معشوقهی آفتابگردون؛
آخرین دیدارِ تو اولین غمِ من _خونهی مادربزرگ
پ.ن: به گفتهی خودِ ننهجون این برچسب مدتی بعد از فوتِ آبا(پدربزرگِ عزیزم) به آینه چسبونده میشه:).
زندگیم به دو قسمت تقسیم شده
قبل از ماه رمضون ۴۰۳_۴۰۴:
خواب:۲:۰۰. بیداری:۶:۰۰
بعد از ماه رمضون ۴۰۳_۴۰۴:
خواب ۶:۰۰. بیداری ۱۴:۰۰
و ۱۶ ام قرارِ ساعت ۷ صبح سر کلاس فیزیک کوئیز بدم.
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
«هل أتیت لأنی أنا؟
أم لأنک تائهُ ،و لا تعریف سوی عنوانی»
آیا آمدی به خاطر اینکه منم؟
یا بخاطر اینکه گم شدی و جز نشانی من، نشانی نمیدانی؟؟!
»DelAram«
@farsitweets
دوستی نامه ای عاشقانه برام قلم زدن
و در آخر نامه نوشته بود(و اما عزیز من امیدوارم اگر به غم مبتلا شدی،پناهی داشته باشی.)
حقیقتا از اون آرزو قشنگا بود که برای همه میخوام
به همین برکت قسم امروز ۱۰ دقیقه رفتم تو نمازخونه بخوابم فقط حافظ شیرازی نیومد رد بشه
معشوقهی آفتابگردون؛
به همین برکت قسم امروز ۱۰ دقیقه رفتم تو نمازخونه بخوابم فقط حافظ شیرازی نیومد رد بشه
بله میشنوید از عزیزی که همراه من به نمازخونه اومد
هدایت شده از سیدِآبی .
- ولی تو قد این شکوفه های سفیدِ گیلاس خوشگلی یگانه:)
+من اشك:))🥲
دلم میخواد تموم کسایی که از اومدن بهار ابراز شادی کردن رو به حساسیت فصلی مبتلا کنم تا با عمق فاجعه آشنا بشن
کور و کر که شدم هیچ ۵ دقیقه ای یه بار هم مثل خر عطسه میکنم