eitaa logo
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
321 دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
369 ویدیو
20 فایل
به نام خدای آفریننده رنگ سبز 🌱 حاوی روزمرگی های منِ خودم اگه فرصت کنم😅 دخیلک یاام البنین¹⁸⁴ مُتوَلـد‌ِ بیستُ شِشُمین روز‌ اَز هشتُمین‌ مآهِ‌ هِزآرُ چهارصدُ‌ یک عاشق نبردبا اسرائیل کارشناس الهیات
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا همه چیز سخت است روایتش رو حتما مینویسم براتون...
عمیقا به یاد شما امروز کنار حاج مهدی حال غریبی داشتم❤️‍🩹
حس غریبی دور اطراف گلزار حاکم بود پاهایم می لرزید اما با قدرت پله ها روبالا رفتم وارد گلزار شدم خانواده های شهدا هر کدام گریه میکردند و به هم دلداری میدادند همه منتظر بودند تا شهدایشان، پاره های تنشان برسند رفتم کنار حاج مهدی باهاش دردودل کردم گفتم حاجی دیدی چی شد!؟ دوباره تو گلزار مهمون اومده البته مهمون که نه حالا دیگه میزبان برامون آورده شد صدا بالا رفت نگاه کردم اون سمت دیدم صدا از کنار مزار حاجیه دویدم اون سمت دیدم صدای گریه پاسدارهای عزیزمون بود همه به هم میرسیدن و میگفتن دیدی چی شد!؟ دیدی چجوری بچه ها جلوی چشمامون سوختن... دیگه طاقت نیاوردم یکمی دور شدم ولی ذهنم کاملا درگیر کلمه سوختنی بود که از زبون اون افراد شنیده بودم دیدم یه خانمی اومد همه رفتند کنارش بعد از اون گفت من میخوام برم کنار حاج قاسم رفت و شروع کرد به مرگ بر اسرائیل گفتن فکر کردم حتما یکی از خانواده های شهداست اون لحظه به ذهنمم خطور نکرد این خانم قوی که با عصاش روی زمین میزد و شعار میداد مادر شهید باشد خلاصه که صدای مداحی اومد دویدم و از پله ها رفتم بالا آره شهدا رو آوردن ولی خب قبلش باید میبردن پیش خانواده هاشون تا با جگر گوشه شون برای همیشه وداع کنن یکی یکی شهدا رو آوردن یکی از شهدا برام خیلی خاص بود انگار منو به سمت خودش میکشوند رفتم دنبالش صبر کردم تا تابوت رو کنار خانواده اش بذارن مادرش حبیب، حبیب گویان اومد کنار پسرش نشست و بعد هم پدرش اومد یه وداع قشنگ مادرونه با صدای لالایی گوش دادم و راه افتادم سمت بقیه شهدا اونجا هیچکش حالش خوب نبود نه پلیس ها نه سرباز ها و نه پاسدار ها و نه عکاس ها اصلا همه آدم هایی که اونجا بودند هر گوشه ای که میرفتی یه عکاسی گریه کنان عکسش رو میگرفت خب منم به طبع دستم میلرزید ولی ادامه دادم چون قوی بودن همان مادر شهیدی را دیدم که کنار مزار حاجی مرگ بر اسرائیل میگفت اینجا هم همینطور دقیق کنار تابوت عباسش، باخودم فکر کردم که یک مادر اگر قوی باشد بچه هایش هم قوی میشوند از چه لحاظ!؟ از این لحاظ که با هر شعاری که مادر سر میداد فرزندانش هم قاتل برادرشان را نفرین میکردند از کنار این یکی شهید رفتم سراغ آن یکی گفتم شاید روایتی از امید به دستم برسد روایت امید فقط گریه های دخترش بود هی میگفت: بابا بابا کجا رفتی!؟؟ اینجا روضه سه ساله میخواندند به یاد سه ساله اباعبدالله رفیق شهید که تا آخرین لحظات کنار شهید بود میگفت: امید لحظه شهادت فقط لبخند میزد و خوشحال بود این یعنی اون جاش خوبه ماییم که بیچاره عالم شدیم تاب نیاوردم رفتم کنار شهید بعدی اینبار آقا محمد علی هایی را شنیدم که زبان ها نمی افتاد کنارش رسیدم همانجا بود که فهمیدم تازه قرار بود عروسی بگیرد رفتم آن طرف تر کنار شهید یاسر بنی اسد خانواده اش التماس میکردند که تابوت را بازکنند که جگر گوشه شان را ببینند اما ناگهان مادر شهید آمد مادرانه رجز میخواند و میگفت: تمام پسرهایم فدای ایران، شهید که گریه نداره، براش دعا کنید ولی گریه نه!!! اومدم بیرون تنها شهیدی که هیچی ازش نفهمیدم شهید محسن جعفری بود در همین حین آقای اسماعیلی برای هر کدام از شهدا یک روایت میگفت: برای محمد علی بنی اسد کارت عروسی اش رو نشون داد برای عباس اسحاقی روضه حضرت زهرا خوند برای محسن جعفری هم گفت که آشپز امام حسین بوده و خانمش خادم الشهدا آقای اسماعیلی گفت خانم آقا محسن به خودت افتخار کن چون از این به بعد علاوه بر خادم حاج قاسم خادم اقا محسنم هستی... و تمام... پ.ن=ببخشید روایت زیادی شد برای هر کدام عکس و فیلم دارم و که کم کم براتون میفرستم
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خون شهیدان ما امتداد خون شهیدان کربلاست... [شهید محسن جعفری]
امروز علاوه بر اینکه ۱۴۰۴.۴.۴ روز سال حساب میشه ، چهارشنبه هم هست یه چهارشنبه از