معشوقهی آفتابگردون؛
مَهلی خَشی عمرُم تیلت سی قلبم بسه ملوسم (خیلی خوبی عمرم، چشمات برای قلبم کافیه قشنگم) #تکس_لری
بزِ بارون بزِ بارون تَرِمون کن بزِ بارون بزِ بارون عاشق تَرِمون کن
بزن بارون مارو خیس کن بزن مارون مارو عاشق تر کن
#تکس_لری
«به چه مرحلهای از بزرگسالی رسیدی؟»
امروز نمیتونم ناراحت باشم، یه عالمه کار روی سرم ریخته.
اما عزیز من،
عشق قرار نیست آسان باشد؛
عشق قرار است به دشواریاش بیارزد.
آنها که آمده بودند از غم ما بکاهند،
غمِ بیشتری را به ما هدیه دادند عزیزِ من.
جهان را معمولاً با چشمان ظاهربین مینگریم، و حقیقت را در مدارک، لباسها، و عنوانها جستوجو میکنیم. اما گاهی حقیقت، درست آنجاست که هرگز انتظارش را نداریم؛ در چهرهای خسته، دستی ترکخورده، و صدایی که در هیاهوی روزمرگی گم شده است.
اون روز ت ی مدرسه دعوام شده بود یکی از دوستام سعی داشت قانعم کنه که جوابشونو بدم بخشی از مکالممون رو رو بخونید
_تو دختری، مگه میشه برات مهم نباشه؟!
+آره میشه، چرا نشه؟(چشمام میسوزه)