آنقدر گفتین دورهمی مجردها باید پول بدیم بیایین دانشگاه ما تازه رایگان هم هست 😂
ساقی خودکار ها شدم رفت 😂
امروز یکی اومد میخواست رو برگه اسمش رو بنویسه یه جوری خودکار از دستش گرفتم گفتم خانمم خودممینویسم دیدم افتاد به معذرت خواهی ببخشید من نفهمیدم شما از کارمندان هستید فک کردم از این دانشجویان سنگ اندازی😂
گفتم با اجازتون من دانشجو ام ولی سنگ انداز نیستم 😐🥲
پ.ن=آخرش نفهمیدم منظورش چی بود
فک کنم آی کیوم اومده پایین 😂
#مُصَوِرالخِضر
چقدراینجملهیشهیدخلیلی
قَشنگهکهمیگه:
هیشکيپشتتوننیس!
هیشکيپُشتآدمنیس
فقطخداهستِش...🌱🫀
چهارشنبه که بود با تمام ناراحتی که داشتم قسمت شد و به منزل شهید رفتم حاج خانم عزیزی که همسر شهید و خواهر شهید و مادرخانم شهید بود
با خوشرویی تمام وارد شدم
به قول کرمونی ها میگن آدم از روی باز یه جایی میره و میمونه خوه حاج خانوم از اون حس هایی داشت که دلت میخواست ساعت ها بشینی انقدر که قشنگ و دلنشین بود
بعد از یک ساعتی که حاج خانوم از شهید و دختر مرحومشون گفتن دیگه وقت رفتن بود و منی که میخواستم بیشتر در مورد شهید بدونم و یه گنگی بزرگی توی ذهنم ایجاد شده بود تا اینکه متوجه شدم شهید کتاب دارن و بعد هم از میون همه قرعه خوندن کتاب به نام من افتاد
بیایین یکم از کتاب و خاطرات شهید بگم براتون :
بابا کی می آیی ...؟
کتاب شهید جاوید الاثر محمود میرافضلی
شهید میرافضلی تا ده سالگی در روستای گنجان (روستایی در نزدیکی رابر) در مکتب خانه مشغول درس خواندن و آموزش قرآن بود و به همه خواهر و برادر ها و رفقا توصیه میکرد که قرآن خوندن رو یاد بگیرن
ده ساله که میشه پدرش رو از دست میده و محمودی که زمان بودن پدر هم کمک دست او بود حالا دیگر با تمام این غم و اندوه از دست دادن پدر مجبور شد مکتب را رها کند و به سمت کرمان برای کار کردن بیاد اولش میره توی کاروانسرایی کار میکنه و همه هزینه ها رو میفرسته برای مادرش که برای پدرمرحومش خیرات بدهد و بعد هم در تعمیرگاه یه ارمنی کار میکنه یکی از رفقای شهید بهش میگه تو چجوری پیش یه ارمنی کار میکنی شهید میگه که من مسلمونم تمام تلاشمو میکنم که حقی بر گردنم نمونه
بعد همه این اتفاق ها رفقا و صاحب کار محمود دخترهایی معرفی میکنند که ازدواج کنه اما محمود پیش مادر رفته و به سفارش مادرش با دختر دایی سیزده ساله خود ازدواج میکند و با او به کرمان می آیند و به گفته حاج خانم در کتاب هیچ چیز بلد نبوده اما شهید به او قول داده همه چیز را به او یاد دهد و به قولش هم عمل کرده است
در زمان انقلاب یکی از جوانان تاثیر گذار بوده که شب ها اعلامیه و عکس امام را پخش میکرده یه روز صاحب خانه متوجه این میشود که او انقلابی است و ایشان را از خانه اش بیرون میکند ولایتمداری و شرکت شهید در نماز جمعه و مراسم های مسجد جامعه و تظاهرات خیابان قائم تا فتحعلی شاه مثال زدنی است بعد از انقلاب اسلامی و این مسائل به حضور در بسیج اهتمام می ورزد و زمان جنگمثل اکثر شهدا همه بزرگان رو داضی میکنند که مادر را راضی کنند تا به جبهه برود و بعد رضایت مادر راهی جبهه می شود بعد از اینکه دفعه اول از جبهه برمیگردد خواهرش میگوید برای سلامتی ات گوسفند نذر کردیم اما شهید ناراحت میشود و میگوید شما باید این گوسفند ها را برای شهادت من نذر میکردید ، در همین حین شهیداز مفقودالاثر میگوید زمانی که همسرش او را بدرقه میکند میگوید میدانم جبهه اسارت و شهادت و جانبازی دارد اما من میخواهم مثل حضرت زهرا مفقود شوم.
پارت اول
#مُصَوِرالخِضر
شب عملیات فرا میرسد و حنا میبندد و محیای شهادت می شود و با برادرش راهی عملیات بیت المقدس میشوند و در نهایت در شب و میان آتش های بعثی ها و با گلوله ای به قلبش شهید میشود و برادر شهید میگوید که بعد ها دنبال جنازه اش بودیم متوجه شدیم بعثی ها در کانال آب ریخته اند و آب جنازه رو به حور برده و همان جا ماندگار شده و این ها همه را حدس هایی میداند
در این میان دلم نمی آید که از علاقه پدر به دختر نگویم شهید علاقه زیادی به فاطمه داشته است حاج خانم میگفت سه شب فاطمه اذیت میکرده لپش را کشیدم و بعد خواب دیدم که شهید آمده و فاطمه را گرفته و برده و بعد آورده سه بار صحنه را دیدم و وقتی بیدار شدم دیگر هیج زمانی با او بدرفتاری نکردم شهید به همسرش نامه ای نوشته و گفته از فاطمه مراقبت کن و من هم راه کربلا که باز شد برایت سوغاتی می آوردم
حاج خانم از علاقه شهید میگفت و بعد هم گفت محمود فاطمه را سهم خود و سمیه را هم سهم من کرد شاید برایت عجیب باشد که چرا این حرف را زدم اما این را بگم که حاج خانم علاوه بر از دست دادن و همسر و برادر و دامادش دخترش را هم از دست داده همان دختر عزیز پدر که بعد از مدتی تحمل سرطان فوت شده و سهم مادر فقط رفتن سر مزار دخترو همکارش شده است .
پ.ن=
چهارشنبه درست متوجه نشدم که حاج خانم خواهر شهید بودن یا خواهرزاده شهید که زمان خوندن کتاب گفتم :
چرا متوجه نشدم ؟ بی دلیل نبوده که همان لحظه متوجه شهادت برادر حاج خانم شدم که دوازده سالش بوده که از روستا پیش حاج خانم و دو دخترش می آید و در شانزده سالگی به خاطر زمین نماندن اسلحه شهید به جبهه می رود و در شلمچه شهید می شود و داماد حاج خانم هم در میان شهدای غدیر که در اثر هواپیمایی که به کوه سیرچ خورد شهید شد .
و این هم از بخش های زندگی شهید جاویدالاثر میرافضلی ...
پارت دوم
#مُصَوِرالخِضر
وسط ستاد استقبال اومدیم دوره 🥲
اگ از من بپرسند از چی مرگ میترسی؟
میگم از کارهایی که نکرده ام 💔
#مُصَوِرالخِضر
از من به شما نصیحت هیچوقت رنگی که رنگ روسری مسئولین هست رو نپوشید 😂✌️
#مُصَوِرالخِضر