«مود به پشت، روی چمن دراز کشید و گفت: وای خدا! حس میکنم الانه که تبخیر بشم.
هرولد هم کنارش دراز کشید. گفت: بعد به یکی از اون ابرها تبدیل میشی. گمونم ابر خوبی بشی. میتونی تمام روز، توی آسمون شناور باشی.
مود گفت: نه، نخیرم. من ابر بدی میشم. همهاش دلم میخواد ببارم.» - کالین هیگینز.
چای را در خلوتم نوشیدم،
و تو در خیالِ من،
دستت را به دستِ بخار سپرده بودی.
سهراب سپهری.