امید شانه بالا انداخت و گفت: نمیشناسم...
مهدی دست به سینه شد و گفت: پس چه جوری انقدر باهاشون گرم گرفتی ؟
امید گفت: نمیدونم، آرش یهو گرفتم آوردم جلو دوربین، بعد بهم گفت الیزابت زنداداش آینده امه...
مهدی دستی به چشم هایش کشید و گفت: من حال این آرش رو میگیرم...
امید خندید و گفت: حالا جدا از شوخی دختر خوبی به نظر میرسه، مبارک باشه داداش!
مهدی پس گردنی ای به امید زد و گفت: بیا برو با همسن خودت شوخی کن، دلقک!
آرش از آن پشت فارسی داد زد: مهدی اتم شکافی ات اگه تموم شد بیا مریم خانوم احوالت رو میپرسه.
امید با ابروهای بالا رفته کمی به لپ تاپ و کمی به مهدی که داشت موهایش را بالا میزد تا خفن تر به نظر برسد ، نگاه کرد؛ بعد با فهمیدن موضوع زیر خنده زد و به سمت لپ تاپ رفت و انگلیسی به اندرسون گفت: مهریه چندتا سکه میخواید بگیرید؟
اندرسون که گیج شده بود فقط به قهقهه های آرش و امید نگاه میکرد، تا وقتی کیان مثل همیشه نجات شان داد و لپ تاپ را از دست آنها گرفت
مهدی فقط توانست از دور برای مریم دست تکان بدهد
کیان که لپ تاپ را روی دست گرفته بود و سعی میکرد مانع از بیراهه رفتن میتینگ شود، گفت: دو میلیون سند هولوکاست پروژه ی بعدی حنظله اس...
مریم سری تکان داد و گفت: تیم ما کاملا آماده است اگه اجازه بدید...
کیان دستش را بالا آورد و گفت: آرش و خودم میتونیم همراهی تون کنیم، اما باید اندرسون رو با مهدی بفرستیم واسه کیس مشترک با برزیل
اندرسون دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا آورد و گفت: هرچی شما بگید
مریم گفت: ما دیوید رو هم داریم نگران هولوکاست نباشید، تا به خودشون بیان ما به اطلاعات مخفیانه ی اون اسناد رسیدیم...
#حنظلهcore
#پارت۱۵
آلبرت به دوتا چیز آلرژی داشت:
بی نظمی و خوابیدن های مکس...
#مجموعه_آقای_ایکس
#انگشتان_خونین
@mrxcollection
آدرین به درست و غلط بودن حرفش اهمیت نمیداد، فقط میخواست یه چیز گفته باشه...
#مجموعه_آقای_ایکس
#چشمان_رنگی
@mrxcollection
در ورودی پیست اتومبیل رانی خوابگاه، ایستاده بودند.
آلما شش ماشین جداگانه آماده کرده بود؛
لورا با بی میلی به آلما که دست به سینه به اولین ماشین تکیه داده بود، خیره بود.
بقیه بچه ها هم مثل همیشه شق و رق ایستاده بودند و متمرکز، تا انتظاراتش را برآورده کنند...
آلما یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت: بعد از یه هفته تئوری کارکردن دیگه باید بتونید ماشین برونید...
کسی حرف نزد، نمیدانستند منتظر جواب است یا اگر جواب دهند، قرار است تنبیه شوند.
برای همین وقتی دیدند انگار چند ثانیه ای است که سکوت کرده و منتظر پاسخ است،با تردید ، بله قربان ، گفتند
آلما سری تکان داد و آنها از اینکه اینبار در پیش بینی رفتار آلما اشتباه نکرده اند و قرار نیست، ساعتهای طولانی، زیر تنبیه های جسمی سنگین، از حال بروند نفس راحت کشیدند...
الکس، اولین نفری بود که با اعتماد به نفس کامل در ماشین را باز کرد و نشست.
بچه ها کمی تردید کردند،
الکس شیشه را پایین داد و یک دستش را روی لبه ی پنجره گذاشت.
جسیکا و جنی همزمان چشم در حدقه چرخاندند.
لورا ، مارنی و استلا منتظر بودند تا شاید، الکس نکته ای چیزی ، برایشان داشته باشد، اما او فقط از توی آینه ی جلوی ماشین، نگاهی به آنها کرد و بعد، در کثری از ثانیه تنها چیزی که از او و ماشینش مانده بود، دود اگزوزش بود.
لورا تا خواست از استلا بپرسد باید چه خاکی بر سر بریزند، با شنیدن صدای وحشتناکی، به عقب برگشت و با دیدن ماشین الکس که مستقیم توی دیوار خورده بود و از کاپوتش دود بلند میشد ، مات شده به آن، که حالا در شعله های آتش ، غرق شده بود خیره ماند و با شنیدن صدای ریز ریز خندیدن جنی به سمتش برگشت و دید جسیکا هم با لپ های باد شده، سعی میکند خنده اش را خفه کند و همان موقع آلما را دید که با عصبانیت به سمت ماشین الکس میرود...
الکس از پنجره ی ماشین بیرون خزید و همانطور که نفس نفس میزد، پهلویش که احتمالا سوراخ شده بود را فشرد.
سرش را بالا اورد و با دیدن قیافه ی خصمانه ی الما و دست به سینه شدنش، شانه بالا انداخت و گفت: چیه ؟ انتظار نداشتی که یه شبه ماشین باز بشم؟!
آلما کمی به آن چهره ای که با وجود سیاه شدن از دود آتش، هنوز هم خیره سرانه به او زل زده بود، نگاه کرد و بعد داد زد : یه ماشین جدید بیارید!
#یهویی