مهدی با دیدن کیان که وارد شد، نیم خیز شد که بلند شود، اما با دیدن او، خشکش زد و سلامش توی دهانش ماند.
آرش که با شنیدن صدای در، از اتاق بیرون امده بود، نگاهی به وضعیت مات شده ی مهدی کرد و گفت: انگار وسط قضای حاجتت، برق رفته! این چه ریختیه ...
که او هم با دیدن کسی که پشت کیان بود، حرفش نصفه ماند.
کیان که دید ان دوتا، آبرویشان را، میبرند، کمی کنار رفت، تا آن بچه وارد شود و به کنایه گفت: علیک سلام!
آرش سرفه ای کرد و گفت: سلام؟
کیان، نفس عمیقی کشید و دستش را روی شانه ی پسر بچه گذاشت و رو به آرش گفت: این امیده، شونزده سالشه و...
مهدی با ابروهای بالا رفته، گفت : راه خونه اش رو گم کرده؟
امید، با اخم های در هم، دست به سینه شد و گفت: نگران نباش، من مثل تو گیج نیستم که راه خونه ام رو گم کنم!
مهدی هم اخم کرد و ایستاد، بعد به آن پسرک، چشم غره رفت و گفت: به نظر میرسه گم شدی!
امید هم، قدمی جلو امد و گفت: اون که گم شده، تویی!
کیان به مهدی چشم غره ای رفت و گفت: این عوض سلام کردن به برادرته که شیش ماهه ندیدیش ؟
مهدی، دستی توی موهایش کشید و گفت: میشه صحبت کنیم؟
امید، میان حرفش پرید و گفت: اره اتفاقا خیلی مایلم، بفهمم دقیقا چه خبره!
مهدی به او نیم نگاهی کرد و به سمت کیان تاکید کرد: خصوصی!
کیان و مهدی از جلوی نگاه های خصمانه ی امید توی اتاق رفتند و مهدی در را تقریبا، توی صورت امید، که داشت ، بی آنکه خجالت بکشد ، دنبال شان میکرد، بست و داد زد: گوش وایسی، من میدونم و تو!
امید یک پایش را روی زمین کوبید و مثل بچه ها نق زد : تو خر کی باشی؟
آرش که هنوز برگ هایش روی زمین خزان شده ، ریخته بود، بالاخره لب هایش را تکان داد و گفت: تو برادر مهدی ای؟
امید، با اخم به سمتش برگشت و گفت: اره متاسفانه
ارش سری تکان داد و گفت : و چقدر هم توپت پره!
امید کمی از در فاصله گرفت و زیر لب به او پرید: معلومه که توپم پره ، بعدش هم شما کی باشی؟
آرش نفس عمیقی کشید و گفت: تقریبا یادم رفته بود چقدر از نوجوون ها بدم میاد!
امید با همان صورت اخمویش، گفت : چی گفتی؟
آرش حرفش را اصلاح کرد و گفت: منظورم اینه که ، یادم رفته بود نوجوون ها چقدر، حساس ان.
امید با پوزخند سر تکان داد و گفت : منم یادم رفته بود، پیر ها چقدر حوصله سر برن!
ارش ، دست به سینه شد و گفت : من اصلا هم پیر نیستم، فقط یه سال از برادرت بزرگترم.
امید ، دستش را به چانه اش زد و گفت : کی گفته مهدی پیر نیست؟
#حنظلهcore
#پارت۱۰
آقای ایکس
بچه ها یه بحثی منو فرسیا داشتیم، سر اینکه پیش فرض ذهنتون، چه استانیه برای داستان های ایرانی ای که می
#پیام_شما
سمنان😁😅
_ای بابا داره حرف فرسیا درست از آب درمیاد
کسی به کمک من بشتابه
استوپ استوپ منظورتون چیهه؟🤣
چرا پیش فرض باید تهران باشه اخه؟ مگه بقیه شهرا چشونه؟
نمیدونم هنوز کسی هست که بخواد نظر بگه و نگفته باشه یا چی
ولی من نظرم اینه که وقتی تو یه داستانی مکان دقیق رو نمیگی آدما نظرشون میره رو پایتخت کشور ها
و فرسیا مخالفه
حالا اومدیم نظر سنجی کنیم.
پس اگه هنوز نگفتید منو بیاید بیشتر کنید🥲
آقای ایکس
نمیدونم هنوز کسی هست که بخواد نظر بگه و نگفته باشه یا چی ولی من نظرم اینه که وقتی تو یه داستانی مکا
نیلو خانوم شما هرجور میخوای تصور کن اگه بیشتر نشدی که هیچی اما اگه برنده بشی من تو پارت بعدی مینویسم تو یه خونه توی شیراز ان
اونوقت بشین گریه کن😌🤣