ولی خب به نظرم بچه ها بهترین روانشناس های دنیا هستن میگی نه بیا برات بگم چرا ؟
داشتم غذا درست میکردم یهو پسر داییم صدام زد گفت :
غمگینی ؟؟؟
گفتم : از کجا فهمیدی ؟
گفت : ازحالت صورتت فهمیدم رفتارتم مشخصه
در باورم نمیگنجه این بچه اینقدر فهمیده باشه
ماشاءلله بهش 🙂
پ.ن=منی که تمام سعی ام درزندگیم اینه که حداقل خانواده ام نفهمن من ناراحتم مامانم برگشت گفت : این ذلیل مرده یه چیزیش هست به ما نمیگه 😅
قیافه من 🥲
قیافه مامانم 🧐
قیافه مامان بزرگم🤔
#مُصَوِرالخِضر
هدایت شده از امــام زمانم🖤
میگمارفقااااا
همونطور که چندشب پیش
خیلی یهویی سوپرایز شدید
و هول کردید و
سریع اخبار رو دنبال کردید
یه روزی هم همینطورناگهانی صدای ندای:
«ألا یا أهل العالم أنا الإمام القائم»
مثل بمب توی جهان صدا میده
و خبرظهور رو میشنوید..
پس دست کم نگیرید
از پا ننشینید
رها نکنید، سستی نکنید
به سمت اهداف مهدیﷺ حرکت کنید...😍
•
•
@emam_zamanam312
این اوضاع مرتب من ساعت ۷ صبحه
تا ۷ شب انقدر خاکی میشم که نگم براتون 🥲
#مُصَوِرالخِضر
یه کیف گنجایشش حداقل ۷ تا کتاب درسیه
اما من امروز چهار تا کتاب هر کدوم هم ۳۰۰ صفحه ، ظرف غذا و ماگ ، وسایل جانبی ، جانماز و... رو جا دادم تو کیفی به این گنجایش
اکنون کمرم در حال شکستن است 🥲
#مُصَوِرالخِضر
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
یه کیف گنجایشش حداقل ۷ تا کتاب درسیه اما من امروز چهار تا کتاب هر کدوم هم ۳۰۰ صفحه ، ظرف غذا و ماگ
تازه یکی از کتاب هام رو هم جاگذاشتم
اونمکتاب درسی که الان دارم 😐
و استاد تو این سه هفته اصلا از کتاب درس نداد امروز میخوااد از کتاب بگه
یادمه نوجوان بودم یه شب به اصرار دختر خاله های بابا که بچه های بسیج یا شایدم هیئت دانشگاه بودن رفتم دانشگاه وارد که شدم فقط یه جای سرسبز اول در به چشمم خورد و بعد مسیر مسجد رو طی کردیم تا رسیدیم آنقدر جمعیت اومده بود که ما به سختی اون ته ته مسجد یه جایی گیرمون اومد نشستیم یه خانمی هی میرفت و می اومد و یه لیستی دستش بود میگفت کمک به سازمان عتبات و عالیات از اون برگه های دستش خیلی خوشم اومد انگار یه رسیدی بود که از طرف امام حسین دریافت میکردی
از اون صدقه های اولی بود که توی هیئت میدادم یه دو هزار تومنی بود که برگه ای به ارزش پنج هزار تومان بهم داد انقدر اون برگه برام ارزشمند بود که نگم براتون ...
همون شب بود که یهو مداح برگشت گفت ان شاءالله اربعین کربلای هممون امضا بشه درسته شرایط رفتن سخته اما زیارت امام حسین نشد نداره کلی اشک ریختم و به امام حسین التماس کردم یادمه بابا یه موتور داشت پشت موتور تو اون دل سرما نگاه کردم به آسمون و خدارو صدازدم و گفتم یه کربلا نصیب من نمیشه ؟
علاقه من به اربعین و کربلا از همون بچگی و نوجوانی بود توی اون هیئت بیشتر شد شاید التماس های اون شب توی محوطه مسجد باقر العلوم دانشگاه ملی(باهنر خودمون) اولین کربلای من اونم اربعین رو امضا کرد دقیق همون زمانی که اولین سال دانشجویی من نوجوان بود ...
آنقدر ذهنم درگیر شد که بابا رو راضی کردم زنگ بزنه به دختر خاله اش و ببینه اون شبا هم حاج عادل مداحش بوده یا نه ؟
اونم نه گذاشت و نه برداشت گفت آره هیئت امیرالمونین یادش بخیر مداحی حاج عادل و یا حسین غریب مادر هایی که میخوند 💔🥺
#مُصَوِرالخِضر