eitaa logo
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
320 دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
370 ویدیو
20 فایل
به نام خدای آفریننده رنگ سبز 🌱 حاوی روزمرگی های منِ خودم اگه فرصت کنم😅 دخیلک یاام البنین¹⁸⁴ مُتوَلـد‌ِ بیستُ شِشُمین روز‌ اَز هشتُمین‌ مآهِ‌ هِزآرُ چهارصدُ‌ یک عاشق نبردبا اسرائیل کارشناس الهیات
مشاهده در ایتا
دانلود
جمهوری اسلامی ایران حرم است 🇮🇷 @Noraphoto80
ماهی ها هم دور اسمت می‌گردند 😍 @Noraphoto80
رفقا فردا عصر ساعت ۴ فیلم موقعیت مهدی از شبکه یک حتما نگاه کنید من تا حالا ندیدمش ولی خیلی تعریفش رو شنیدم در مورد شهید باکری هستش 😊
موقعیت مهدی شروع شد حتما ببینین 😊
قاب هایی از عاشقانه های شهیدان مهدی و حمید باکری در فیلم موقعیت مهدی 💔🍃 @Noraphoto80
و کتابی 📖که عاشقانه های حمید باکری و همسرشان و احترام و با ادبی و مظلومیت شهید را روایت می‌کند🖇 و از اینکه به مال دنیا اهمیت نمی‌دادند برای مثال: زمانی که با همسرشان ازدواج می‌کنند💍 همسرشان یه چمدان👜 پر از لباس با خود می آورد ولی شهید باکری بهش میگه که فقط دودست لباس یک دست را بپوش یه دست را بشور 🙃 *حالا بیاییم فکر کنیم اگه ما بودیم میگفتیم‌ مال بابامه 😂* همسر شهید از مرتب بودن شهید می‌گویند که توی دانشگاه تک بودن از خوشتیپی وهمه او را دوست داشتند 😊 و اما به حاشیه نرویم و برسیم به بحث اصلی شهادتشان که در ۶ اسفند شهید شدند💔 و مفقود الاثر هستند ایشان در جایی شهید شدند که هر کس برای نجات او و دیگر رزمندگان رفته است شهید شده و عراقی ها او را زدند😔نحوه شهادت شهید‌ اینگونه بوده است که یک خمپاره به پیشونی اش می‌خورد و چندها‌ خمپاره دیگر به بدنشان و تکه،تکه شدن جانش جالبه بدونید وقتی به همسرشان خبر دادند گفته اند که حاج مهدی شهید شده اما همسرشان گفته اند که نه حمید شهید شده و کاملا خبر داشته اند :) و در خاطراتشان آمده است که گفته است هیچ وقت طاقت این را نداشتم با جنازه حمید روبرو شوم گویا حمید خودش این را می‌دانست💔🌱
بعد از شهادت حمید ، دیگر آن مرد همیشگی نبود ،عکس شهدای لشکر را چسبانده بود به دیوار ،اگر خانه می آمد کاری نمی‌کرد فقط می نشست‌ روبه‌روی دیوار به عکس ها خیره میشد و بی تاب بود و حرفی نمیزد. من تمام مدت نشسته بودم پشت سرش و نگاهش میکردم ، کارش که تمام شد بلند شد من هم بلند شدم مثل بچه هایی که می ترسند تنها بمانند رفتم و کنارش ایستادم میخواست برود،موقع رفتن پیشانیم را بوسید و چند لحظه ایستاد و به من نگاه کرد و گفت : خداحافظ مواظب خودت باش همیشه موقع خداحافظی پیشانی ام را می‌بوسید به او گفتم امشب نمی‌مانی؟ نمیتوانست‌ گفت که بچها منتظرم هستن و باید بروم پیش آنها... و مهدی برای همیشه از پیشم رفت، من هم وسایلم رو جمع کردم رفتم پیش فاطمه و بچه هایش قم 💔🍃