زدهای ریشه چنان بر همه اعضای تنم
که شدی جان من و شهر و دیار و وطنم
- حمیدرضا آبروان
- امروز چندین ماهی است که تورا ندارم، تو بیدلیل مرا ترک کردهای و من مُدام به نبودن تو فکر میکنم. گَهگاهی به این میاندایشم که چه شد؟ چرا دستانت بهجای نوازش مرا پس زد؟اما هماکنون همانطور که میبینمت کنار او زیبا لبخند بَر لب داری. دِگر جایی یا که وَقتی برای اندیشیدن به اینکه چه شد که چنین شد نیست. گرچه نمیتواند عشقی که من به تو دادهام را به تو بِدهد، گرچه نمیتواند مانند من بر روی لبانت خنده بکارد، گرچه نمیتواند مراقبت باشد،گرچه... گرچه نمیتواند آنطور که من عاشقانه دوستت داشتم دوستت بِدارد. اما به هرحال بُگذریم، حقیقت تلخیست حِکایت نخواستن تو مرا، زیرا که من زورم به خواستهی تو نرسید، آری من تو را و تو دیگری را دوست داری.
± من پناهندهام '
به مرزهایِ تنت و من همهیِ جهان را در پیراهنِ گرمِ تو خلاصه میکنم ، مثلِ درختی که به سویِ آفتاب قد میکشد ..
۔ احمد شاملو
۔ تو را مولانا سروده ، شجریان خوانده ، مشکاتیان نواخته ، فرشچیان کشیده و شاملو نوشته ׁ﹢