eitaa logo
آقای ایکس
171 دنبال‌کننده
49 عکس
45 ویدیو
0 فایل
معرفی مجموعه کتاب های "در دست چاپ" آقای ایکس کپی ممنوع 🚫 چرا جنی باید عاشق یه روانی بشه که اختلال دو شخصیتی داره؟ ناشناس مون https://abzarek.ir/service-p/msg/3614657 تقدیمی ها بعد از چند ساعت ، میره اینجا: https://eitaa.com/Tamrxcollection
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی می‌خواین دوست پیدا کنین مواظب باشین لجباز نباشه🤌
آقای ایکس
وقتی می‌خواین دوست پیدا کنین مواظب باشین لجباز نباشه🤌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آقای ایکس
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ⊹ کی‌دراما ویوالاویدا🍉
و این منظور واقعی کیم جه وون بود وقتی گفت هیچ وقت هیچ خاطره ای رو به طور کامل یادت نمیره. :) @vivalavidx
هدایت شده از ⊹ کی‌دراما ویوالاویدا🍉
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهدی، دست به سینه شد و نفس عمیق کشید، تا با لحن محترمانه صحبت کند، و از کوره در نرود، بعد گفت: این... مکث کرد و لب هایش را به هم فشرد و گفت: توضیح خاصی نداری بدی؟ کیان، سری تکان داد و گفت : اتفاقا چرا، اگه اجازه بدی میگم. بعد که مطمئن شد مهدی قرار نیست مثل یک آتشفشان فوران کند، گفت: پدرت بهم زنگ زد و گفت، امید خیلی بدخلق شده از مدرسه فرار میکنه و توی درس هاش هم افت خیلی شدیدی داشته. با در هم شدن صورت مهدی، کمی مکث کرد و وقتی دید قرار نیست چیزی بگوید گفت: بهم گفت سعی کرده باهات تماس بگیره اما انگار جواب ندادی... مهدی چشم هایش را مالش داد و گفت نرسیدم؛ کیان با اخم های در هم شده و صدایی که تلاش نمی کرد تا بالاتر نرود گفت: چطور بچه ای هستی که جواب باباش رو نمیده؟ مهدی به قالی خیره ماند؛ کیان دستش را روی شانه ی مهدی گذاشت و گفت: میفهمم میخوای از خانواده ات فاصله بگیری تا مجبور نشی با واقعیت هایی که پیش اومده روبه رو بشی، میفهمم میخوای خاطرات مادرت رو هم باهاش خاک کنی، اما نباید یادت بره که تو هنوز پدر و برادرت رو داری! مهدی سرش را به سمت سقف گرفت و چشم هایش را بست تا اشک هایش بیرون نریزد؛ ولی کیان سیبک گلویش را میدید که بالا و پایین میشد و تقلایی که برای محکم ماندن میکرد را نظاره گر بود برای همین دست انداخت و پیکر شکسته اش را در اغوش گرفت و اجازه داد چند دقیقه ای مهدی انجا ارام بماند و شاید حتی اشک بریزد... صدای تنفس مهدی که ارام شد، کیان همانطور که سرش را ناز میکرد ،گفت: بابات میگفت امید انگار توی مدرسه با چندتا از بچه های کلاس های دیگه دعواش شده، دقیق مطمئن نبود که برای امید قلدری فیزیکی میکنن یا همه اش به همون قلدری های لفظی محدود میشه... مهدی با صورتی که برافروخته شده بود و ابروهایی که از حرص در هم گره خورده بود گفت چی؟!
وای این دو پارت چقدر غمناک شد😭 نیازمندم به یه کیان پیلیززززز _ آره نمیدونم چرا یهویی شد به نظرم مهدی از این شخصیت هاییه که همیشه می‌خندن و همه رو شاد میکنن ولی زندگی سختی داشتن و در مورد کیان هم حقیقتا هیچ ایده ای ندارم چرا بچه انقدر فهمیده اس ، والا منم یدونه کیان میخوام جایی پیدا کردی بفروشن خبر بده🤣
هدایت شده از разлюбить
درود ، این پیام + یک پست از چنل رو فوروارد کنید و نیک‌نیمتون به همراه رنگ مورد علاقتون رو ذکر کنید تا با توجه به اونها یک داستان تخیلی از یک دنیای موازی برای شما بنویسم و استایل شما و موقعیت دنیای موازی رو برای شما شرح بدم . Limit : 370 | Tags
هدایت شده از разлюбить