سلام مَـرا دوباره خواهی شنید، از جنگـلهای سبز گلستان، میان درختهای مست از بارانِ پاییزی. من آمده بودم تا اندوه بتکانم از رگهای خسته مهرماه و آرامِ جانِ تو در شبهای مِهگرفته و تاریک آبان باشم.
سلام مرا دوباره خواهی شنید؛ درست نزدیک رگ گردنت و آرام بر تنت که قبلهگاه من است بوسه میزنم.
من با واژههایـم برایت عاشقی میکنم، من نسخ آن لحظهام که میخندی و پرندهها در من به یکبار اوج میگیرند.
ببخشید ولی وطن فروش تن فروشه و تن فروش بیشرفِ
آدمِ بیشرف هم همه کاری میکنه
وطن ناموسِ آدمه
اونی که وطنشو میفروشه و از تجاوز به وطنش خوشحاله
ناموسش رو هم میفروشه و از تجاوز به مادرش هم شادمانه.
#نه_به_حرام_زادگی
میگویند هر کسی شبیه به جایی میشود که به آن تعلق دارد
پس من شبیه وطنم شدهام؛
"غمناک،خسته،رنجیده
زخمی
و در عمق نا امیدی،امیدوار.."
نمیدونم چطور بگم اما انگار دارم هدر میرم، خودم، عمرم، جوونیم، انرژیم، استعدادم، احساساتم، ذوقم، تلاشم و کلا همه وجودم داره هدر میره.