"کافکا، بیرون چه میبینی؟"
از پنجره ی پشت سرش به بیرون نگاه میکنم.
"درختها، آسمان و قدری ابر را میبینم. و چند پرنده روی شاخههای درخت."
"هیچ چیز غیر عادی نیست، درست؟"
"درست است."
"ولی اگر میدانستی فردا صبح دیگر نمیتوانی اینها را ببینی، همه چیز ناگهان در نظرت جلوه میکرد و ارزشمند میشد، نه؟
میگفت: می گردی بین فلسفه، می گردی لا به لای ادبیات، می گردی درون سینما، می گردی میان موسیقی ، می گردی بلکه فیلسوفی تورا یافته باشد.
ادیبی تورا نوشته باشد؛ فیلم سازی تو را ساخته باشد و موسیقی دانی تو را نواخته باشد!🍊🍕