eitaa logo
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
320 دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
371 ویدیو
20 فایل
به نام خدای آفریننده رنگ سبز 🌱 حاوی روزمرگی های منِ خودم اگه فرصت کنم😅 دخیلک یاام البنین¹⁸⁴ مُتوَلـد‌ِ بیستُ شِشُمین روز‌ اَز هشتُمین‌ مآهِ‌ هِزآرُ چهارصدُ‌ یک عاشق نبردبا اسرائیل کارشناس الهیات
مشاهده در ایتا
دانلود
شب عملیات فرا می‌رسد و حنا می‌بندد و محیای شهادت می شود و با برادرش راهی عملیات بیت المقدس می‌شوند و در نهایت در شب و میان آتش های بعثی ها و با گلوله ای به قلبش شهید می‌شود و برادر شهید میگوید که بعد ها دنبال جنازه اش بودیم متوجه شدیم بعثی ها در کانال آب ریخته اند و آب جنازه رو به حور برده و همان جا ماندگار شده و این ها همه را حدس هایی می‌داند در این میان دلم نمی آید که از علاقه پدر به دختر نگویم شهید علاقه زیادی به فاطمه داشته است حاج خانم میگفت سه شب فاطمه اذیت میکرده لپش را کشیدم و بعد خواب دیدم که شهید آمده و فاطمه را گرفته و برده و بعد آورده سه بار صحنه را دیدم و وقتی بیدار شدم دیگر هیج زمانی با او بدرفتاری نکردم شهید به همسرش نامه ای نوشته و گفته از فاطمه مراقبت کن و من هم راه کربلا که باز شد برایت سوغاتی می آوردم حاج خانم از علاقه شهید میگفت و بعد هم گفت محمود فاطمه را سهم خود و سمیه را هم سهم من کرد شاید برایت عجیب باشد که چرا این حرف را زدم اما این را بگم که حاج خانم علاوه بر از دست دادن و همسر و برادر و دامادش دخترش را هم از دست داده همان دختر عزیز پدر که بعد از مدتی تحمل سرطان فوت شده و سهم مادر فقط رفتن سر مزار دخترو همکارش شده است ‌. پ‌.ن= چهارشنبه درست متوجه نشدم که حاج خانم خواهر شهید بودن یا خواهرزاده شهید که زمان خوندن کتاب گفتم : چرا متوجه نشدم ؟ بی دلیل نبوده که همان لحظه متوجه شهادت برادر حاج خانم شدم که دوازده سالش بوده که از روستا پیش حاج خانم و دو دخترش می آید و در شانزده سالگی به خاطر زمین نماندن اسلحه شهید به جبهه می رود و در شلمچه شهید می شود و داماد حاج خانم هم در میان شهدای غدیر که در اثر هواپیمایی که به کوه سیرچ خورد شهید شد . و این هم از بخش های زندگی شهید جاویدالاثر میرافضلی ... پارت دوم
وسط ستاد استقبال اومدیم دوره 🥲 اگ از من بپرسند از چی مرگ می‌ترسی؟ میگم از کارهایی که نکرده ام 💔
از من به شما نصیحت هیچوقت رنگی که رنگ روسری مسئولین هست رو نپوشید 😂✌️
مامانم میگفت امیدم از بودن تو از دست دادم انگار دو تا دختر بیشتر ندارم😅🥲
سلام من رو دوباره از ستاد استقبال می شنوید 🙂
بعضی از رفیق ها هم هستن که دور میفهمی دیگه نیستن 😅 خنده از روی دردِ و این حرف رو از یکی دیگه فهمیدم :)
چای برای رفع خستگی 🙂
به قول یکی از بچه ها چه دامان قشنگی داره خانواده من نمیدونه برام خوراکی های مورد علاقه ام رو می‌خرن که من خونه بمونم 😂😂
آخرین شماره پذیرش هم جالبه😂
ولی ماه امشب از حیاط محل برگزاری دوره ☺️
وقتی دیر میرسی تو اتاق خادم ها میری 😍😅
رزق های جذابشون😃