البته که یه بنده خدایی بعد چند وقت نشونه دیده که میام براتون میگم🙂
#مُصَوِرالخِضر
ولی من میگم هیئت محلِ رشد هر انسانی است . .
از خادم های هیئت گرفته تا مسئول هیئتی که میخواد بهترین مراسم رقم بخوره تا پسر بچه ای که میاد و مداحی میکنه و بهش مسئولیت داده میشه تا چای روضه و اتفاقاتی که اونجا می افته و کسایی که دلشون رو به دل خانم وصل کرده بودن :)
همه و همه...
ان شاءالله حضرت معصومه به هم برکت بده
#مُصَوِرالخِضر
📣 #فرهنگی_خبر
📌 معاونت فرهنگی و اجتماعی با همکاری کانون بسیج اساتید دانشگاه شهید باهنر کرمان برگزار می کند؛
🔴 همایش مهارت حل مسأله و سازگاری
با حضور:
🔹🔹دکتر سعید عزیزی🔹🔹
📅 چهارشنبه ۲۵ مهرماه
🕐 ساعت ۱۳
📍حسینیه شهدای گمنام دانشگاه
#هم_دانشگاهی
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
🆔 eitaa.com/uk_hamdaneshgahi
🆔 t.me/hamdaneshgahisbuk
آنقدر گفتین دورهمی مجردها باید پول بدیم بیایین دانشگاه ما تازه رایگان هم هست 😂
ساقی خودکار ها شدم رفت 😂
امروز یکی اومد میخواست رو برگه اسمش رو بنویسه یه جوری خودکار از دستش گرفتم گفتم خانمم خودممینویسم دیدم افتاد به معذرت خواهی ببخشید من نفهمیدم شما از کارمندان هستید فک کردم از این دانشجویان سنگ اندازی😂
گفتم با اجازتون من دانشجو ام ولی سنگ انداز نیستم 😐🥲
پ.ن=آخرش نفهمیدم منظورش چی بود
فک کنم آی کیوم اومده پایین 😂
#مُصَوِرالخِضر
چقدراینجملهیشهیدخلیلی
قَشنگهکهمیگه:
هیشکيپشتتوننیس!
هیشکيپُشتآدمنیس
فقطخداهستِش...🌱🫀
چهارشنبه که بود با تمام ناراحتی که داشتم قسمت شد و به منزل شهید رفتم حاج خانم عزیزی که همسر شهید و خواهر شهید و مادرخانم شهید بود
با خوشرویی تمام وارد شدم
به قول کرمونی ها میگن آدم از روی باز یه جایی میره و میمونه خوه حاج خانوم از اون حس هایی داشت که دلت میخواست ساعت ها بشینی انقدر که قشنگ و دلنشین بود
بعد از یک ساعتی که حاج خانوم از شهید و دختر مرحومشون گفتن دیگه وقت رفتن بود و منی که میخواستم بیشتر در مورد شهید بدونم و یه گنگی بزرگی توی ذهنم ایجاد شده بود تا اینکه متوجه شدم شهید کتاب دارن و بعد هم از میون همه قرعه خوندن کتاب به نام من افتاد
بیایین یکم از کتاب و خاطرات شهید بگم براتون :
بابا کی می آیی ...؟
کتاب شهید جاوید الاثر محمود میرافضلی
شهید میرافضلی تا ده سالگی در روستای گنجان (روستایی در نزدیکی رابر) در مکتب خانه مشغول درس خواندن و آموزش قرآن بود و به همه خواهر و برادر ها و رفقا توصیه میکرد که قرآن خوندن رو یاد بگیرن
ده ساله که میشه پدرش رو از دست میده و محمودی که زمان بودن پدر هم کمک دست او بود حالا دیگر با تمام این غم و اندوه از دست دادن پدر مجبور شد مکتب را رها کند و به سمت کرمان برای کار کردن بیاد اولش میره توی کاروانسرایی کار میکنه و همه هزینه ها رو میفرسته برای مادرش که برای پدرمرحومش خیرات بدهد و بعد هم در تعمیرگاه یه ارمنی کار میکنه یکی از رفقای شهید بهش میگه تو چجوری پیش یه ارمنی کار میکنی شهید میگه که من مسلمونم تمام تلاشمو میکنم که حقی بر گردنم نمونه
بعد همه این اتفاق ها رفقا و صاحب کار محمود دخترهایی معرفی میکنند که ازدواج کنه اما محمود پیش مادر رفته و به سفارش مادرش با دختر دایی سیزده ساله خود ازدواج میکند و با او به کرمان می آیند و به گفته حاج خانم در کتاب هیچ چیز بلد نبوده اما شهید به او قول داده همه چیز را به او یاد دهد و به قولش هم عمل کرده است
در زمان انقلاب یکی از جوانان تاثیر گذار بوده که شب ها اعلامیه و عکس امام را پخش میکرده یه روز صاحب خانه متوجه این میشود که او انقلابی است و ایشان را از خانه اش بیرون میکند ولایتمداری و شرکت شهید در نماز جمعه و مراسم های مسجد جامعه و تظاهرات خیابان قائم تا فتحعلی شاه مثال زدنی است بعد از انقلاب اسلامی و این مسائل به حضور در بسیج اهتمام می ورزد و زمان جنگمثل اکثر شهدا همه بزرگان رو داضی میکنند که مادر را راضی کنند تا به جبهه برود و بعد رضایت مادر راهی جبهه می شود بعد از اینکه دفعه اول از جبهه برمیگردد خواهرش میگوید برای سلامتی ات گوسفند نذر کردیم اما شهید ناراحت میشود و میگوید شما باید این گوسفند ها را برای شهادت من نذر میکردید ، در همین حین شهیداز مفقودالاثر میگوید زمانی که همسرش او را بدرقه میکند میگوید میدانم جبهه اسارت و شهادت و جانبازی دارد اما من میخواهم مثل حضرت زهرا مفقود شوم.
پارت اول
#مُصَوِرالخِضر