهدار کرمان عزیزم :)
پ.ن=من دوباره دارم از کرمان میرم
البته با یه کوله 😅
#مُصَوِرالخِضر
خود قطار هم متوجه شده #مُصَوِرالخِضر اومده و سبز دوست داره🙂
پ.ن=خودشیفته هم نیستم 😂
بچها این چقدر شبیه برج مراقبته 😂
ولی فک کنم برای نظامی هاست
#مُصَوِرالخِضر
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
بچها این چقدر شبیه برج مراقبته 😂 ولی فک کنم برای نظامی هاست #مُصَوِرالخِضر
ای وای نه 😂
فک کنم این برای مراقبت از کارخونه بود