eitaa logo
محمدصادق
149 دنبال‌کننده
731 عکس
163 ویدیو
36 فایل
کانالی برای انتشار نوشته های آقای محمدصادق حیدری و البته، گاهی مطالب مناسبتی نویسندگان دیگر ارتباط با ادمین: @mbalochi ادرس کانال ما در سروش sapp.ir/msnote ادرس کانال در ایتا Eitaa.com/msnote ادرس کانال در بله https://ble.im/msnote
مشاهده در ایتا
دانلود
سوره‌ی قیام آیه‌ی دوم: و اُلقی السحره ساجدین قالوا آمنا برب العالمین هنوز هم که هنوز است، نظامیان با همه‌ی کسانی که برای حکومت‌ها کار می‌کنند، فرق دارند و قوانین و مقررات و مجازات و تشویق‌های‌شان با تمامی کارکنان دولت‌ها تفاوت دارد. چون هر حکومتی ـ حق یا باطل ـ به ناچار روی موجی از خون بنا شده و ـ به عدل یا ظلم ـ لاجرم باید بکشد و کشته بدهد تا باقی بماند. این وسط، نظامیان و لشگریان هستند که ریسک می‌کنند و خطر می‌پذیرند و جان می‌دهند و فداکاری می‌کنند و بالاترین مراتب تعلّق و طرفداری از هیأت حاکمه را به نمایش می‌گذارند تا ائمّه‌ی نار یا ائمّه‌ی نور، سریر سلطنت مادّی یا خرقه‌ی خلافت الهی را از دست ندهند. این ماجرا برای حرّبن‌یزید ریاحی هم صادق بود ولی از این‌ها هم فراتر می‌رفت چون به نفع امیری شمشیر می‌زد که تا چند روز قبل از آغاز محرّم، در تندترین طوفان‌های سیاسی دست‌وپا می‌زد اما وفاداری‌ حرّ به امیر متزلزل نشده بود و نام او پای هیچ‌یک از هزاران نامه‌ی کوفیان به حسین‌بن‌علی دیده نمی‌شد. قاعدتاً همین وفاداری قرص و قطعی بود که عبیدالله را قانع کرد تا یک مأموریت بی‌سابقه را به عهده‌ی او بگذارد: اولین کسی که بعد از سال‌ها دوریِ اهل‌بیت پیامبر از جنگ و کارزار، در مقابل آنها شمشیر بکشد و برق تیغ را به سوی چشمان اهل حرم رسول‌الله روانه کند؛ آن هم در حالی که کاروان امام، نشانی از آرایش نظامی به همراه ندارد. راستش را بخواهید وقتی کسی مثل عبیدالله برای کاری مثل شمشیر کشیدن بر نوه‌ی پیامبر، سرداری را به پیش‌قراولی سپاهش انتخاب کند، باید آن شخص را فداکارترین فداییِ امیرکوفه به حساب آورد. مخصوصاً این‌که امراء در جنگ‌های حیاتی، پیش‌آهنگیِ سپاه را به هر کسی نمی‌دهند؛ مثل علی که در صفین، مالک اشتر را برای این منصب انتخاب کرده بود. من حتی حدس می‌زنم که حرّ وعده‌های بسیاری از عبیدالله شنیده بود و قول‌های زیادی گرفته بود تا چنین کاری را در چنان شرایطی به عهده بگیرد؛ مثل سحره‌ی فرعون که زبونی و ذلّت او را در مقابل موسی دیده بودند و در روزگاری که طبق روایات، قدرت فراعنه بر سحر استوار بود، اصرار کرده بودند تا بیشترین امتیازها را بگیرند: «أ إنّ لنا اجراً ان کنا نحن الغالبین؟» و فرعونِ کوفه مثل فرعون مصر، مجبور بوده به خواسته‌ی تکیه‌گاه حکومتش تن دهد و در مقابل حرّ حرفی جز این نداشته: «نعم و إنکم لمن المقرّبین» اما عاشورا صحنه‌ی بزرگترین معجزات الهی است و کدام معجزه بالاتر از ذوب‌کردنِ قلب فداییان اهل طغیان و دست‌گیری از غرق‌شدگان در امواج عصیان با همه‌ی تعلّقی که به روسای خود دارند و با تمام عادات دنیایی و محاسبات مادّی که گرفتارش شده‌اند؟ فقط کافی است تا طرف پشت نکند و رو برنگرداند و بی‌ادبی را کنار بگذارد. آن‌وقت است که مظلومیت حسین و مروّت او به سپاه تشنه‌ی حرّ و انتساب او به تک‌دختر پیامبر و دهها چیزی که شاید بین حر و حسین گذشته و ما نمی‌دانیم، دست به دست هم می‌دهد و سردار سپاه کوفه را نه تنها از اردوگاه مقابل به کناره‌ای می‌کشاند بلکه او را به لشگری پیوند می‌دهد که نه تنها هیچ احتمالی از پیروزی و غلبه‌ی نظامی برایش متصوّر نیست که مُردن و تکه‌تکه‌شدن، حاصل قطعیِ همراهی با آن است. ولی حرّ همان کاری را کرد که سحره‌ی فرعون، وقتی قدرت عصای موسی را دیدند و آیه‌ی الهی برای هدایت را چشیدند، انجام دادند: «و ألقی السحره ساجدین قالوا آمنّا برب العالمین رب موسی و هارون» البته حرّ در میدان جنگ بود و الا بعید نبود که به سجده بیفتد. شاید هم دست‌گذاشتن بر سر یا آویزان کردن چکمه‌ها از گردن در وسط معرکه، چیزی از قبیل سجده حساب شود. به هرحال فکر می‌کنم ذکر زیبایی برای سجده‌اش انتخاب کرده بود: ـ «جعلت فداک... هل تری لی من توبه؟» + نعم. یتوب الله علیک. فأنزل! ـ انا لک فارساً خیر لک منّی راجلاً و الی النزول یصیر آخر امری... 🆔 @msnote
سوره‌ی قیام آیه‌ی سوم: فأشارت الیه قالوا کیف نکلّم من کان فی المهد صبیاً دیدید واکنش یک بچه‌ی کوچک را وقتی کسی ـ حتی اگر از نزدیکان و آشنایان باشد ـ با آن طفل معصوم تندی کند؟ بغض می‌کند و می‌ترسد و سمت پدر و مادرش می‌دود و پشت آنها پناه می‌گیرد و تا مدّت‌ها بعد هم اگر دوباره طرف را ببیند، غریبی می‌کند و لب می‌گزد و احتیاط به خرج می‌دهد و دور و بر آن مرد یا زن نمی‌پلکد. انگار که ترس، غل و زنجیری شده که دست و پایش را بسته و به هیولایی تبدیل شده که زبانش را بند آورده ... بچه‌های اهل‌بیت اما حساب جداگانه‌ای دارند. حتی اگر قواعد وراثت را در نظر بگیریم، امام‌زاده‌ها اولین ورثه‌ی شجاعت و حمیّت و هیبت و عقلانیت و ذکاوت ِ پدران‌شان هستند. معنا ندارد که پدرشان در یک جنگ نمایان کشته شود و چهل منزل با سرش همسفر شوند و بعد بگوییم بچه خیال می‌کرده که بابایش به مسافرت رفته ... سید بن طاووس در لهوف حکایتی را نقل می‌کند که ثابت می‌کند به عجز درآوردن ِ ائمّه‌ی کفر و پیشوایان نفاق، نه فقط کار بزرگان بنی‌هاشم است؛ که بخشی جدانشدنی از زندگی کودکان این قوم بوده؛ نشان می‌دهد که به کار بردن واژه‌ای مانند «کودک» برای خردسالان ِ این خاندان هم، یکی از کارهای کودکانه‌ی ماست. یزیدی که در پایتخت امپراطوری‌ش مفتضح شده و در جنگ خطبه‌ها و گریه‌ها و روضه‌ها دست‌های نجس‌ش را بالا برده، به حضرت سجاد پیشنهاد می‌دهد که پسرش با یکی از پسران حسین کشتی بگیرد. حتماً خیال می‌کرده با این مکر، می‌تواند در مقابل مردم جنایتش را به یک دعوای خانوادگی بین پسرعموها تقلیل دهد که بعد از جنگی اتفاقی، تصمیم گرفته‌اند آشتی کنند و کینه‌ها را کنار بگذارند و به بازی و تفریح و شادی بگذرانند. حالا در نظر بگیرید طفل معصومی را که بزرگترین فجایع را به چشم خود دیده و عمق جنایت وحشی‌ترین سلّاخ‌ها را با تمام وجود درک کرده و حالا هم در اسارت همان آدم‌کش‌هاست؛ بغض می‌کند و می‌ترسد و پناه می‌گیرد و زبانش بند می‌آید و به خود می‌لرزد؟! ابداً! با عقلانیت و ذکاوتش به خوبی فهمیده که یزید چه معرکه‌ای به راه انداخته و چه نیرنگی را تدبیر کرده و شجاعت و حمیّتش را طوری در کلمات سرازیر می‌کند که ... من حدس می‌زنم زین‌العابدین بعد از شنیدن پیشنهاد یزید، به جای آن‌که حرفی بزند، مثل مریم مقدس، دشمنان را به کودکی حواله داد که در کنارش بود: «فاشارت الیه». یزید هم مثل علمای یهود پر از تعجب شده و با خودش گفته: «کیف نکلّم من کان فی المهد صبیا» اما عمرو بن الحسین ـ که به روایت سید بن طاووس «صغیر» بوده ـ چیزی نگفته جز این: «هرگز! به جای این کار، یک خنجر به من و یک خنجر به فرزندت بده تا با او بجنگم». لابدّ لحنش همان لحن محکمی بوده که عیسی در گهواره داشته: «انی عبدالله ... جعلنی مبارکا این ما کنت ...» اعجازی که روح این پسر در برابر امپراطور به نمایش می‌گذارد، طوری زاده‌ی معاویه را به عجز می‌رساند و به زمین گرم می‌کوبد که راهی جز یک فحّاشیِ بچه‌گانه برایش باقی نمی‌ماند؛ کاری که یک مرد عادی در برابر یک بچه‌ی کوچک هیچ‌وقت انجام نمی‌دهد و آن را خفّت و خواری برای خودش حساب می‌کند. چه برسد به این‌که یک امپراطور به پسری فحّاشی کند که پدر و برادرانش را از دست داده و به اسارت قاتلان آنها در آمده. این ناسزاها به عمرو و پدرش طبعاً قابل نقل و ترجمه نیستند ... اما این حجم از استیصال و درماندگی و انفعال برای یک حاکم فاتح در برابر یک خردسالِ دربند کشیده شده، همان معجزه‌ای است که کار هر روز ِ آل‌الله است. آل‌الله هم که می‌دانید یعنی چه؟ یعنی خانواده‌ی خدا ... ـ جامعه‌ی کبیره است که روی لب‌هایم می‌لغزد: خضع کل جبّار لفضلکم و ذلّ کلّ شیء لکم تمامی جباران در برابر فضل شما خاضع شده‌اند و همه چیز در مقابل شما به خاک ذلّت افتاده ... 🆔 @msnote
سوره‌ی قیام آیه‌ی چهارم: فما وهنوا لما اصابهم فی سبیل‌الله و ما ضعفوا و ما استکانوا ترسوهایی مثل من، خیلی وقت‌ها جرأت و توانِ هماوردی با یک نفر را هم ندارند اما بالاخره در بین ما، آدم‌های قوی یا جسوری پیدا می‌شوند که یک‌تنه، حریفِ دو یا سه یا حتی پنج نفر می‌شوند. البته افسانه‌های قدیمی یا هنرهای مدرن ـ که کارشان آراستنِ چهره‌ی خونریز و خشنِ کسانی است که در خدمت دنیاپرستان بوده‌اند تا آنها را در ازای خوش‌خدمتی‌های‌شان به عنوان قهرمان به تاریخ تحمیل کنند ـ نمونه‌های قوی‌تری را عَلَم می‌کنند: اسطوره‌ها یا هنرپیشه‌هایی که در یک مبارزه‌ی مستقیم و رودررو، یک‌نفره بر بیست یا سی یا چهل یا صد نفر غلبه می‌کنند. حتی اگر بازوهای‌شان از دارو و قُرص قوّت بگیرد و به خاک‌خواباندنِ آن همه آدم را به کمک فریب‌هایی از جنس واژه یا جلوه‌هایی با فنّ‌آوری ویژه، انجام دهند. اما وقتی ماشین‌حساب را به دست می‌گیری و نفرات سپاه کوفه (30 هزار نفر) را بر جنگاورانِ لشگر امام (72 نفر) تقسیم می‌کنی، به عددی اعجازآمیز می‌رسی: 416. یعنی هر یک نفر از سپاه اباعبدالله به طور متوسط نه در برابر یک یا ده یا صد نفر بلکه در مقابل 416 نفر قرار گرفته بوده. حالا اگر از این آیه و نشانه بگذریم که صرفِ ایستادن ـ و نه جنگیدن ـ در برابر این جمعیت با این نسبت، محکم‌ترین اراده‌ها و پولادین‌ترین یقین‌های تاریخ را به رخ بشریت می‌کشد، به این معجزه می‌رسیم که این ابرمردهای عاشق حسین، چطور توانسته‌اند لشگر سی‌هزار نفره را از یک صبح تا عصر، زمین‌گیر کنند و آیه‌ی صدوچهل‌وششم سوره‌ی آل‌عمران را در کربلا جریان دهند: و چه بسیار پیامبرانی که همراه او توده‌های انبوه، کارزار کردند و در برابر آنچه در راه خدا به ایشان رسید، سستی نورزیدند و ناتوان نشدند و تسلیم (دشمن) نگردیدند چون در وضعیت عادی، اگر آن سی‌هزار نفر فقط نفری یک سنگ به سمت هفتادودونفر پرت می‌کردند، کار در کمتر از یک ساعت یکسره می‌شد؛ چه برسد به این‌که آن همه آدمِ خونریز و شقیّ دست به شمشیر ببرند که آن‌وقت، «دقیقه» هم واحد مناسبی برای شمارش زمان لازم برای نابودیِ چند ده سرباز و سردار به حساب نمی‌آید. البته این ادعای من نیست بلکه عین کلمات عمرو بن حجاج است که از شدت تلفات کوفیان، سپاهش را به فحش کشید: «ای احمق‌ها! می‌دانید با چه کسانی می‌جنگید؟ با «مستمیتین» و مرگ‌خواهان. از این به بعد به تک‌به‌تک با هیچ‌کدام از آنها جنگ نکنید.» و بعد فریاد اعترافش در برابر قدرت خدا به آسمان رفت: «والله لو لم ترموهم الا بالحجاره لقتلتموهم به خدا قسم که اگر فقط سنگ به آنها پرتاب می‌کردید، آنها را می‌کشتید.» یا عروه‌بن قیس که از اُمرای سواره‌نظام در لشگر کوفه بود، طوری به خفّت افتاد که در میانه‌ی جنگ به عمرسعد پیغام داد: «نمی‌بینی که این عدّه‌ی کم‌تعداد از صبح تا حالا چه بر سر سوارانم آورده‌اند؟ پیاده‌نظام و تیراندازان را به جلو بفرست.» هفتادودونفری که فقط 32 سواره داشتند، اما به نقل شیخ مفید در الارشاد «از هر جهتی که به سواره‌نظامِ سپاه عمر سعد حمله می‌بردند، لشگر کوفه را می‌شکافتند» تا به اشقیائی که فقط زبان شمشیر را می‌فهمیدند، اتمام حجّت کنند که کفر و نفاق حتی در تشخیص منشأ قدرت مادّی و نیروی جسمی و معادلات نظامی هم، به کوره‌راه‌های ذلّت و ضلالت دچار شده‌اند... حتماً می‌دانید که این قدرت الهی در بازوان اصحاب عاشوراییِ امام، از کجا آب می‌خورد. از توسّل آنها به یقینِ مردی که هماوردی یک نفر نه با 416 نفر؛ که مبارزه‌ی یک نفر با سی‌هزار نفر را به حقیقی‌ترین وجه ممکن به تصویر کشیده و خطوط مقتل را با نور آیات الهی ترکیب کرده و راوی دشمن برای اثبات معجزات او، به قسم و آیه متوسل شده: «حميد بن مسلم گويد: به خدا قسم؛ مرد گرفتار و مغلوبى را هرگز نديدم كه فرزندان و خاندان و يارانش كشته شده باشند و دلدارتر و پابرجاتر از آن بزرگوار باشد، چون پيادگان بر او حمله مي‌افكندند او با شمشير به آنان حمله مي‌كرد و آنان از راست و چپش مي‌گريختند؛ چنانچه گله گوسفند از برابر شیری فرار كنند...» ـ سپس به سوی قبور شهدا می‌روی و به آنها سلام می‌دهی و می‌گویی:... اشهد أنکم انصارالله و ساده الشهداء فی الدنیا و الآخره فإنکم انصار الله کما قال الله عزوجل: «و کأیّن من نبی قاتل معه ربیون کثیر فما وهنوا لما اصابهم فی سبیل‌الله و ما ضعفوا و ما استکانوا » و ما ضعفتم و ما استکنتم حتی لقیتم الله علی سبیل الحق و نصره کلمه‌الله التامّه. (کافی شریف، باب زیاره قبر ابیعبدالله الحسین، حدیث اول) 🆔 @msnote
دختر بَدر الدُجی امشب سه جا دارد عزا گاه میگوید پدر، گاهی حسن، گاهی رضا ایام سوگواری حضرت ختمی مرتبت(ص)، امام حسن مجتبی(ع) و ثامن الحجج(ع) تسلیت باد @msnote
کاخ‌های روم و ایران فاطمه‌ی بنت اسد آمده بود تا در آن وضعیت سخت که «عبداللهِ» عزیزتان را از دست داده‌اید و تنها مانده‌اید، کمکی برای فارغ‌شدن‌تان باشد. اما با آمدن آن نوزاد، دنیا از نو زاییده شد. بخاطر همین، انگار این شما بودید که داشتید به فاطمه‌ی بنت اسد کمک می‌کردید: «تو هم این نوری را که مشرق و مغرب را پر کرده می‌بینی؟ تو هم می‌بینی کاخ‌های سرزمین فارس و قصرهای امپراطوری روم را؟» چشم‌های روشنتان، طوری نورانی شده بود که همسر ابوطالب را از جا بلند کرد و به نزد شوهرش فرستاد. فاطمه‌ی بنت اسد داشت با شگفتی همان چیزهایی را تعریف می‌کرد که شما دیده بودید و از مردی دم می‌زد که تاریخ را در می‌نوردد و پایه‌های کفر را خُرد می‌کند و قدرت‌های ملحد را به زمین گرم می‌کوبد. همان‌جا بود که ابوطالب به روی مادر علی لبخندی زد و گفت: از آنچه آمنه دیده تعجب می‌کنی؟! سی سال بعد، تو وصیّ ِ همین مرد را به دنیا خواهی آورد ... ـ  حتی در بدو تولّد نشان داد که کاخ‌های روم و ایران را هدف گرفته و مأموریت اصلی‌اش، نابود کردن ابرقدرت‌های مادّی ِ حاکم بر دنیاست. در اولین ابلاغ رسالتش در یوم‌الدار وعده داد که: «اگر به توحید و نبوّت اعتراف کنید، بر عرب و عجم فرمانروا خواهيد شد، و همه امتها فرمانبردار شما گردند.» آمده بود تا با امتش توازن قدرت در جهان را به هم بزند اما امروز دینش را با ادراکاتی انتزاعی، به احکام فردی تنزّل می‌دهند و ادعا می‌کنند که دینداری واقعی و خالص، درگیری با قدرت‌های کافر و منافق را بر نمی‌تابد! در این روز جشن هم  غُصه‌ی پرقِصّه‌ای داریم ... يا بني عبد المطّلب إنّ اللّه بعثني إلى الخلق كافّة، و بعثني إليكم خاصّة، فقال عزّ من قائل: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ «3» و أنا أدعوكم إلى كلمتين خفيفتين على اللّسان ثقيلتين في الميزان، تملكون بهما العرب و العجم، و تنقاد لكم بهما الأمم، و تدخلون بهما الجنّة، و تنجون بهما من النّار: شهادة أن لا إله إلّا اللّه و أنّي رسول اللّه، فمن يجيبني إلى هذا الأمر و يوازرني على القيام به يكن أخي و وصيّي و وزيري و وارثي من بعدي @msnote
محمد بلوچیعلی اکبر.mp3
زمان: حجم: 6.5M
سلام. امشب میخوام براتون یه مداحی بزارم! مناسبت خاصی هم نداره. شاید هم داره اما من نمیدونم! بیایین یه بار هم مداحی ساده یه ناشناس رو گوش کنیم توی یه روستای دور افتاده التماس دعا @msnote
دو سال پیش دو سال پیش؛ همین روزها دو سال پیش، حاج خانوم از اول ماه رمضان پاشده بود آمده بود تهران و من از اول ماه، پاپیچ ِ یکی از بچه‌های بالا که: جور کن دیگه؛ ثواب داره. بچه هاش دعات میکنن ها! مادر سه تا شهیده ولی آقای رو تا حالا ندیده... و دو سال پیش همین روزها بود که آن بچه‌ی بالا زنگ زد و گفت: «فردا»! انقدر سریع که همسر و بچه‌های شهید سومی نتوانستند از اهواز خودشان را برسانند.و من بعنوان هماهنگ کننده دیدار – البته از نوع تقلبی‌اش – خودم را چپاندم کنار مادر شهید و نوه و نتیجه‌اش و خواهر شهید. ایستادیم در حیاطی که بین حسینیه امام خمینی و خانه‌ی حائل شده بود؛ تا بعد از نماز ظهر و عصر – که در ماه مبارک، همه را برایش راه می‌دهند – موقع برگشتن آقا به خانه اش، ببینیمش. با مقداری عجله آمد – که بعدن فهمیدم بخاطر یک سفر کاری به خارج تهران در همان روز بوده و فهمیدم که چقدر سمبه رفبقمان پرزور بوده که وسط برنامه فشرده‌ی آن روز گرم ِ ماه مبارک، کار ما را ردیف کرده – و وسط راه، نگاهش به ما افتاد و به -شهید که از روی ویلچرش بلند شد و عکس سه جوان رعنایش را در دستش گرفت. همه بهت گرفته بودشان؛ پررویی کردم و برای راه افتادن مجلس، بلند گفتم: آقا؛ مادر سه شهید هستن! بازار سلام و علیک و معرفی افراد که سرد شد، آقا عکس را دست گرفت و همزمان با نگاه دقیقش به شهدا، حاج خانوم و دخترش، شروع کردند به توضیح دادن درباره شهید اولی و بعد هم شهید دومی اما هنوز عجله‌ی آقا خیلی فروکش نکرده بود تا اینکه حاج خانوم با لهجه شیرین دزفولی اش، به شهید سومی رسید: ـ بهش گفتم دو تا داداش دیگه ات که رفتن، زن و بچه نداشتن. اما تو چی؟ تو که سه تا بچه داری و چهارمیش هم تو راهه. اگه بری و مثل مهدی و اسماعیل برنگردی، کی اینا رو نگهداره پس؟ بعد حاج خانوم، انگار که داغ دلش دوباره تازه شده باشد، در حالی که داشت حالت پسرش را حکایت میکرد؛ انگشت سبابه‌اش را بطرف آسمان و سرش را بطرف زمین گرفت و گفت: _ پسرم اینطوری گفت: خدا ! و من زدم زیر گریه و همزمان، چشمهای آقا را دیدم که پر از اشک شد و نفسش را در سینه حبس کرد که قطره‌های غمش روی محاسن سپیدش نچکد و عجله‌اش فرو کش کرد .... و شمرده شمرده گفت: همین ایمانها بوده که این نظام را حفظ کرده و این مملکت را نگه داشته ... و بعد رویش را کرد طرف ِ آن آقایی که در کمترین فاصله با او ایستاده بود و گفت: قرآن و آن کیف ِ من را بیاورید. و تا آن آقا بپرد و برود طرف خانه آقا؛ نتیجه شان را – که هنوز به 4 ماه نرسیده بود – دادند بغل آقا که اذان و اقامه بگوید در گوشش و طفل، بعد از دو تا الله اکبر ِ اولی که زل زد به چشمهای آقا، تا آخر اقامه گریه کرد؛ طوری که آقا بعد از اقامه، بچه را داد دست مادرش – مادر می‌شد نوه حاج خانوم – و گفت: - این بچه تو آفتاب کلافه شده؛ ببریدش تو این اتاق. و به اتاق ملاقاتهای خصوصی اشاره کرد! مادر و بچه همین که از دید آقا خارج شدند، مقابل سد محافظها قرار گرفتند که: نه! اینجا نمی‌شود. و مادر، همین طور حیران و سرگردان مانده بود که دو تا سید معمم که زیر سایه درخت و روی یک نیمکت نشسته بودند و صحبت می‌کردند، سریع بلند شدند و جایشان را دادند به مادر و بچه که حالا آرامتر شده بود. دقیق که شدم، فهمیدم دو تا سید معمم، پسر سوم و چهارم ِ آقا هستند. داشتم ذهنم را دوباره برمیگرداندم طرف مجلس اصلی که دیدم آقا بعد از امضای قرآن، از کیفی شبیه کیف پول – که تویش پنجاه سی چهل تا سکه بهار آزادی بود – دو تا سکه به حاج خانوم داد و یکی یک سکه به همسر و 4 فرزند شهید که مادربزرگ شان برساند به دستشان. و عازم رفتن شد. حاج خانوم که از وسط دیدار به بعد روی ویلچرش نشسته بود، رفتن آقا را که دید، بلند گفت: آقا! آقا برگشت طرفش و با آن قدّ کشیده‌اش تا جلوی صورت حاج خانوم خم شد. حاج خانوم با لهجه شیرین دزفولیش گفت: ببخشید که عاجزت کردم! همه فهمیدند که منظورش این بوده: ببخشید که خسته‌ات کردم (در آن گرمای ظهر ِ ماه مبارک آن هم با وضعیت ایستاده) اما آقا انگار که بخواهد مجلس را با خنده تمام کند، همانطور که خم شده بود جلوی مادر سه شهید، با لبخند گفت: عاجز نشدم! و همه خندیدند @msnote
جعفر بن شریف گرگانی می‌گوید: «عزم حج کردم و قبل از آن به سرّمَن‌رأی رفتم و به محضر مشرف شدم... و گفتم: شیعیانت در گرگان به شما سلام می‌رسانند... فرمود: صدوهفتاد روز دیگر به گرگان خواهی رسید؛ یعنی صبح روز جمعه، سوم ربیع‌الثانی. هنگامی که رسیدی به شیعیانم بگو همان روز ظهر به دیدارشان خواهم آمد... پس از به جا آوردن مناسک حج، به سوی دیارم حرکت کردم و همان روزی که ابامحمد فرموده بود به گرگان رسیدم و شیعیان برای خوش‌آمدگویی پیش من آمدند. پس به آنها گفتم امام، ظهر امروز به دیدارتان خواهد آمد، پرسش‌ها و حوائج خود را آماده کنید. بعد از نماز ظهر و عصر بود که همه شیعیان در خانه من جمع شدند. به خدا قسم چیزی نگذشت که وارد شد و قبل از همه سلام کرد و ما از او استقبال کردیم و دستش را بوسیدیم. پس فرمود: من به جعفر بن شریف وعده داده بودم که امروز ظهر نزد شما بیایم. نماز ظهر و عصر را در سرّمَن رأی خواندم و حالا آمده‌ام تا با شما عهدی تازه کنم؛ پرسش‌ها و حوائج‌تان را بگویید.... پس نفر به نفر جلو رفتند و درخواست‌های‌شان را گفتند... حوائج همه را برآورده کرد و برای‌شان دعای خیر فرمود و همان روز بازگشت.» ــــــــــــــــــــ چه می‌شد ما هم در زمان شما از اهالی گرگان بودیم و بعد از آن مجلس، مثل جعفر بن شریف گرگانی هی برای خودمان صفا می‌کردیم و هی برای دیگران تعریف می‌کردیم: «دستش را بوسیدیم»... اما تقدیرِ ما امام‌ندیده‌ها این بوده که حتی تصوّر صحنه‌ی بوسیدنِ دست شما هم برای‌مان سخت باشد. کسی چه می‌داند؟ شاید هم آن موقع حال‌مان مثل حال شهید پیچک در این عکس بشود وقتی داشت دست نائب عامِّ شما را می‌بوسید. نگاهش کنید؛ انگار هر چه لذت و سکونت و آرامش توی دنیا بوده، توی چهره‌ی او آرام گرفته. البته کار نشد ندارد. خودتان یادمان داده‌اید که توی همین دنیا و همین زمین هم می‌شود به شما رسید؛ اگر اهل عالَمِ رجعت شویم. گفته‌اید هر کسی که «مؤمن محض» باشد، در آن دوران برمی‌گردد و در رکاب شما شمشیر می‌زند. تا آنجا که من می‌فهمم «ایمان» در مقابل «کفر» و «نفاق» است و مؤمن محض کسی است که رنگی از کفار یا منافقین نگرفته باشد. البته کفر و نفاق، دائماً شکل عوض می‌کند و. به قول خدا «ما لها مِن قرار» و بخاطر همین تشخیصش راحت نیست. پس امشب که شب ولادت شماست و به همه بار عام داده‌اید و صدای‌تان توی دنیا پیچیده که «پرسش‌ها و حوائج‌تان را بگویید»، دعا می‌کنیم که تشخیص «کفر مدرن» و جرأت درگیری با آن را به ما هدیه بدهید تا «محض ایمان» در درون و بیرون‌مان بجوشد و از اهالی رجعت شویم. آن موقع و در آن چند هزار سالی که قرار است بشریت زیر سایه‌ی مدیریت شما به اوج لذت و بهجت برسد، حتما هر از چند گاهی لطف می‌کنید و مثل همان قبل‌ها جایی را برای دیدار معین می‌کنید؛ چه خانه جعفر بن شریف در گرگان باشد چه مسجد خودتان در قم و چه خانه‌تان در سرّمَن‌رأی کنار همسرتان حضرت نرجس‌خاتون. بعد لابدّ مؤمنینی که به محض ایمان نرسیده‌اند و توی عالَم برزخ جا مانده‌اند، ما را موقع دست‌بوسیِ شما به همدیگر نشان می‌دهند و با حسرت به هم می‌گویند: «نگاه‌‌شان کنید؛ انگار هرچه لذت و سکونت و آرامش توی دنیا بوده، توی چهره‌شان آرام گرفته.» @msnote
@msnote
حوالی سال صدونودوهشت و صدونودونُه حوالی سال صدونودوهشت و صدونودونُه قَمری، با این‌که مأمون تازه توانسته بود برادرش را از میان بردارد و سوار بر مرکب خلافت شود، باز هم آب خوش از گلویش پایین نرفته بود و قیام‌های علویان و سادات، نفَس حکومتش را به شماره انداخته بود و روز و شبِ بلاد مسلمین، مزّه‌ی التهاب و انقلاب می‌داد. هر شهر مهمّی که نگاه می‌کردی، یا یک علوی قیام کرده بود یا مردم انتظار قیامش را می‌کشیدند. انگار یک پای ثابت طرفداران آنها هم شیعیانی بودند که حالا تعدادشان زیاد شده بود و هویّت و جمعیت‌شان به جایی رسیده بود که گزارش‌های تاریخی می‌گویند: «پانزده سال قبل از خلافت مأمون و هنگام شهادت حضرت موسی‌بن جعفر، *هفتاد هزار دینار طلا* از وجوهات، فقط در دست یکی از وکلای حضرت کاظم باقی مانده بود.» این وسط، «برادران حضرت رضا» بخش مهمی از بار قیام را به دوش می‌کشیدند و وقتی «ابوالسرایا» در سال 199 در کوفه قیام کرد، فرماندارانش را به شهرهای مختلف فرستاد: «ابراهیم بن موسی بن جعفر» به یمن، «اسماعیل بن موسی بن جعفر» به فارس و «زید بن موسی بن جعفر» به اهواز رفتند و حتی «محمد بن جعفر» پسر بلافصل حضرت صادق و عموی امام رضا در مدینه قیام کرد. اما ابالحسن با هیچ‌یک از قیام‌ها همراهی نکرد و حتی صریحاً با حرکت محمدبن جعفر و زید بن موسی مخالفت کرد. انگار می‌دانست که دربار اموی و خلافت عباسی سال‌هاست نحوه‌ی زندگی متداول در «تمدّن ایران و روم» را با روکشی منافقانه از دینداری، وارد دنیای اسلام کرده‌اند و ذائقه‌ی مردم را با شهوات قیصری و کسرایی، طوری خو داده‌اند که رعیّت حتی اگر از ظلم خلفاء خسته شوند و مدّتی زیر علَم قیام سینه بزنند، باز هم برای تأمین رفاه‌شان «ظلّ‌السلطان» را انتخاب می‌کنند و به دامن متخصصینِ دنیاپرستی برمی‌گردند. یعنی سادات علوی و حسنی هر چقدر هم به راه‌های متداولِ کسب قدرت و رهبری قیام وارد بودند، وقتی به حکومت می‌رسیدند نمی‌توانستند مثل هارون‌ها و امین‌ها و مأمون‌ها، چرخ دنیای مردم را بچرخانند. وقتی مأمون برای فرونشاندن آتش قیام‌ها، بزرگِ خاندان ابوطالب را در سال 200، مجبور به هجرت کرد و حضرت رضا را به مرو آورد تا مُهر سازش با دستگاه را به ردای منزّه امامت بزند و از این راه، پرچم مبارزه را از دست سایر علویون بگیرد، توانست محصول تدبیرش را زود بچیند و قیام‌ها را سرکوب کند اما نمی‌دانست که معدن نور و هدایت را به مرکز دنیاپرستی و نفاق آورده و بیشترین نقش را در رسوایی و مفتضح‌کردن خودش ایفا کرده. حضرت رضا، میدان جهاد را جای دیگری غیر از خیابان‌های جنگ‌زده‌ی کوفه و یمن و فارس می‌دانست؛ دربار عباسی را به معرکه‌ی اصلی مبارزه تبدیل کرده بود و به پایه‌های سلطنت و دنیاپرستی و کاخ‌نشینی او ـ که نقابی از تدیّن و تقدّس بر چهره داشت ـ  حمله می‌کرد تا مردم کم‌کم از تعلّق به زندگی مادّی کنده شوند و حقیقت سیاست الهی و قدرت نبوی را به چشم ببینند. اما شیعه انگار نمی‌توانست پابه‌پای حضرت بیاید و تحلیل‌های دیگری ذهنش را قلقلک می‌داد و حکمت رفتار امام را نمی‌فهمید. وقتی نزدیکان حضرت، عدم ورود ابالحسن به مبارزه‌ی نظامی را به چالش می‌کشیدند و با مشارکت‌شان در قیام‌ها این خیال را ترویج می‌کردند که: «حالا که عدالت نیست و مردم همراه‌مان هستند، چرا بر ضد ظلم قیام نکنیم؟» دیگر چه انتظاری از عوامّ بود که میدان اصلی مقابله را تشخیص دهند و به مرو بروند و دور و بر امام را بگیرند و فضا را به نفع حضرت تغییر دهند؟! در آن آشفته بازار، عدّه‌ی دیگری هم بودند که به علی‌بن‌موسی که زهد و قداستش، همه را یاد علی‌بن‌ابیطالب می‌انداخت، تهمت می‌زدند که «دستگاهی شده و شیرینی دنیا کام فرزند پیامبر را هم پُر کرده». اهالی انقلابی‌گریِ غیرقاعده‌مند و خرمقدّس‌های نادان نسبت به شرایط و محیط و خلاصه معادلات موجود سیاست‌ورزی، ذهن شیعه را طوری منقبض کرده بود که پا نداشت تا به دنبال امام بدوَد و در مجاهده‌ی اصلی شرکت کند. نشان به آن نشان که وقتی مأمون، وزیرش فضل‌بن‌سهل را در هنگام خروج از مرو ترور کرد، یاران فضل آن‌قدر قوی بودند که به خیمه‌ی خلیفه حمله کنند تا جانش را بگیرند و مأمون مجبور شود به حضرت رضا متوسل شود تا پراکنده‌شان کند؛ اما وقتی ابالحسن در آن حجره‌ی حزین به شهادت رسید، صدای کسی در نیامد. ادامه: https://eitaa.com/msnote/114 @msnote
قسمت اول: https://eitaa.com/msnote/113 در شرایطی که اکثر مردها به خاک تردید افتاده بودند و زمین‌گیر تحلیل‌های تاریک شده بودند تا امام مشعل هدایت را تنهای تنها روشن نگه دارد، فقط یک علیامخدّره بود که قیام کرد تا به همه‌ی مردنماها ثابت کند راه، همانی است که امام می‌رود و نبض توحید و خداپرستی همان‌جایی می‌زند که علی‌بن‌موسی قدم می‌گذارد. رفت تا ثابت کند اقامه‌ی کلمه‌ی حق فقط با دستان فرزند محمّد و علی ممکن است و مجاهده از همان شمشیری می‌چکد که در دستان اهالی ذوالفقار باشد. تحمل راه مدینه تا قم برای مخدّرات نجیبی که خانه‌ی پیامبر از آنها روشنایی می‌گرفت، کار راحتی نبود اما وقتی مسأله، نصرت امام معصوم باشد، ی موسی بن‌جعفر همان کاری را می‌کند که فاطمه‌ی حیدر انجام داد. حالا می‌شود حدس زد که چرا در خاندانی که دخترها در نوجوانی ازدواج می‌کردند، کریمه‌ی اهل‌بیت با وجود بیست‌وهفت هشت باری که به بهار آبرو داده بود، به خانه‌ی بخت نرفت. عابد و عالم و زاهد زیاد بودند ولی مگر مردی پیدا می‌شد که در عرصه‌ی مجاهده و نصرت و قیام، کفوی برای فاطمه‌ی معصومه شود؟! حالا می‌توان تخمین زد که چرا از بین این‌همه امامزاده ـ که همه‌شان واجب التعظیم هستند ـ فقط برای زیارت ملیکه‌ی قم است که روایت خاصّ نقل شده و این بانو را هم‌سنگ عباس‌بن‌علی و علی‌اکبری قرار داده که در اوج غربت، امام را رها نکردند. همان سلسله سند نورانی و درجه یک را می‌گویم که این کلام برادرش را از پیچ‌های تاریخ عبور داده‌اند و به ما رسانده‌اند: «سعد بن سعد اشعری قمی می‌گوید از حضرت رضا درباره‌ی خواهرش سوال کردم. فرمود: «هر کس او را زیارت کند، بهشت خدا مال او خواهد شد.»       پی‌نوشت: این غزل‌گریه‌ها که می‌بینی، آنِ شعر است شعر آیینی         *زنده‌ام با همین جهان‌بینی،‌ای جهان من‌ای «جهان‌بانو»* تحلیل علیلی بود از قیام حضرت کریمه که تقدیمش می‌کنم به عتبه‌های آهنی و سبزرنگ حرمش؛ مخدّره‌ای که گمان می‌کنم اگر تمامی فقهای شیعه در بهشت هم دور هم جمع شوند و عقل‌های نورانی‌شده‌‌ به نور اهل بیت را روی هم بریزند، باز هم به فهم درجاتش نمی‌رسند @msnote
وفات کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها را تسلیت عرض می کنیم. @msnote