امروز اومدم به یکی از دوستام پیام بدم دیدم اونی که آخرین بار پیام داده و جواب نگرفته من بودم، هیچی دیگه الان یه غریبه که نه شمارش رو گوشیمه نه جایی ببینمش قرار بشناسمش
به قولِ مهرانِ یاوری درسته که
اللهُفیقُلوبِمُنکَسِرَه....
ولی دیگه دلی نمونده که عاشقه شه، زندگی کنه، زندگی بشه...
_خوبی؟
+آره بابا مگه میشه من بد باشم
_پس چرا داری گریه میکنی؟!
+هیچی، سیاهی شب رو دلم آوار شده
_مطمئنی؟
+آره، صبح میشه خوب میشم
_میدونی چندتا صبح گذشته؟
+نه بابا هنوز که صبح نشده
معشوقهی آفتابگردون؛
آخرین دیدارِ تو اولین غمِ من _خونهی مادربزرگ
پ.ن: به گفتهی خودِ ننهجون این برچسب مدتی بعد از فوتِ آبا(پدربزرگِ عزیزم) به آینه چسبونده میشه:).
زندگیم به دو قسمت تقسیم شده
قبل از ماه رمضون ۴۰۳_۴۰۴:
خواب:۲:۰۰. بیداری:۶:۰۰
بعد از ماه رمضون ۴۰۳_۴۰۴:
خواب ۶:۰۰. بیداری ۱۴:۰۰
و ۱۶ ام قرارِ ساعت ۷ صبح سر کلاس فیزیک کوئیز بدم.
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
«هل أتیت لأنی أنا؟
أم لأنک تائهُ ،و لا تعریف سوی عنوانی»
آیا آمدی به خاطر اینکه منم؟
یا بخاطر اینکه گم شدی و جز نشانی من، نشانی نمیدانی؟؟!
»DelAram«
@farsitweets
دوستی نامه ای عاشقانه برام قلم زدن
و در آخر نامه نوشته بود(و اما عزیز من امیدوارم اگر به غم مبتلا شدی،پناهی داشته باشی.)
حقیقتا از اون آرزو قشنگا بود که برای همه میخوام
به همین برکت قسم امروز ۱۰ دقیقه رفتم تو نمازخونه بخوابم فقط حافظ شیرازی نیومد رد بشه