هدایت شده از حوزه علوم اسلامی دانشگاهیان
❓چرا اتحاد در جنگ حیاتی است و نقد داخلی ممنوع؟
🔸جلوگیری از فرسایش و وهن درونی
🔸نقد در جنگ؛ تکمیل نقشه دشمن
🔸الگوی قرآنی "ربیون": خوداتهامی به جای دگر اتهامی
🔸اولویت دفاع و زمانشناسی نقد
💢ثبات قدم و پیروزی در سایه اتحاد
📌از هرگونه تحقیر، تصعیف یا ایجاد شکاف در جبهه خودی بپرهیزید.
📌نقدها را درون گفتمانی و خصوصی کنید.
📌تمام تمرکز بر دشمن باشد.
#حوزه_علوم_اسلامی_دانشگاهیان
https://eitaa.com/hoi_hodat
هدایت شده از حوزه علوم اسلامی دانشگاهیان
❓چرا وعدهها و نشانههای ظهور، مانند "سید خراسانی"، محقق نشدهاند؟
❗️راز بداء در نشانههای غیرحتمی ظهور
🔰برخی بشارتها و نشانهها ممکن است دچار بداء و تغییر شوند.
🔸لوح محو و اثبات: جایگاه علمی که ممکن است تغییر کند.
🔸امالکتاب (لوح محفوظ): جایگاه علم الهی که تغییری در آن راه ندارد.
📌بداء در نشانههای حامی هم محتمل است، اما در اصل ظهور نه!
🚫سید خراسانی از نشانههای حتمی ظهور نیست.
هدایت شده از حوزه علوم اسلامی دانشگاهیان
🇮🇷 دفاع مجازی، وظیفه ملی-میهنی ما در برابر جنگ ترکیبی متجاوزان به کشورمان است.
🔸در پی تداوم جنگ ترکیبی همهجانبه علیه میهن اسلامی، و به منظور حفاظت حداکثری از امنیت ملی و تضمین عملکرد بیوقفه نیروهای سلحشور نظامی و امنیتی، رعایت دقیق نکات زیر برای دفاع موثر در فضای مجازی ضروریاست:
1⃣ از انتشار و تبادل تصاویر و فیلم مربوط به مناطق آسیبدیده و مورد حمله اجتناب نمایید.
2⃣ از انتشار هرگونه اطلاعات محلی درباره وضعیت حملات دشمن و حوادث خودداری نمایید.
3⃣ از انتشار اطلاعات زیرساختهای حیاتی کشور به شدت پرهیز کنید.
4⃣ از انتشار تصاویر و فیلم مربوط به جابجایی تجهیزات نظامی خودداری نمایید.
5⃣ از انتشار اخبار تأیید نشده پرهیز کنید.
6⃣ از تبادل هرگونه اطلاعات محرمانه و حساس مرتبط با وضعیت جنگ و حملات دشمن با سامانههای هوش مصنوعی خارجی خودداری نمایید.
💢همکاری هوشمندانه و مسئولیتپذیری شما در فضای مجازی، نقشی مهم در تقویت جبهه مقاومت ملی و خنثیسازی عملیاتهای دشمن دارد.
#حوزه_علوم_اسلامی_دانشگاهیان
https://eitaa.com/hoi_hodat
اولین پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای تا دقایقی دیگر منتشر خواهد شد
🔹اولین پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی تا دقایقی دیگر منتشر خواهد شد.
🔹این پیام راهبردی که در هفت سرفصل مهم صادر شده، حاوی نکات ویژهای درخصوص رهبر شهید انقلاب، نقش و وظایف مردم، نیروهای مسلح، دستگاههای اجرایی و جبهه مقاومت و همچنین کشورهای منطقه و مواجهه با دشمنان است.
روز نگار 18 اسفند
نبرد رمضان
قسمت اول
«گرد و خاک غلیظ و روزه داری»
تلخی خاک غلیظ با طعم تند باروت در دهانم می نشیند. مثل وقتی که آرد نخودچی را می گذاری در دهان. چطور ناگهان تمام آب دهان را به خود می کشد و زبانت همچون کویر خشک می شود. همانطور شده است دهانم. و مجبورم با همین حالت، نفسم و توانم را جمع کنم و داد بزنم : «کسی توی این خونه هست؟ کسی توی ساختمون مونده؟ کمک می خواهید؟»
کمی برمی گردم عقب.
در مسیر برگشت از دانشگاه بودم. قرار بود بروم دنبال خانواده تا همگی بریم برای تجمع عظیم بیعت با رهبر جدیدمان. همان که خبر انتخابش چنان هیجان و شوری در مردم ایجاد کرد که همه جای ایران را تکانی دوباره داد. هیجانی که سکینه نیز داشت. (و هنوز دارم این پارادوکس «شور و سکینه» را حلاجی می کنم). از دانشگاه هم عده ای داشتند با هم به سمت میدان انقلاب می رفتند.
پایین تر از مسجد الرسول رسالت توقفی داشتم جلوی تعمیرگاه برای باد لاستیک ها. معطل شدم و کسی کارم را راه نینداخت. منصرف شدم که بروم.
بووووووووووووم.
همه از جای خود پریدند. انفجاری مهیب دقیقا پشت سر ما. با دو کوچه فاصله.
دوباره بووووووووووووووم.
موشک دوم و انفجار دوم. ماشین ها و موتورها با عجله صحنه را ترک می کردند. یکی دو نفر با ترس کنار ماشین خود پناه گرفتند. سنگ و خاک و تکه های ساختمان بود که سرازیر شد بر سرمان.
من هم گازش رو گرفتم و با چندتا لایی کشی خودم را از مهلکه نجات دادم.
ایستادم جلوتر. دیدم همه دارند می روند.
دیدم خونه های یک کوچه را زده.
همراه با ترسی که در وجودم افتاده بود گفتم «نیروهای امدادی میان. الان اگه دوباره بزنه چی. وظیفه من نیست.» ناگهان لحظه ای کوچه را تصور کردم و جواب دادم «من هم اگر بروم پس به چه درد میخورم. این همه ادعا کجا رفت. الان هم که کسی همراهم نیست تا آسیب ببیند. برو». همه این احساسات، هیجان های متناقض، شوک و بهت، حرکت و فرار، استدلال و جواب، در کسری از ثانیه رخ داد.
بالاخره برگشتم سمت کوچه. دیدم واای ! چه بر سر خانه های مردم آورده این بی شرفِ حروم ... ببخشید الان که دوباره یادش میفتم هم میخوام مثل مجید سوزوکی فحش بدم.(فکر کنم خیلی هاتان فیلم اخراجی ها را ندیده اید، ببینید.)
دوباره جابجایی احساسی دیروز آمد: از «حق به جانبی و تبختر و غرور یک فرد فداکار اینبار در نقش ناجی شجاع» به «خوشحالی نمکین همراه با بسیاری شرمساری و احساس حقارت ناشی از دریا دلی بچه های بسیجی و حزب اللهی»
چند نفر دیگر همراه با من رسیدند. فهمیدم خیلی هم کار خاصی نکردم. تا آخر ماجرا فهمیدم اینها خیلی از من جلوترند.
رفتیم داخل خانه ها. فریاد می زدیم که کسی در خانه هست. کمک می خواید؟
بسیاری از فقها و مراجع رساندن گرد و خاک غلیظ به حلق را مبطل روزه میدانند.
خیلی مصداقی از این حکم برایم پیش نیامده بود. جز در خانه تکانی های سالهای گذشته که ماه رمضان و نوروز مقارن بود.
اما این بار در یکی از خانه های مردم. در جنگ رمضان، پیش از تجمع بیعت با رهبر سوم انقلاب اسلامی ایران...
"تلخی خاک غلیظ با طعم تند باروت در دهانم می نشیند. مثل وقتی که آرد نخودچی را می گذاری در دهان. چطور ناگهان تمام آب دهان را به خود می کشد و زبانت همچون کویر خشک می شود. همانطور شده است دهانم. و مجبورم با همین حالت، نفسم و توانم را جمع کنم و داد بزنم : «کسی توی این خونه هست؟ کسی توی ساختمون مونده؟ کمک می خواید؟»"
نفهمیدم روزه ام چه شد اما صدایی پاسخ داد...
ادامه دارد...
18 اسفند 1404
19 رمضان 1447
نهمین روز نبرد رمضان
حسنی؛ امام جماعت نماز ظهر خوابگاه داخل دانشگاه علم و صنعت
#روزنگاری_جنگ
#نبرد_رمضان
#راوی_نو
☑️ #مدرسه_رشد_و_نوآوری_هدات
🆔 [https://eitaa.com/mrnhodat]
روز نگار 18 اسفند
نبرد رمضان
قسمت دوم
«یک جفت کتونی زنانه و نامحرم»
از خانه های اول کوچه یک نفر شعار مرگ بر امریکا گفت. یک خانواده چهارنفری با فرزند کوچکشان بهت زده و ترسان، با سر و روی خاکی از خانه خارج شدند. هر چه جلوتر می رفتی خرابی ساختمان ها بدتر بود.
دو نفر بودیم. رفتیم توی یکی از خانه ها. داد زدیم. پاسخی نیامد. بعدی. بعدی. ناگهان صدای پیرزنی آمد. از پنجره سر بیرون آورد و با صدای نحیفی در بین سروصداهای مردم خیابان و شعله های آتش و گازی که با فشار از علمک آسیب دیده خارج میشد ابراز وجود کرد.
دوباره ترس به جانم افتاد که الان بروم داخل نکند ساختمان بریزد یا مثل نجف آباد دوباره موشک بزند اما سریع خودم را جمع و جور کردم. نفر اول زودتر وارد ساختمان شد. من هم پشت سرش. طبقه اول هم یک نفر در خانه بود که ما اصلا نفهمیده بودیم و داخل ساختمان تازه فهمیدیم. انگار شوک و فشار انفجار صدایش را حبس کرده بود. به هرحال او هم بیرون آوردیم. حاج خانم هم آمد. گفت مریضم و موندم خونه. بعدش فهمیدم دخترش بلافاصله زنگ زده بود و گرای مادرشرا به بچه های بسیج محل داده بود که نجاتش دهند. راه پله پر از شیشه خرده بود. خاک و خل و بوی باروت و سوختگی همه جا را گرفته بود.
رفتیم خانه بعدی. حالا شده بودیم سه نفر. وسط این خانه های مخروبه خالی که اثاث و لوازم مردم را می دیدی به فکر خانه خودت میفتادی. که اگر خانه من بود چه حالی داشتم. و چقدر دوست داشتم دیگران کمکم کنند.
رعایت جوانب شرعی هم برایمان مهم بود. نمیدانم چرا اما یکهو یاد خاطره حاج قاسم و رزمندگان ایرانی افتادم که در سوریه وقتی به خانه های خالی مردم می رفتند همه جوانب شرعی را مراعات می کردند. خودم را جمع و جور کردم و نهیبی که تو هم باید مراقب باشی.
همینطور که خانه به خانه فریاد میزدیم، صدای کمک خواهی زنی آمد. از پنجره فریاد زد. سریع رفتیم بالا. با دستانی خونی، صدای لرزان و ترسیده و گریه، جلوی در بود. همسرش ترکش خورده بود و روی صندلی نشسته بود. خون از پایش جاری بود. هر چی به خانم می گفتیم آرام نمیشد و گریه می کرد.
همسرش را یکی از آن دو نفر جلوتر از من، گرفت بر دوش. راستش را بخواهید من اینجا هم عقب افتادم. از جسوری و پیشگامی آن بسیجی. خون از پایش در راه پله ها می چکید. زن هم گریان و شیون کنان وسایل اصلی اش را جمع می کرد تا برود. دیدم کتانی هایش را گرفته به دست و دارد پا برهنه می رود. با صدای بلند بهش گفتم «شیشه ریخته. کتونی هاتون رو پاتون کنید. آسیب می بینید.» با ترس و گریه در حالی که صدایش می لرزید گفت: « نمیتونم. اصلا نمی تونم پام کنم» شوک انفجار هنوز ولش نکرده بود. سریع کتونی هایش را گرفتم. خم شدم. کتونی را جوری گرفتم که بتواند پا کند اما ناتوان تر از آن بود که بتواند. «خاطره حاج قاسم را چه کنم؟» من فقط کفش های همسرم را آن هم در ماه آخر بارداری هایش برایش پا کرده ام. کتونی های یک نامحرم؟؟؟ با کمال احتیاط و تمام تلاشی که کردم باز هم نشد آن چیزی که می خواستم بشود اما خداروشکر بالاخره کتونی های سفیدش را که روی رد خون شوهرش بود پا کرد و با شتاب و گریه خودش را به همسرش رساند و از ساختمان خارج شد.
ساختمان بعدی اما پیرمرد و پیرزنی بودند که با اصرارهای ما بالاخره از خانه خارج شد. صدای گازی که با فشار از لوله اصلی جلوی خانه می آمد یک لحظه هم قطع نمیشد. پایین ساختمان کلی قرآن و کتاب دعا ریخته بود. انگار برای مجلس قرآن خانگی یکی از خانه ها بود.
ناگهان آتشی را دیدیم. نفر دوم ما گفت قرآن است که دارد می سوزد. با عجله و شتاب و غصه نشستم روی زمین. نمیدانستم چطور قرآن را خاموش کنم. انگار جانم می سوخت. آهان، فهمیدم. دستم را بردم توی خاک و خرابه های خانه، کنار یک عالمه سنگ و آهن، مشت مشت ریختم و کم کم خاموش شد. و من هم آرام گرفتم.
صدای گاز قطع شد. یکی از بچه های بسیج، شجاعانه و آچار به دست قطعش کرد.
از دکلی که وسط کوچه سقوط کرده بود خمیده رد شدیم و به ساختمان های دیگر رسیدیم. همه تخلیه بود. اما بچه های بسیج جسورانه و شجاعانه از راه پله های خراب شده، ساختمان های در حال ریزش و کنار آتش و دود می رفتند تا کسی اگر مانده را نجات دهند.
بچه های بسیج و مردم حزب اللهی وسط این بحران می درخشیدند.
تاریخ اینها را از یاد نمی برد.
18 اسفند 1404
19 رمضان 1447
نهمین روز نبرد رمضان
حسنی؛ امام جماعت نماز ظهر خوابگاه داخل دانشگاه علم و صنعت.
#روزنگاری_جنگ
#نبرد_رمضان
#راوی_نو
☑️ #مدرسه_رشد_و_نوآوری_هدات
🆔 [https://eitaa.com/mrnhodat]
📩 متن کامل اولین پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی
🗓 ۱۴۰۴/۱۲/۲۱
🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62800
#امام_خامنهای
#ولی_فقیه
#مدرسه_رشد_و_نوآوری_هدات
🆔 [https://eitaa.com/mrnhodat]
#میراث_پدر_شهید
✨تجلی برادری و پیوند با ولی✨
💢 حقیقت پدر بودن امام
🔸هدایت پدرانه امام
🔸دلسوزی برای امت
🔸 سرپرستی معنوی جامعه
💢 قوام نظام با ولیّ الهی
🔸محور پایداری نظام
🔸مشروعیت الهی حکومت
🔸جهتگیری الهی جامعه
💢محبت بر پایه اشتراک
🔸شباهتهای ارزشی
🔸همدلی عمیق اجتماعی
🔸پیوند عاطفی مؤمنان
💢دشمن مشترک و اخوت
🔸اتحاد در برابر دشمن
🔸همبستگی مؤمنان
🔸تقویت روح برادری
💢تقرب به امام
🔸محبت به مؤمنان
🔸احترام اهل ایمان
🔸پیوند قلبی با امام
💢مهربانی برای پدر شهید
🔸مهربانی میان مردم
🔸گرهگشایی از مشکلات
🔸تداوم همدلی اجتماعی
#ولی_فقیه
#خط_روایت
#مدرسه_رشد_و_نوآوری_هدات
🆔 [https://eitaa.com/mrnhodat]
هدایت شده از حوزه علوم اسلامی دانشگاهیان
✨پویش "حضور برای وطن"✨
🔸چونکه گل رفت و گلستان شد خراب
بوی گل را از که جوییم؟ از گلاب
بیعت میکنم✋🏻
راه سید علی ادامه دارد🇮🇷
🔸ارسالی از خانم رویا اسلامی معرفتجوی مرکز حوزه علوم اسلامی دانشگاه رازی کرمانشاه
#بیعت_با_امام
#حوزه_علوم_اسلامی_دانشگاهیان
https://eitaa.com/hoi_hodat