eitaa logo
آقای ایکس
182 دنبال‌کننده
46 عکس
47 ویدیو
0 فایل
معرفی مجموعه کتاب های "در دست چاپ" آقای ایکس کپی ممنوع 🚫 چرا جنی باید عاشق یه روانی بشه که اختلال دو شخصیتی داره؟ ناشناس مون https://eitaa.com/mrxcollection/1457 تقدیمی ها بعد از چند ساعت ، میره اینجا: https://eitaa.com/Tamrxcollection
مشاهده در ایتا
دانلود
_با بستنی از کنار ماشین من رد نشو جسیکا! @mrxcollection
کی میدونه که وقتی الکس نبود که به هرکی بگه چیکار کنه ، گروه A با اون حجم از سردرگمی میتونست کل سازمان رو منفجر کنه ؟ @mrxcollection
یه بار نشسته بودیم وسط یه جمعیت زیاد و داشتیم بدون توجه به همه درباره یه پایان خوب واسه یکی از کتاب‌ها حرف می‌زدیم هی داشتیم درباره گزینه های روی میز بحث میکردیم و طبق معمول شامل قتل و کشتن و ماموریت و همه چیزهای نامعقول و عجیب بود یه خانمه نشسته بود کنارمون هی برمیگشت نگاهمون میکرد یه دفعه گفت ببخشید؟ فکر کردیم می خواد درباره کتاب بهمون نظر بده گفت یه سوال بپرسم جواب میدید؟ نیلو گفت بپرسید اگه تونستیم جواب میدم یارو دراومد یهو گفت چند سالتونه من دوستم ازتون خوشش اومده برا پسرش! مارو میگی؟ همینجوری واا رفتیم😂
جنی گفت میدونی جسیکا تقصیر تو نیست که خنگی ، معده ات جای مغزتو هم گرفته... @mrxcollection
جنی نمیتوانست بدون اسلحه هایش دوام بیارد این را سه ساعت بعد از اینکه تصمیم گرفته بود ۲۵سالگی اش را عادی و در میان مردم عادی زندگی کند فهمیده بود دیگر قرار نبود کلکسیون اسلحه ی شخصی خودش را داشته باشد چون دیگر یک قاتل اموزش دیده نبود حالا فقط یک جوان بیکار بود که به دنبال کار میگشت به همین خاطر هوشمندانه ترین کار را کرده بود یعنی رفته بود و برای مربیگری ان هم در حرفه ی تیراندازی درخواست داده بود امتحان هایشان را به راحتی اب خوردن از سر گذرانده بود و برای خودش هم مدارک جعلی ساخته بود تا نشان دهد مدرک مربیگری دارد اگر داشتن مدرک ضروری نبود بازهم با دیدن مهارت تیراندازی اش به سرعت استخدامش میکردند این را از چهره هایشان میخواند باشگاه تیراندازی ای که در ان استخدام شده بود بزرگ و شیک بود جنی با یک نگاه فهمیده بود اسپانسرش باید ثروتمند باشد سرش را پایین نگه میداشت و موهایش روی صورتش میریخت مثل گذشته ها اول تفنگش را بو میکرد و بعد وقتی مطمئن میشد همان بوی سرد و خنک مورد علاقه اش را میدهد سرش را صاف میکرد، بازو هایش را بالا می اورد، نشانه میرفت و شلیک میکرد چند دقیقه ای به حال خودش گذاشته بودنش تا با اسلحه های باشگاه اُخت بگیرد از همان اول هم پیدا بود اسلحه ها نو هستند و زیاد استفاده نشده اند مشغول لذت بردن از اسلحه ها و چک کردنشان بود که پسری هفده هجده ساله به او نزدیک شد جنی نگاهش را با اکراه از اسلحه ها گرفت و به او داد که منتظر ایستاده بود و انگار حرف هایش توی گلویش گیر کرده بود جنی یکی از ابروهایش را بالا داد پسر دست به سینه شد و گفت تو باید مربی جدید باشی تعریفت رو خیلی میکنن جنی هنوز هم ساکت بود و شکاکانه نگاهش میکرد از سر تا پایش را بررسی کرد پولدار بود یا بهتر است دقیق تر بگوید پدر پولداری داشت به دست هایش نگاه کرد به نظر میامد کار با اسلحه را بلد باشد البته که تفریحی یاد گرفته بود و قطعا به گرد پای مهارت های جنی هم نمیرسید پسر دوباره گفت من پسر صاحب این باشگاه تیراندازی ام به نظر جوون میای چه طوری توی کار با اسلحه ماهر شدی؟ کمی به سمت جنی خم شد و صدایش را پایین اورد بعد گفت نکنه از اون ادم هایی هستی که از بچگی اموزش مخفی دیدن و حالا یه قاتل کار کشته شدی؟ جنی همانطور که توی چشم های کنجکاو پسر خیره بود بدون نگاه کردن به پرنده ی از همه جا بی خبری که رد میشد، ان را روی هوا زد سقوط کردنش حداقل سه دقیقه طول میکشید ارتفاعش انقدر زیاد بود که پسر حتی صدای امدنش را هم نشنیده بود و مات شده به پشت سرش خیره مانده بود جنی تا وقتی که پرنده کنارش روی زمین نیوفتد حرف نزد و وقتی صدای تلپ افتادنش را شنید، همانطور که هنوز هم به او خیره بود گفت یه همچین چیزی!
راشا نمیفهمید چرا هربار آرکا رو میدید میخواست بپره خرخره شو بجوئه، شاید همه چیز تقصیر اون پوزخند منحوسشه... @mrxcollection
بچه ها تا اومدن اعتراض کنند که غذای خوابگاه خوب نشده جسیکا اونو بلعیده بود و بعد هم یدونه دیگه سفارش داده بود _چته گُشنه؟؟ _ انقدر گشنمه وقت تحلیل مزه ندارم @mrxcollection
کتاب هیچکس اینجا حقیقت را نمیگوید اثر شاری لاپنا ماجرای اصلی کتاب از اونجایی شروع میشه که یه بچه ی ۹ ساله گم میشه و پلیس وارد ماجرا میشه تا بفهمه چه اتفاقی افتاده و از اونجایی که حدود ۹۰ درصد کودکان گم شده زنده پیدا نمیشن پلیس باید هرچه سریع تر بچه رو پیداش کنه شخصیت هایی که وارد سیر داستان میشن هرکدوم یه رازی رو دارن که برای اینکه ایوری پیدا بشه باید یکی یکی فاش بشه و هرکدوم به نوبه ی خودشون از راز شون محافظت میکنن و این کارشون با دروغ گفتن به پلیس همراهه و پیدا شدن ایوری روبه تاخیر میندازه کتاب جالب شروع شد اما رفته رفته از جذابیت ماجرا کاسته شد و اونقدری به نظرم خوب نیست که پیشنهادش کنم بخونید @mrxcollection
فیکا یه بار آبی که داشت میخورد رو روی سیستم ها ریخت تا اتصالی کنه و بتونن یه دو سه ساعتی راحت باشن ولی توی کمتر از ده دقیقه تیم فنی براشون سیستم نو راه اندازی کرد _حالا میخواید عجله نکنید @mrxcollection
فرسیا انقدر کتابت خوشگل شده🙈 نیلو^^