آبی طور
پ.ن=این سفری با انگشتر آبی و چارخونه اومدم😅
#راهیان_نور
@Noraphoto80
هر استانی که بچه هاسش رو برا جنگ میبرده جایی برای استقرار میخواسته مثلا بچه های تهران توی دوکوهه هستن
هر استانی یک جایی بوده لشکر ۴۱ ثارالله فقط بچهای کرمان نبودن بلکه بچهای سیستان وهرمزگان بودن و بعد جنگ جدا میشوند وقتی ما این تعداد نیرو رو داشتیم جایی میخواستیم و اوایل جنگ تو چادر زندگی میکردند سال ۶۱ نیاز به یک قرارگاه است عراق کمتر به اهواز میپرداخته بچه ها جایی را در شهر پیدا میکنند که کنار کارخانه زمینی است و آنجا ساکن میشوند و سنگر هایی میسازند ۱۸ تا سوله میسازند و آنها به دست رزمندگان ساخته شده اند نیروهای یه گردان در سوله ها میبردند و یه حسینیه است و بیشترین کمک رو بچه های کوهبنان کمک میدهند و نماز جماعت ها آنجا بود و خیلی ها از این نماز شب ها و نمازهای جماعت همینجا شهید میشوند هنوز هم میشه از نماز جماعت های اینجا شهید شد مثل شهید بیاضی زاده راهیان نورش روهمینجا گذرونده خادم همین قرارگاه بوده شهید بیاضی زاده ای که سال ۹۰ راوی راهیان نور دانشگاه باهنر بوده کسی باورش نمیکرده و همش دس میانداختنش ولی ایشون با تمام قدرت روایت گری میکنه و میشه رفیق شیش بچهای اون دوره راهیان نور
خلاصه که
وقتی جنگ تموم میشه صاحب کارخونه برمیگرده و حاج قاسم برای حلال بودن زمین بخش هایی رو خریداری میکنه و برای راهیان اونجا میشه محل رفت و آمد زائرا
و یه زمانی آتش سوزی میشه و اونجا رو بازسازی میکنند ولی هنوز بخش هایی هست که به همون حالت مونده
#راهیان_نور
#روایت_مجازی
@Noraphoto80
اینم روایت واسه شماهایی که امسال نیومدین من به یاد تک تک شما هستم و روایت گری ها رو اینجا براتون میزارم میدونم که شهدا حواسشون به شما هم هست😊
رفقا راستی خیلی بهم ایراد گرفتن که شاید آه یکی بگیرت این کارا رو میکنی شاید دلشون بشکنه آدم هایی که منو میشناسن قشنگ میدونن که من اینجوری نیستم و دوست دارم تمام رفیق هام در شادی هام باشن در تموم سفر ها کنارم باشن ولی خداییش اگه اذیت میشین بگید من رعایت کنم پیام هم که ناشناسه متوجه نمیشم کیه🙃
https://harfeto.timefriend.net/16686760354016
دوست دارم روایت گری دوکوهه رو با این جمله شهید اوینی شروع کنم؛
دوکوهه آیا دوست داری پادگان یاران مهدی نیز باشی پس منتظر باش !
دوکوهه مکانی است در چند کیلومتری اهواز تو دوکوهه هیچوقت جنگ نشده دوکوهه یه پادگانه که قبل انقلاب اسلامی پادگان ارتش بوده رفقا دوکوهه قبل انقلاب یه مکانی بوده که سرباز ها ازش فراری بودن اما زمان جنگ حسرت همون جوونا بوده که فقط یه لحظه اونجا باشن و اعزام بشن به خط مقدم
این مکان قبل عملیات فتح المبین (یکی از عملیات های موفق) مورد توجه نیروهای سپاه قرار گرفت و به مرکز پرورش نیرو قبل اعزام به جبهه تبدیل شد
تو اولین حمله عراق به ایران اولین نیروها از دوکوهه اعزام شدند و یکی از پادگان های مهم دوران دفاع مقدس است !
دوکوهه شهیدای معروفی داره مثل حاج ابراهیم همت و حاج احمد متوسلیان و حسین خرازی و مهدی زین الدین
بله رفقا دوکوهه خیلی سردار داره سردارانی که هیچگاه عقب نشینی نمیکردند و خودشون میرفتن خط مقدم تا بقیه هم درس بگیرند
اینجا دلم میخواد از حاج احمد متوسلیان بگم کسی که معلوم نیست زنده است یا نه کسی که ربوده شده توسط اسراییله وقتی که جنگ شد با حاج همت یه لشکر راه اندازی کردند و لشکر موفقی در عملیات فتح المبین بود بعد این عملیات اسرائیل دستور حمله به لبنان را میدهد و حاج احمد متوسلیان و چند تا از رفقایشان به سمت لبنان حرکت میکنند و ماموریت انجام میشود و برای برگشت آماده میشوند اینجا حاج احمد لباس پاسداری را می پوشد و به مقصد بیروت حرکت میکنند برای از به دست اوردن مدارک جاسوسی اسرائیل که در راه آنها را اسیر میکنند و کسی از آنها خبر ندارد.
#راهیان_نور
رفقا زمانی که جنگ شد هیچکس جنگ را انتخاب نکرده بود اما این جنک جنگی بود که به زندگی زنان هم رسیده بود دیگه نمیشد دست روی دست بگذارند تا کشورشان را غصب کنند شروع کردن به انجام کارهایی که از بهشون بر میآمدند لباس میشستند خشاب اسلحه پر میکردند عراقی ها رو اسیر میکردند و میبردند سمت مسجد، جگر گوشه های خودشون رو میبردند غسل و کفن میکردند و آنها را دفن میکردند و خیلی از کارهای بزرگ و کوچک دیگه
حالا میخواییم بریم یه جایی که کلا روایت خانم هاست
میخواییم بریم لب یه حوض وقتی که اسم حوض میاد ناخوداگاه تو ذهن هممون یه حوض آبی وسط خونه های قدیمی میاد اما نه این حوض از اون حوض ها نیست بلکه یه حوضیه که آب هایش رنگ آب نیست رنگ خونه ؟
شاید براتون سوال باشه چرا؟
چون لباس های خونی هزاران شهید در این حوض ریخته شده همان لباس هایی که بر تن شهدایی بود که صادقانه پای اعتقادشان ایستادند و از هیچ چیز دم نزدند، لباس هایی که به همت زنان در پشت جبهه شاید بر تن چند رزمنده دیگر میرفت
شاید بعضی ها بتونن حدس بزنن کجا میریم ؟
اره داریم میریم حوض خون
مکانی توی یه بیمارستان نزدیک خط مقدم ،بیمارستان شهید کلانتری بیمارستانی که رزمندگان زخمی و شهید را از گوشه و کنار اهواز و شلمچه و خرمشهر به انجا می آوردند یا مداوا میشدند یا لباس هایشان توسط زنانی شیر دل شسته میشد و به تن غیور مردانی دیگر میرفت
این حرکت شجاعانه زنان به بحث اقتصادی جبهه کمک های بسیاری میکرد چون از لحاظ لباس برای رزمندگان کمتر هزینه میشد
چرا میگیم شیر دل چون از هر لباسی که از شهدا میشستند ممکن بود بخشی از بدن شهدا باشه ❤️
#راهیان_نور