آقای کیا رستمی، منو یه توت نه، ولی«نور سویی که اول صبح از پنجره اتاق میتابه، خوردن چای هل با مامانبزرگ، خنده های بابا و ذوق مامان، نشستن کنار پنجره و ذوق صبح بیدار شدن از خواب برای خوردن مربای هویج» نجاتم داد.
قشنگیه این روزها تموم میشه. لحظه ها تموم میشه. آدمها تموم میشن. چایِ توی استکان رویِ میز تموم میشه. من تموم میشم. تنها چیزی که میمونه خاطراته!، که توی یه صندوقچه چوبی تهِ تهِ قلبم قراره تا گور با خودم نگهش دارم.