☕️ 〰️ شـٰاعـرهیبیشعـر، ۲۰ آوریـل.
〰️ #آباندخت.
هیچکس نفهمید چرا دیگر شعر نسرودم و نامـههایم بسیار بدخط شدهاند.
چرا از شبها میترسم و عطر سردی دلم را بهم میریزد.
هیچکس ندانست که تو رفتهای و با خودت، تمام واژهها و امنترین قسمت وجودم را بردهای!
حالا فقط من ماندهام در اندوهِ محضی که هر شب، اسم تو را صدا میزنم.
کاش هنوز یه دخترِ ۷ ساله بودم که شبا زیر نورِ چراغ توری به اصرار مامان مشقامو مینوشتم و صبح ها با صدای چرخِخیاطی که بهونهی مامان برای بیدار باش بود بیدار میشدم، زندگی تویِ شهر غمانگیزِ
هدایت شده از آرسو
لطفاً فرهنگستان زبان و ادب فارسی رو با منوی کافه ها آشنا کنید
چون زیست شناسی دیگه ظرفیت معادل های فارسی جدید نداره.
ما زخمهای یکدیگر را بوسیدیم
و امید به بهبود داشتیم؛
چه شد که زخمی عمیق تر برای یکدیگر شدیم؟