eitaa logo
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
323 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
373 ویدیو
20 فایل
به نام خدای آفریننده رنگ سبز 🌱 حاوی روزمرگی های منِ خودم اگه فرصت کنم😅 دخیلک یاام البنین¹⁸⁴ مُتوَلـد‌ِ بیستُ شِشُمین روز‌ اَز هشتُمین‌ مآهِ‌ هِزآرُ چهارصدُ‌ یک عاشق نبردبا اسرائیل کارشناس الهیات
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🇮🇷 پنجمین اردوی زیارتی طلایه‌داران مقاومت 📌 بازدید از یادمان‌های شهدای مقاومت و مدافع حرم استان کرمان 🔰 ویژه دانشجویان دانشگاه شهید باهنر کرمان | ظرفیت محدود ⏰ مهلت ثبت‌نام: پایان روز چهارشنبه ۵ دی ماه 📆 بازه برگزاری اردو: ۷ الی ۸ دی‌ماه 🏢 بازدید از یادمان ها شهدای مدافع حرم (رفسنجان و سیرجان) 📝 برای ثبت‌نام برادران عدد یک را به شماره تماس 09140329201 ارسال نمایید. (روی شماره تماس بالا بزنید کپی میشه) 📝برای ثبت نام خواهران نیز عدد دو را به شماره تماس 09020264558 ارسال نمایید. (روی شماره تماس بالا بزنید کپی میشه) 💳هزینه ثبت‌نام: ۱۰۰ هزار تومان (٪۵۰ تخفیف ویژه دانشجویان جدید الورود ) 🔗ما را در کانال‌های زیر دنبال کنید: 🔹http://t.me/rn_moghavemat 🔸http://eitaa.com/rn_moghavemat
این مولودی تا ابد:)
انـــدر احــوالات راهــیان مقــاومــت
ولی روایت گری تنها آرزوییه که میخوام بهش برسم:)
یکی از رفقام مشهد بود همش بهش غبطه میخوردم یه بار بهش گفتم فلانی خوش به حالت هر وقت میخواهی بری حرم راحت آماده میشی میری گفت نع اینجوری ها هم نیست تو الان مگه خودت نزدیک مزار حاجی نیستی گفتم اره، ولی چه ربطی داره گفت: یعنی خودت هر وقت اراده کنی میتونی بری اون موقع نفهمیدم چی گفت ولی الان خیلی خوب میفهمم🥺❤️‍🩹
من خیلی آدم ِ{عه وایسا اینجا ازت یه عکس بگیرمی} هستم🌝🤌🏻
از اونجایی که هفته مقاومتِ آماده اید بریم راهیان مقاومت؟
اینترنت هاتون روشن کنید بریم دو روز قبل:)
از دو روز قبل شوق و علاقه دیدن رفیقی رو داشتم که چند سال انتظارش داشتم ببینمش و از خوشحالی نمیخواستم دست خالی برم رهسپار گل فروشی شدم 😊
دل تو دلم نبود که بالاخره انتظارم به پایان رسید 🙂 -دیدن حاج یونس زنگی آبادی
از راهیان مقاومت باید نوشت... از شهید زنگی ابادی شروع میکنم شهیدی که سه سال تمام انتظار دیدنش را داشتم صبح روز جمعه ۷ دی ماه و به سر رسیدن انتظار دلم را کنار مزارش گره زدم و سرم را روی مزارش گذاشتم درد ودل های کوچک و بزرگم رو گفتم برای رفقایم دعا کردم همون کسایی که تا کارشون جایی گیر می کرد میرفتن پیش حاج یونس و منی که از این نعمت محروم بودم به حاجی گفتم: دوورت بگردم حالا میفهمم بچه ها چی میگفتن، حالا میفهمم اینجا چه مأمن امنی است راوی اومد میون صدای راوی رفتم سال شهادت حاج یونس و نحوه شهادتش میون اون همه صدا، صدای خمپاره و تیر توی سرم چرخید روایتگری تمام شد توی فکر خودم بودم که یکی از رفقا صدام کرد و گفت: فهمیدی چی شد؟ گفتم: چی؟ گفت انگاری حاجی دعوتمون کرده خونه شون با اون همه ذوق راه افتادیم سمت خونه با صفای شهید و بعد شنیدن داستان شیرین حاج یونس قصه ما از زبون همسرشون قشنگ ترین افتتاحیه راهیان ما بود:)