یادمه نوجوان بودم یه شب به اصرار دختر خاله های بابا که بچه های بسیج یا شایدم هیئت دانشگاه بودن رفتم دانشگاه وارد که شدم فقط یه جای سرسبز اول در به چشمم خورد و بعد مسیر مسجد رو طی کردیم تا رسیدیم آنقدر جمعیت اومده بود که ما به سختی اون ته ته مسجد یه جایی گیرمون اومد نشستیم یه خانمی هی میرفت و می اومد و یه لیستی دستش بود میگفت کمک به سازمان عتبات و عالیات از اون برگه های دستش خیلی خوشم اومد انگار یه رسیدی بود که از طرف امام حسین دریافت میکردی
از اون صدقه های اولی بود که توی هیئت میدادم یه دو هزار تومنی بود که برگه ای به ارزش پنج هزار تومان بهم داد انقدر اون برگه برام ارزشمند بود که نگم براتون ...
همون شب بود که یهو مداح برگشت گفت ان شاءالله اربعین کربلای هممون امضا بشه درسته شرایط رفتن سخته اما زیارت امام حسین نشد نداره کلی اشک ریختم و به امام حسین التماس کردم یادمه بابا یه موتور داشت پشت موتور تو اون دل سرما نگاه کردم به آسمون و خدارو صدازدم و گفتم یه کربلا نصیب من نمیشه ؟
علاقه من به اربعین و کربلا از همون بچگی و نوجوانی بود توی اون هیئت بیشتر شد شاید التماس های اون شب توی محوطه مسجد باقر العلوم دانشگاه ملی(باهنر خودمون) اولین کربلای من اونم اربعین رو امضا کرد دقیق همون زمانی که اولین سال دانشجویی من نوجوان بود ...
آنقدر ذهنم درگیر شد که بابا رو راضی کردم زنگ بزنه به دختر خاله اش و ببینه اون شبا هم حاج عادل مداحش بوده یا نه ؟
اونم نه گذاشت و نه برداشت گفت آره هیئت امیرالمونین یادش بخیر مداحی حاج عادل و یا حسین غریب مادر هایی که میخوند 💔🥺
#مُصَوِرالخِضر
🔶مراسم بزرگداشت شهید سید حسن نصرالله و شهدای مقاومت
🔹سخنران: حجت الاسلام والمسلمین عسکری
🔹بانوای: کربلایی میلاد قاسمی
با حضور خانواده شهدای حادثه تروریستی گلزار شهدای کرمان
با پرده خوانی مجری توانمند آقای حمیدی
🗓️زمان : سهشنبه ١٧ مهر ساعت ٢٠
📍مکان : دانشکده فنی و مهندسی بعد از جمهوری ١۴
#پایگاه_شهید_کاوه
#راه_نصرالله
⚜ https://eitaa.com/bdkave ⚜
یعنی من اینستامُ که باز میکنم یکی استوری گذاشته رفته ماه عسل اون یکی تازه عروسیش بوده یکی دیگه سالگرد ازدواجش رو مراسمگرفته ، اون یکی سوپرایز تولد آقاشه 😂
یعنی چی ؟؟؟
#مُصَوِرالخِضر
بهمگفت : اینجا چه خبره؟
گفتم :مسابقه داریم
همینجوری که عکس ها رو نگاه میکرد منممسابقه رو توضیح دادم بهش بعد گفت : خب پس من میخوام بنویسم
وقتی متوجه مسابقه شد گفت من عربم یکی از دوستانم سوریه ای و اون یکی فلسطینی هستن میخوام براتون متن استوری رفیق فلسطینی ام رو بنویسم برامون نوشت و بعد از اینکه متن رو به همون لحجه عربی خوند دیدم داره گریه میکنه بهش گفتم : ان شاءالله به زودی فلسطین آزاد میشه و با هم دوستت رو قدس میبینیم دیدم گریه هاش بیشتر شد
گفت میدونی چی اذیتم میکنه اینکه دوستم هر روز استرس از دست دادن خانواده اش رو داره این ناراحت کننده ترین حرفی بود که شنیدم و فقط سکوت کردم ...
#مُصَوِرالخِضر
روزهایی که تنهام خیلی قشنگه 🙂
پ.ن=البته که امروز قرار بود دوستم رو ببینم و نشد و حالم گرفته اس ولی خب این روزا رو با هیچی عوض نمیکنم روزایی که از خستگی سرم رو روی بالش میذارم دیگه هیچی نمیفهمم ...
و این جمله معروفی که همیشه توی ذهنم پلی میشه : خدایا مرا خرج کاری کن که برای آن آفریدی 💚
#مُصَوِرالخِضر
یکی نیست بگه استاد کلاستون انقدر خوب بود که هر پنج دقیقه در من انگیزهای به وجود میاورد. انگیزهای برای چک کردن ساعت.
خب دیروز از هفت صبح تا یازده شب خونه نبودم
الانم دارم میرم بیرون 😅
یعنی مشخصه میخوام از تک تک لحظاتم استفاده کنم 😅