جهان را معمولاً با چشمان ظاهربین مینگریم، و حقیقت را در مدارک، لباسها، و عنوانها جستوجو میکنیم. اما گاهی حقیقت، درست آنجاست که هرگز انتظارش را نداریم؛ در چهرهای خسته، دستی ترکخورده، و صدایی که در هیاهوی روزمرگی گم شده است.
اون روز ت ی مدرسه دعوام شده بود یکی از دوستام سعی داشت قانعم کنه که جوابشونو بدم بخشی از مکالممون رو رو بخونید
_تو دختری، مگه میشه برات مهم نباشه؟!
+آره میشه، چرا نشه؟(چشمام میسوزه)
هیچکس نمیداند که تو برای لبخند واقعی امروزت، چه روزهایی را بسیار گریه کردهای.
پ.ن:چقدر شب و روزم این جمله هست.
#معشوقهی_آفتاگردون
هدایت شده از لَّيْل
اما در شب، آدمی بیشتر غریب است...
نه بهخاطر تاریکی، برای سکوتی که هیچ صدایی نمیپوشاندش. دلتنگیها یکی یکی از لای ذهن سرک میکشند و هر چیز کوچکی، یک عکس، یک خاطره، یک نام، بزرگ میشود، مثل ماه در دل آسمانِ خالی.
شب، جاییست که آدم با خودش تنها میماند و دردهایش را بیپرده میبیند...