نیلا بالاخره تونسته بود از دست دعوا های سرسام آور آسا و رز خلاص بشه و به اتاقش پناه بیاره که فهمید همسترش رو آوین دزدیده
#مجموعه_آقای_ایکس
#ناخن_های_مشکی
@mrxcollection
https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=251772.17268&btn=ارسال.نظر
آقای ایکس
_آلبرت گوشی رو سوراخ کرده +یدونه ویدئو دیگه بگیریم بهش میگیم تو ترافیک تصادف کردیم #مجموعه_آقای_ایک
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جاسپر که با خیال راحت وایساده اون گوشه تا داداشش چارلی رو جر بده و آلبرت که شک ندارم داره با ذوق بهشون نگاه میکنه:
#مجموعه_آقای_ایکس
#انگشتان_خونین
@mrxcollection
https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=259137.18483&btn=ارسال.نظر
همه از پیدا کردن خواهر هاشون خوشحال شده بودند حتی جاستین
جاسپر نگاهی خنده ی روی لب جاستین کرد تلاش کرد یادش بیاد قبلا هم اون خنده رو دیده؟
نه هیچ وقت
#مجموعه_آقای_ایکس
#انگشتان_خونین
@mrxcollection
https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=269774.71933&btn=ارسال.نظر
کتاب سنگ کاغذ قیچی اثر آلیس فینی
ژانر کتاب: جنایی
به نظرم زیاد جالب نبود و پیچش داستانی اونقدر منو دنبال خودش نکشوند و تونستم بیشتر سوالایی که نویسنده توی ذهن خواننده میذاشت تا تهش جواب بده رو حدس بزنم
وسطای داستان گیج شدم اما وقتی بعد از تموم شدنش چند دقیقه به یه نقطه رو دیوار زل زدم و تو ذهنم دسته بندی کردم فهمیدم چی به چیه😂
داستان از اون قراره که یه زوج نویسنده و فیلمنامه نویس توی ازدواج ده ساله شون به مشکل خوردن و با مراجعه به روانشناس پیشنهاد میگیرن که برن سفر
وقتی میرن سفر میفهمند که انگار این سفر از پیش برنامه ریزی شده بوده و اومدن شون اینجا اتفاقی نیست
چیز جالبی که نویسنده خیلی خوب به نظرم تونسته بود بهش بپردازه بیماری عجیب شوهر داستان مون یعنی آدام هست که توی تشخیص چهره ی افراد ناتوانه و حتی همسرش رو هم نمیتونه تشخیص بده و اون رو با بوش و حالات بدنش میشناسه نه چهره ش!
علاوه بر اون مادرش جلوی چشماش کشته شده اما نتونسته چهره ی قاتل رو بشناسه و تشخیص بده...
#معرفی
@mrxcollection
دوست دارید هر ازگاهی معرفی کتاب داشته باشیم؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/2594388
رابین دو فنجان قهوه ریخته و به من خیره است که در کنج اتاق نشسته ام و ظاهرا به یک نقطه زل زده ام
مدت زیادی است در سکوت گذرانده ایم و ایده اش یعنی بازگشت دوباره مان به یکدیگر اینطور که از این یک هفته پیدا بود، عملی نشده است اما هیچ کدام هنوز جرئت نکرده ایم این شکست مفتضح را به زبان بیاوریم شاید به خاطر همین است که دیگر برایش گل نخریدم و او هم دست از تشویق کردنم برداشت
نگاهم را به ساعت روی دیوار میدهم
عقربه هایش تکان میخورند
پلک های من هم همینطور
دست از زل زدن به دیوار میکشم و به صفحه ی لپ تاپم خیره میمانم
چیز جدیدی نوشته
و کارمان مثل همه ی این یک هفته ققط رد و بدل کردن ایده بوده است
او مینوشت و من هم مینوشتم او کتابش را من فیلنامه اش را
از لحاظ شغلی پیشرفت چشمگیری کرده بودیم و حالا دیگر نیاز نبود التماس نویسندگان را بکنم همسرم یا به ظاهر همسرم کنارم بود و مینوشت و من فیلم میکردم
اما هربار که انگشتانم روی کیبورد لپ تاپ مینشست آن صحنه در ذهنم تداعی میشد
آن صحنه ی لعنتی
آن لکه های خون
آن جسد
برای جنایی نویسی چون او سخت نبود برای من هم همینطور
هیچوقت روحیه ی لطیفی نداشتم اما چیزی که اتفاق افتاده بود را نمیتوانستیم انکار کنیم
صدای تق بلندی من را به خود آورد
برگشتم و به رابین خیره شدم
لیوان افتاده بود
شکسته بود
و قهوه ریخته بود
روی فرش لکه هایش پخش شده بود
من و رابین به آن منظره خیره مانده بودیم
هر دو میدانستیم به چه می اندیشیم
به آن زندگی ای که گرفتیم تا به خودمان زندگی ببخشیم
آقای ایکس
سلام گلم خود داستان ها هنوز کامل آماده نیستند ولی اینجا ما متن های کوچیکی درباره هر کتاب مینویسیم که
سلام عزیزم
خوشحال شدم که خوشت اومده
برای آشنایی بیشتر با مجموعه ی آقای ایکس پیام های سنجاق شده رو چک کنید✨
#پیام_شما