مهدی، دست به سینه شد و نفس عمیق کشید، تا با لحن محترمانه صحبت کند، و از کوره در نرود، بعد گفت: این...
مکث کرد و لب هایش را به هم فشرد و گفت: توضیح خاصی نداری بدی؟
کیان، سری تکان داد و گفت : اتفاقا چرا، اگه اجازه بدی میگم.
بعد که مطمئن شد مهدی قرار نیست مثل یک آتشفشان فوران کند، گفت: پدرت بهم زنگ زد و گفت، امید خیلی بدخلق شده از مدرسه فرار میکنه و توی درس هاش هم افت خیلی شدیدی داشته.
با در هم شدن صورت مهدی، کمی مکث کرد و وقتی دید قرار نیست چیزی بگوید گفت: بهم گفت سعی کرده باهات تماس بگیره اما انگار جواب ندادی...
مهدی چشم هایش را مالش داد و گفت نرسیدم؛
کیان با اخم های در هم شده و صدایی که تلاش نمی کرد تا بالاتر نرود گفت: چطور بچه ای هستی که جواب باباش رو نمیده؟
مهدی به قالی خیره ماند؛
کیان دستش را روی شانه ی مهدی گذاشت و گفت: میفهمم میخوای از خانواده ات فاصله بگیری تا مجبور نشی با واقعیت هایی که پیش اومده روبه رو بشی، میفهمم میخوای خاطرات مادرت رو هم باهاش خاک کنی، اما نباید یادت بره که تو هنوز پدر و برادرت رو داری!
مهدی سرش را به سمت سقف گرفت و چشم هایش را بست تا اشک هایش بیرون نریزد؛
ولی کیان سیبک گلویش را میدید که بالا و پایین میشد و تقلایی که برای محکم ماندن میکرد را نظاره گر بود برای همین دست انداخت و پیکر شکسته اش را در اغوش گرفت و اجازه داد چند دقیقه ای مهدی انجا ارام بماند و شاید حتی اشک بریزد...
صدای تنفس مهدی که ارام شد، کیان همانطور که سرش را ناز میکرد ،گفت: بابات میگفت امید انگار توی مدرسه با چندتا از بچه های کلاس های دیگه دعواش شده، دقیق مطمئن نبود که برای امید قلدری فیزیکی میکنن یا همه اش به همون قلدری های لفظی محدود میشه...
مهدی با صورتی که برافروخته شده بود و ابروهایی که از حرص در هم گره خورده بود گفت چی؟!
#حنظلهcore
#پارت۱۱
#پیام_شما
وای این دو پارت چقدر غمناک شد😭
نیازمندم به یه کیان پیلیززززز
#موتوری
_
آره نمیدونم چرا یهویی شد به نظرم مهدی از این شخصیت هاییه که همیشه میخندن و همه رو شاد میکنن ولی زندگی سختی داشتن
و در مورد کیان هم حقیقتا هیچ ایده ای ندارم چرا بچه انقدر فهمیده اس ، والا منم یدونه کیان میخوام جایی پیدا کردی بفروشن خبر بده🤣
آقای ایکس
#پیام_شما وای این دو پارت چقدر غمناک شد😭 نیازمندم به یه کیان پیلیززززز #موتوری _ آره نمیدونم چرا ی
البته چشماتونو درویش کنین کیان زن و بچه داره🥲😭
هدایت شده از разлюбить
درود ، این پیام + یک پست از چنل رو فوروارد کنید و نیکنیمتون به همراه رنگ مورد علاقتون رو ذکر کنید تا با توجه به اونها یک داستان تخیلی از یک دنیای موازی برای شما بنویسم و استایل شما و موقعیت دنیای موازی رو برای شما شرح بدم .
Limit : 370 | Tags
کیان سری به نشانه ی ندانستن، تکان داد و گفت: من امید رو امروز، از توی ایستگاه اتوبوس سوار ماشین کردم، زنگ اخر مدرسه اش رو پیچونده بود...
مهدی آهی کشید و چشم هایش را بهم فشرد، بعد زیر لب گفت:چه جوری قانع شد سوار بشه؟
کیان شانه بالا انداخت و گفت: من رو که از قبل میشناخت، یه چند شب رفتم دیدن پدرت که بهش از تو خبر بدم و ببینم اگه کاری از دستم برمیاد بکنم...
مهدی لبخند کم جانی زد و با ضربه ی آرامی به بازوی کیان زد و گفت: ایشالا سایه ات بالای سر خانواده ات بمونه نفسی گرفت و گفت: نمیدونم چه جوری جبران کنم...
کیان اخم کرد و گفت: این چه حرفیه مردِ حسابی توام مثل برادر خودم میمونی.
مهدی با همان لبخند بی جانش به کیان که برایش بی آنکه بداند برادری میکرد، خیره ماند تا اینکه آرش با ضربه ی بلندی که به در کوبید، باعث شد شانه های مهدی بالا بپرد!
مهدی که کم مانده بود سکته کند، در را باز کرد و گفت: چته وحشی؟
آرش گفت: هیچی فقط خواستم بگم که داداش دُردونه ات...
مهدی عین ربات تکرار کرد: داداش دُردونه ام؟
آرش لبخند بزرگی به پهنای صورتش زد و گفت: رفت!
مهدی و کیان همزمان گفتند: چی؟
آرش دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت: تقصیر من نبود بخدا، یه دقیقه رفتم دستشویی...
کیان مهدی را کنار زد و گفت: من این بچه رو سپردم به تو خیر سرم!
مهدی لب هایش را بهم فشرد و گفت: یعنی چی که رفت ؟ چرا رفت؟ چیزی بهش گفتی؟
آرش حالت تدافعی گرفت: معلومه که نه! من فقط رفتم دستشویی و وقتی برگشتم دیدم صفحه ی لپ تاپت روی عکسی که خونه ی نیما گرفتیم بازه و جا تره و بچه نیست!
مهدی لپ تاپش را از روی میز برداشت و با اخم، نگاهش را بین قیافه های خندان شان توی عکس گرداند و با فهمیدن ماجرا، لپ تاپ را تقریبا روی میز پرت کرد و به سرعت لباس هایش را پوشید و از خانه بیرون زد.
آرش خواست دنبالش برود که کیان جلویش را گرفت و گفت: یکم بهشون زمان بده.
مهدی سوار موتورش شد و تا سرکوچه که رفت، امید را دید که با همان حالت دست به سینه و تکیه زده به صندلی، نشسته بود توی ایستگاه اتوبوس.
مهدی بالای سرش ایستاد و گفت: هنوز دیوونه ی ایستگاه های اتوبوسی؟
امید سرش را بالا گرفت و با اخم به او گفت: برات مهمه؟!
مهدی کمی به آن صورت خیره شد و متوجه شد، خیلی وقت است که داداش کوچیکه اش را، ندیده است و مهم تر از همه خیلی وقت است که صدای خندیدنش را، نشنیده است...
بیخیال تیکه ای که انداخت شد و گفت: بابا چطوره؟
امید سرش را صاف کرد و به روبه رویش خیره شد و بازهم با همان لحن تند و تیزش گفت: اگه خیلی کنجکاو بودی ، میتونستی جواب تلفنت رو بدی...
#حنظلهcore
#پارت۱۲
سلام به همگی
به دلیل پدیده ی ناگهانی و بد هنگامی به اسم میانترم، امشب هیچی واسه ارائه نداریم
پ.ن: تازه نیلو ام قهر کرده در نتیجه کسی نیست هندل کنه ✨