هدایت شده از تاسیان؛
+ آقا؟
- بله؟
+ شما بابای من را ندیدی؟
او یک رَدای سبز دارد، همیشه برای ما غذا میآورد و یک کوله روی پشتش است.
- اسمش چیست؟
+ نمیدانم، هربار پرسیدم، نگفت!
- چه کارش داری؟
+ میخواهم خبر خوشی به او بدهم، خبر کشتهشدنِ علی را.
- از این خبر خوشحال میشود؟
+ آری مطمئنم او از خوشحالیِ من، خوشحال میشود.
- مرگِ علی را جلوی او آرزو میکردی؟
+ آری، همیشه غذا که میآورد جلویش علی را نفرین میکردم، او هم دستهایش را بالا میبرد و میگفت: خدایا مرگ علی را برسان...
و وقتی خبر شهادت مولایمان را به اهل کوفه دادند مردم نااهل پرسیدند : مگر علی نماز هم میخواند؟
دلشون برای فاطمشون تنگ شده بود، دیگه از حرف زدن با چاه خسته شده بودن. دیگه این موقع ها خودشون دعا میکردن خدایا مرگ علی رو برسون. به آقا میگفتن شما که انقدر مردم اذیتتون میکنن نفرینشون کنید ، آقا گفتن باشه ، بازهم گفتن خدایا مرگ علی رو برسون.
امیرالمؤمنین بارها در کوچه ها مرده بودند، بین درو دیوار..
مظلومیت مولامون : )