نمیدونم چی شد!!
اما میدونم خدا بخواد هیچ چیزی جلودارت نیست
الحمدالله در مسیر شما داریم عاقبت به خیر میشیم
آقای شهید ما دعا کن برایمان🖤
#مصورالخضر
هدایت شده از فــــآ|🇮🇷
آقا سیدعلیخامنهای!
امروز ما دعوت شدیم به خادمی در مراسم وداع با پیکر مطهر شما و خانواده عزیزتو ؛
برای آخرین بار در این سالها …
ولی حیف و صد حیف که حسرت دیدارتون تا اخرین روز عمرم باهام میمونه؛
مقصد کجاست!؟
میریم مشهد اما یه سفر متفاوت
و یه روایت متفاوت...!
#مصورالخضر
ساعت ۳ روز ۱۳ تیر ماه بود
همه چيز آماده بود
همه آدم هایی که قرار بود عنوان خادم بر روی اسمشان بیاید طبق ساعتی که به آنها داده شده بود آمده بودند
اما قرار اصلی چیز دیگری را معین کرد ساعت ۵ شد اتوبوسی اومد همه رفتیم تا جلوی اتوبوس جابگیریم عجب اتوبوسی بود شارژر داشت آبسردکن داشت و همه چیز تموم بود
سریع بالا رفتیم جا گرفتیم اما دیدیم چند خانم اومدن که باید پیاده شید
مگه میشه
اره
اونجا بود که با خودم گفتم خداییش از همون اولش میدونستم نصیب ما از این اتوبوس خوب ها نمیشه با حالت غمی پیاده شدیم
و بالاخره اتوبوسی که ساعت ۳ هنوز از مقصد ۴٠٠کیلومتری کرمان حرکت کرده بود رسید
سوار شدیم و راه افتادیم
اینجا بود که به یاد رهبر شهیدمون صبر رو یاد گرفتیم، درست از اون قسمت از شخصیتشون که در مقابل همه اتفاقات صبر داشتند و آرامش خودشون رو داشتند
خلاصه پلن روایت اول ما به پایان رسید...!
#مصورالخضر
آقا چرا برا نماز وایمیستم
بعد چترود وایمیستیم
چرا مداحی نمیزاریم بعد چترود میزاریم
کی نور های ماشین رو روشن میکنید بعد چترود
انگار راننده قصه ما تمام مسائل رو از بعد چترود بسته بود انگار وقتی قراردادش را امضا کرده بودند گفته بودند سفر شما از چترود شروع می شود...!
کسی چه میداند شاید راننده مشهدی ما زنش چترودی است و قول داده تا چترود خلاف نکند 😅
خلاصه از بحث اصلی دور نشیم
موقع نماز شد از چترود هم گذشته بودیم اما توقف نکرد که نکرد
ساعت های ۸:۳٠ یک استراحتگاه بین راهی ایستاد
نمازمان را خواندیم
اونجا همه به هم التماس دعا میگفتند همه از هم میخواستند تا برای وداع یاد هم باشند حالا این آدم ها چه راهی مشهد بودند چه نبودند
احساس غریبی از آنها نمی گرفتی احساس میکردی با هم همسفری برای رسیدن به عزای پدر امت💔
بالاخره نوبت شام بود
تا اومدیم بگیم شام ما رو کی میدید دیدیم یه خانم صدامون زد بچه های خادم شام کنار حوض توزیع می شود ساعت ۹ اونجا باشید
اینجا بود که پلان بعدی ما به پایان رسید.
#مصورالخضر
ساعت از ۹ گذشته بود شام رو نیاوردن
رفتم ببینم چرا دیر شده که گوشی مسئول اتوبوس زنگ خورد خانم فلانی از صدا و سیما اومدن مصاحبه زنده
میخوان با یکی از اعضا مصاحبه کنند همون موقع مسئول نگاهی به من کرد و گفت برو برا مصاحبه،
اومدم بگم نه که به اصرار چند تا از بچه ها رفتم مصاحبه کنم
۱۲۳مرور میکنیم
مجری: ببخشید من افتخار مصاحبه با چه کسی رو دارم
اونجا بود که فامیلم رو گفتم و شروع شد
آقاعه گفت خب پس بریم استرس نداری حرف هاتون آماده است
گفتم بله بریم من بداهه گویی خوبی دارم خیالتون راحت
هنوز پخش زنده شروع نشده بود آقای فیلمبردار بهم گفت ببین دختر فقط در مورد حست بگو درمورد امریکا و اسرائیل این چیزا حرفی نزنی کپ کردم گفتم مگه میشه من با این چیزایی که گفتی پدر کشتگی دارم اصلا ما منتقم خون آقاییم، منتظریم انتقام رو از اینا بگیریم
گفت میدونم اما من ماموریت گفتن این حرف رو دارم بیا و چیزی نگو
گفتم مطمئن نیستم گفت خب پس علی تو اصلا سوالی نپرس که به این مسئله مرتبط بشه
حقیقتا توی کل مصاحبه ای که داشتم ذهنم صد صد درگیر این بود که چرا نباید از قاتل حرفی زد چرا من تا اومدم یه چیزی بگم فیلمبردار ابرو انداخت بالا خلاصه هزار تا چرا اومد تو ذهنم
اما خب جوابی در نیافتم بعد مصاحبه خیلی با خودم فکر کردم خیلیییییی فقط یه جمله با خودم گفتم اونم اینکه امیدوارم خون آقا رو توافقی پایمال نکنند...!
این پلان هم با یاد رهبرغریبمون به پایان رسید.
#مصورالخضر
رفتیم سوار اتوبوس بشیم
چشممون خورد به یه ماشین آشنا ما بهش میگفتیم کافه گفتگوی بشری اما انگار اسمش کافه سیار موثر بود
چون
چند نفر رو دور خودش جمع کرده بود و همه رو درگیر خوندن متنش ها کرده بود
اینجا بود که
برام سوال شد که چرا باید این ون رو توی مسیر مشهد ببینم چرا رنگ هاش پاک نشده...!
با خودم فکر کردم که ون عاقبت به خیر ما همونجوری که از اول جنگ پا به پای دانشجو ها بود برای کار فرهنگی شهادت آقا و ایران حیف بود یه مشهد نصیبش نشه...!
خوشبحالت ون
خوشبحالت که آخرش خودت رو به تشییع آقا رسوندی...!
#مصورالخضر