و عزیزِ من
عشق میانِ ما، حوصلهام، خندهها، اشکِ چشمانم، صبر و تحملهایم، همه چیز به پایان رسید، اِلا غم...
انصافه؟
تو هوای هوای زمستونی، غروبِ جمعه، عود و چای دارچین با شکلاتای موردعلاقم، ریاضی بخونم؟!
روزها و سالها میگذرن و هرروز از تقویم ایران با قطرهقطرهی خون جووناش خونین میشه.
ایران خانم، به قربانِ دامنِ داغدیدت عزیزِ استوارِ من، پرکَسِ بی کَسِ این روزها...
"ای مادر
ما چه گناهی کردهایم
که باید دو بار بمیریم
یک بار در زندگی
و بار دیگر هنگام مرگ ...!"
محمود درویش