سرشو آورد کنار گوشم
گفت :من میدانم به کجایِ قلبت شلیك کردهام ، تو دیگر خوب نخواهی شد.
احساس میکنم تهی شدم تهی از حرف تهی از هرچیزی که بتونه حال این روزهام رو توصیف کنه انگار دیگه خودم هم نمیدونم تو کدوم مرحلهای از حال بدی هستم.
استرس،اضطراب ،نگرانی ،ترس ،تنهایی،دلتنگی ،بیخوابی ،خستگی ،دلشوره، دلواپسی، صدا های عجیب تو مغزم ،حس اضافه بودن ،کنایه های اطرافیان،
نیش زبون زدن،حس به درد نخوری،حس غم ،حس ناامنی، سر درگمی ،کلافگی، دلشکستگی، و...
همه این حس ها مثل موریانه افتاده به جونم
و داره از درون نابودم میکنه ومن هیچ کاری نمیتونم بکنم :))))