هوا بارانی وابری بود و خوابم عمیق! باچشمانی بسته لحظه ای هوشیار شدم و نمی دانستم صدایی که به گوشم رسید واقعی بود یا خیال؟ چشم هایم را باز کردم،قلبم تند تند می زد . نفس هایم کوتاه شد .بین صدای تلویزیون و هیاهوی خانه ی مامانجون،بادقت گوش دادم تا مطمئن شوم.باورم نمیشد که چطور شنیدم . وقتی فهمیدم خیال نبود لبخند کوچکی روی لبم نقش بست. لبخندی که هم گلگون شدن گونه هارا همراه خود داشت و هم شادی و ذوق از ته دل را. دمی از بوی خاک نم خورده دیوار های گِلی اتاق گرفتم؛با دو دستم لحاف را از وسط سرم روی سرم کشیدم و لغزیدم زیرش.
میدانی؟ تا چند دقیقه گونه هایم گلگون بود آخر باران همیشه برایم خوشحالی می آورد و آن روز زیر لحاف پشمی تمام ذوق و احساساتم مرا در بر گرفته بودند.
سلام دردونه ها.
خب دیگه آقا اسفندم داره اخرین نفساشو میکشه و رفتنیه،آخر ساله،۴۰۴!
امیدوارم این سال برای همتون به خوبی تموم بشه باهمه سختی هایی که گذشت و خواستمبگم افتخار میکنم بهت که دووم آوردی و جوونه امید توی دلتو زنده نگه داشتی : " ).
انسان دوست داشتنی.
امیدوارم سال جدید برات پرباشه از اتفاق های خوب و شگفت انگیز و لبخند ومهربونی های زیاد و رفاقت بیشتر با خدا = ).💕🌟
_دوستدار شما یارا
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
کنسر ، به نظرم دیگه لازم نیست همهچیو تو خودت نگه داری. امسال یاد بگیر تقسیم کنی ، افکارت احساساتت، حتی عشق.
هدایت شده از سلاطین هشتادونود🗿 (رقیه)
تو این دنیا تنها چیزی که اهمیت نداشت حال ما بود :)