eitaa logo
آقای ایکس
171 دنبال‌کننده
49 عکس
45 ویدیو
0 فایل
معرفی مجموعه کتاب های "در دست چاپ" آقای ایکس کپی ممنوع 🚫 چرا جنی باید عاشق یه روانی بشه که اختلال دو شخصیتی داره؟ ناشناس مون https://abzarek.ir/service-p/msg/3614657 تقدیمی ها بعد از چند ساعت ، میره اینجا: https://eitaa.com/Tamrxcollection
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از разлюбить
درود ، این پیام + یک پست از چنل رو فوروارد کنید و نیک‌نیمتون به همراه رنگ مورد علاقتون رو ذکر کنید تا با توجه به اونها یک داستان تخیلی از یک دنیای موازی برای شما بنویسم و استایل شما و موقعیت دنیای موازی رو برای شما شرح بدم . Limit : 370 | Tags
هدایت شده از разлюбить
کیان سری به نشانه ی ندانستن، تکان داد و گفت: من امید رو امروز، از توی ایستگاه اتوبوس سوار ماشین کردم، زنگ اخر مدرسه اش رو پیچونده بود... مهدی آهی کشید و چشم هایش را بهم فشرد، بعد زیر لب گفت:چه جوری قانع شد سوار بشه؟ کیان شانه بالا انداخت و گفت: من رو که از قبل میشناخت، یه چند شب رفتم دیدن پدرت که بهش از تو خبر بدم و ببینم اگه کاری از دستم برمیاد بکنم... مهدی لبخند کم جانی زد و با ضربه ی آرامی به بازوی کیان زد و گفت: ایشالا سایه ات بالای سر خانواده ات بمونه نفسی گرفت و گفت: نمیدونم چه جوری جبران کنم... کیان اخم کرد و گفت: این چه حرفیه مردِ حسابی توام مثل برادر خودم میمونی. مهدی با همان لبخند بی جانش به کیان که برایش بی آنکه بداند برادری میکرد، خیره ماند تا اینکه آرش با ضربه ی بلندی که به در کوبید، باعث شد شانه های مهدی بالا بپرد! مهدی که کم مانده بود سکته کند، در را باز کرد و گفت: چته وحشی؟ آرش گفت: هیچی فقط خواستم بگم که داداش دُردونه ات... مهدی عین ربات تکرار کرد: داداش دُردونه ام؟ آرش لبخند بزرگی به پهنای صورتش زد و گفت: رفت! مهدی و کیان همزمان گفتند: چی؟ آرش دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت: تقصیر من نبود بخدا، یه دقیقه رفتم دستشویی... کیان مهدی را کنار زد و گفت: من این بچه رو سپردم به تو خیر سرم! مهدی لب هایش را بهم فشرد و گفت: یعنی چی که رفت ؟ چرا رفت؟ چیزی بهش گفتی؟ آرش حالت تدافعی گرفت: معلومه که نه! من فقط رفتم دستشویی و وقتی برگشتم دیدم صفحه ی لپ تاپت روی عکسی که خونه ی نیما گرفتیم بازه و جا تره و بچه نیست! مهدی لپ تاپش را از روی میز برداشت و با اخم، نگاهش را بین قیافه های خندان شان توی عکس گرداند و با فهمیدن ماجرا، لپ تاپ را تقریبا روی میز پرت کرد و به سرعت لباس هایش را پوشید و از خانه بیرون زد. آرش خواست دنبالش برود که کیان جلویش را گرفت و گفت: یکم بهشون زمان بده. مهدی سوار موتورش شد و تا سرکوچه که رفت، امید را دید که با همان حالت دست به سینه و تکیه زده به صندلی، نشسته بود توی ایستگاه اتوبوس. مهدی بالای سرش ایستاد و گفت: هنوز دیوونه ی ایستگاه های اتوبوسی؟ امید سرش را بالا گرفت و با اخم به او گفت: برات مهمه؟! مهدی کمی به آن صورت خیره شد و متوجه شد، خیلی وقت است که داداش کوچیکه اش را، ندیده است و مهم تر از همه خیلی وقت است که صدای خندیدنش را، نشنیده است.‌‌‌.. بیخیال تیکه ای که انداخت شد و گفت: بابا چطوره؟ امید سرش را صاف کرد و به روبه رویش خیره شد و بازهم با همان لحن تند و تیزش گفت: اگه خیلی کنجکاو بودی ، میتونستی جواب تلفنت رو بدی...
سلام به همگی به دلیل پدیده ی ناگهانی و بد هنگامی به اسم میانترم، امشب هیچی واسه ارائه نداریم پ.ن: تازه نیلو ام قهر کرده در نتیجه کسی نیست هندل کنه ✨