eitaa logo
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
321 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
371 ویدیو
20 فایل
به نام خدای آفریننده رنگ سبز 🌱 حاوی روزمرگی های منِ خودم اگه فرصت کنم😅 دخیلک یاام البنین¹⁸⁴ مُتوَلـد‌ِ بیستُ شِشُمین روز‌ اَز هشتُمین‌ مآهِ‌ هِزآرُ چهارصدُ‌ یک عاشق نبردبا اسرائیل کارشناس الهیات
مشاهده در ایتا
دانلود
220😂🖐
به دوران پولدار شدن کارخانه جات آب معدنی خوش آمدیدـ
تا ابد جاوید شاه نجف💚
از آدم هایی که قرآن ها یا مفاتیح سبز رو وقف جاهای متبرک میکنند بی نهایت سپاسگذارم 💚🌱 📍اینجا عباسعلی کرمان
خدایا از شر له شدگی در اتوبوس به تو پناه میبرم😐🥲
ولی این کافه قرآنی اگه فضای قرآنی نداشت خیلی خوب مردم رو گول میزد😂🙌
قشنگ بود...☺️♥
پرسیدند فرق کریم با جواد در چیست ؟ فرمودند شخص کریم همین که چیزی از او درخواست کنید ، به شما عنایت می‌کند ولی شخص جواد به دنبال سائل می‌گردد تا به او عطا کند .🖤
به وقت حاج قاسم💔🥀
مینی نجم الدین😅🙌🥺
دایره ارتباطاتم از بچه نیم ساله شروع میشه تاااااا خانوم هفتاد سالههههه به نظرتون دایره رو تبدیل کنم به نقطه یا هنوز زوده!؟ 😂🫴🏻
خبر شهادت شهید زرنگی پور را جور دیگری شنیدم با دوربین فیلمبرداری در دستش که یک دو سه ای گفت:«و بعد صدای مداحی آمد روی عکس ها و تکه فیلم هایی که به دست صداوسیما رسیده بود تا پخش شود» نمیشناختمش اینترنتی هم نبود که در مورد او چیزی بیشتر بدانم روزهای حکومت نظامی سختی بود، کسی از هفت شب بیرون نمی رفت تا مبادا آسیبی به او برسد از این جهت روزهای سختی بود که مردم خودشون از هم میترسیدن البته اگه آنهایی که این بلاها را رقم زدند از مردم بوده باشند. خلاصه از ماجرای اصلی دور نشیم صبح روز بیستم حضوری که بچها رو دیدم در مورد شهادت شهید زرنگی پور حرف هایی میزدند، یکی میگفت: او را در موسسه ثارالله دیده... دیگری میگفت: بارها او را در مراسمات حاجی دیده... و اون زمان من بودم و کسی که اصلا نمیشناختمش اما همزاد پنداری بسیار زیادی با ایشون داشتم خلاصه گذشت روز ۲۲ دی شروع کار رسانه ای من از فردی که دوربینش با نبودش خاموش شد اما روایتش نه...! اون روز با گوشی نیم سوزی که در باران کربلا آسیب دیده بود خیلی عکس گرفتم کلی فیلم گرفتم کلی با صدا و متن دختر شهید اشک ریختم اما ادامه دادم چون مسیرم همان مسیر شهید بود...! خلاصه من شهید احد را نمیشناختم تا اینکه او را در خواب دیدم در حسینیه ای که من و دو تا از دوستانم و شهید زرنگی پور مقدمات یک جشن را فراهم میکردیم بیرون ازحسینیه که آمدیم دوستانم که در عالم واقع او را میشناختند در خواب انگار نمیخواستند سمت او بروند اما با اصرار های من سه تایی به سمت آقای احد زرنگی پوررفتیم کسی که در خواب تکیه به ماشینی زده بود و لباس طوسی داشت که رنگش همون رنگ لباسی بود که در عالم واقع در عکس های بعد از شهادتش دیده بودم...! "خلاصه که دیدار ما هم انگار قرار بود بعد از شهادت شهید زرنگی پور در عالم خواب واقع شود درست زمانی که تعلل داشتم برای ادامه دادن انجام کارهای فرهنگی خودم" پ.ن: استاد ایزدی با متنی که نوشته بودند محرک اصلی نوشتن من شدند تا این متن بماند برای روزهایی که دوباره در ادامه مسیرم تعلل داشته باشم