آقای ایکس
در ورودی پیست اتومبیل رانی خوابگاه، ایستاده بودند. آلما شش ماشین جداگانه آماده کرده بود؛ لورا با بی
جنی و جسبکا که مطمئن شدند الکس زنده است، به سرعت سوار ماشین شدند تا خشم آلما دامن شان را نگیرد
مارنی و استلا هم پشت فرمان نشسته بودند و خیلی وقت بود که رفته بودند
مانده بود لورا، که زیر نگاه های سنگین آلما، دستش روی دستگیره ی در ماشین خشک شده بود و به انعکاس صورتش روی شیشه خیره مانده بود.
با فریادی که آلما بر سرش زد ، شانه هایش بالا پرید.
لورا آب دهانش را قورت داد و آلما با گرفتن یقه اش او را به ماشین کوبید و غرید: چه مرگته؟
لورا چشم هایش را بست و زیر لب نامفهوم زمزمه کرد:نمیتونم...
آلما بی اهمیت به چیزی که لورا گفته بود، در ماشین را باز کرد و وحشیانه ، او را توی ماشین پرت کرد، بعد خم شد و گفت: به ازای هر یه دقیقه ای که از گروه عقب بیوفتی، مجبورت میکنم صدبار کل پیست مسابقه رو سینه خیز بری!
لورا که از شدت استرسی که گرفته بود، توجهی به تهدید های آلما نداشت،عاجزانه گفت: نمیتونم!
حس میکنم هیچی یادم نیست!
آلما کمی نگاهش کرد، بعد توی صورتش غرید: فقط رانندگیه قرار نیست اتم بشکافی
لورا چشم هایش را بست و بازهم زیرلب، گفت: ولی اتم شکافتن راحت تر بود
آلما در ماشین را به هم کوبید و گفت: دخترهٔ احمق .
#یهویی