و همهی چشمهایی که تو را میبینند،
کاش چشمهای من بودند.
-علی مساعد.
+به کارما اعتقاد داری؟
-نه
+چرا؟
-چون من به اندازهی اتفاقهای بدِ زندگیم آدمِ بدی نبودم.
معشوقهی آفتابگردون؛
از دادن کتابم که زیر جملاتش خط کشیدهام به دیگری خجالت میکشم؛ گویی که زخمهایم را به دیگری داده ب
این کتابی بود که برای فرار از نگاه های ترحم آمیز و دلسوزانه دوستان و آشناهام وقتی سوخته بودم بهش پناه میبردم
مثل یه تک مصرع افتادیم گوشه ی این اتاق
نیومدی با هم یه بیت خوشگل بشیم
اخم کردی گفتی وزن نداری رفتی
ما هرچی دنبالت گشتیم گفتن نیست قافیه تنگ آمده
ولی حلول ماه پیداست خودتو قایم نکن شهد نیشکر ...
نوشته : مهران یاوری
دربارش چايى ميخورم،گريه مىکنم، كتاب ميخونم،اما دیگه دربارش با كسى حرف نميزنم.
یه نکته بسیار جالب
یک عدد آدمِ بی حجاب هستم که ۹۹/۹٪ از دوستام محجبه هستن.
خوزه موخیکا،
فقیرترین رئیسجمهور جهان، درگذشت.
او بیشترِ حقوق ریاستجمهوریاش را میبخشید و در خانهای ساده و روستایی زندگی میکرد...
پ.ن:
بسیار مهم است که پس از ما، چگونه از ما یاد میکنند:
اقوام، نزدیکان، دوستان، یا حتی اندک کسانی که شناختی از ما داشتهاند...
ساختن نام نیک دشوار است، و حفظ آن دشوارتر.
بکوشیم در خاطرهها نیک بهجا بمانیم.
هیچ لذتی بالاتر از این نیست که با شنیدن نام ما، لبخندی بر لب کسی بنشیند و خاطرهای خوش در ذهنش تداعی شود.
در اینجا وام میگیرم از سعدی:
سعدیا، مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.
مهران یاوری