آنِ سوگ
دبیر مجموعه: مکرمه شوشتری _ جمعی از نویسندگان
من تجربهی سوگ ندارم، تجربهی سوگمن تجربهی عمومی است؛ رفتن حاجقاسم، پرواز اردیبهشت و چیزهایی شبیه این موارد.
پدربزرگ مادری من سیزدهسال قبل از تولد من از دنیا رفته، وقتی مادرم یازده، دوازده ساله بوده. یا عموهایم قبل از به دنیا آمدن من شهید شدهاند. من زیاد معنی از دست دادن بخاطر مرگ را نمیدانم.
اما این کتاب مرا با درد آدمهایی که پدر و مادر یا عزیزی را از دست دادهاند تا حدی آشنا کرد.
مواجهه با سوگ تجربهی ارزشمندی است که میتواند باعث رشد انسان شود. فقط باید بدانیم ما از غمهایمان بزرگتریم.
۱۰ از ۴۵
#چند_از_چند
۲۵۶🌌
پست حاجآقای قنبریان را بخونید.
https://eitaa.com/m_ghanbarian/5055
اما بعد، نظر من
دوران سلبریتیها چی میگن، روحانیون مشهور کشوری چی میگن، فلان مداح و سخنران چی میگن به سر آمده.
این در یک وجه رشد است، مردم چشمشان به دهان بالانشینها نیست، مردم به این رشد عقلی رسیدهاند که خودمان باید فکر کنیم به چه کسی رای بدهیم یا ندهیم.
اما
وای بر ما بخاطر مشارکت پایین، ما از مردمیم اما همهی مردم نیستیم. شصت درصد جامعه نه اینکه تماما مخالف جمهوری اسلامی باشند، اما انتخابات را موثر نمیدانند، رای دادن یا ندادن تغییری در اوضاع ایجاد نخواهد کرد. این نظر مردم است.
این یک زنگ خطر برای مسئولین است، نگذارید مایی که کمی امیدواریم هم دچار این حس بشویم.
ما از دورهی پیش انتخابات شوراها و مجلس در کرمان فهمیدیم دورهی بزرگان اصولگرا و تصیمیاتشان در کرمان به سر آمده. حالا کاش کل کشور این را بفهمند و به دنبال راه درست باشند قبل از اینکه دیر شود. مسئولین باید با مردم صادق باشند، دوران شعار دادن به سر آمده. مسئولین باید روبروی مردم بنشینند و مردم را بشنوند.
مردم یک مسئول کارآمد و پاکدست و به دور از شبهه میخواهند.
اگر سعید جلیلی روی کار بیاید باید نشان بدهد که حرفها در مورد او نادرست بودند، برنامهاش کارآمد است و میتواند اوضاع را بهبود ببخشد. اما اگر نتواند اصولگراها برای دورههای بعد باید روی جوانترها ببندد، روی کسانی که قطعا با آنها و تفکراتشان فاصله دارند، به هرحال بعد از چهل سال باید به این تن بدهند که دورهی آنها سر آمده و نوبت جوانهای (بیتجربه) است، شبیه جوانی خودشان.
اما اگر پزشکیان بیاید، با دولت سوم طرفیم. آخوندی، ظریف و ...
وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ
۲۵۶ 🌌
من چهارسال در یکی از دانشگاههای دولتی این کشور دانشجوی علومسیاسی بودم. دوسالآخر دولت اول روحانی، و دوسال اول دولت دوم روحانی یعنی از سال ۹۴ تا سال ۹۸.
استادی داشتم که در ایام انتخابات سال ۹۶ مچبند سبز و بنفش میبست. البته تقریبا به غیر از یک استاد، همه طرفدار روحانی بودند.
استدلال اساتید ما در انتخاب اصلاحطلبی در یک تکجمله خلاصه میشد، داشتن گفتمان. اصلاحطلبان حرفهای پوپولیستی نمیزنند، مردم فریب نیستند، برنامه دارند برای ادارهی کشور.
اما اصولگرایان پوپولیستند، نمادشان برای تخریب اصولگرایان احمدینژاد بود که سفر استانی داشت، گونیگونی نامه از مردم دریافت میکرد، پای حرف مردم مینشست.
من هميشه حسرت میخوردم که چقدر اصلاحطلبی خوب است و اصولگرایان چقدر بیکلاس و درپیتاند. آنها گفتمان و برنامه دارند اما اصولگرایان باری به هرجهتاند.
من آن زمان خودم را متعلق به اصولگرایی میدانستم. چشم که باز کرده بودم همهی اطرافیانم طرفداران سرسخت جمهوری اسلامی بودند. روی دیوار ما همیشه عکس قابشدهی امام و آقا بود. رایشان هم سمت اصولگرایی. اگر چه خانوادهی من طرفدار چشمبستهی آدمهای سیاسی نبودند. پدر من ضربالمثلی برای توصیف اصلاحطلبان و اصولگرایان داشت، که بماند.
راستش را بخواهید مگر یک دانشجوی ۱۸ ساله که هر روز با اساتیدی سرکلاس مینشیند که به سرتاپای نظام بد وبیراه میگویند و نقد میکنند قرار است باورمند به این نظام و حکومت بماند؟! من دچار شک شده بودم، بدبینی و شک مثل موریانه افتاده بود به باورهایم، ذره ذره میخورد و ارزشهایم پودر میشدند.
ارزشها و باورهایی که خانوادهام در طول ۱۸ سال آجر روی آجر گذاشته بودند و ساخته بودند با پتکهای محکم در دانشگاه فرو میریخت. یکبار که با پدرم بحث میکردم، جایی که دید به نتیجه نمیرسیم گفت:" رفتی علوم سیاسی بخونی که درست تحلیل کنی نه اینکه ضد نظام شی."
تلنگری که باید را خوردم. اما بابا نمیدانست که علومانسانی دانشگاههای ما قرار نیست آدم باورمند به انقلاب اسلامی تربیت کند. علوم انسانی که مبنایش بر اومانیسم است، همه چیز را بر مبنای خواست انسان میبیند نه بر محور خدا؛ قرار نیست ما را معتقد به انقلاب بار بیاورد.
من در دولت روحانی ازدواج کردم، درسم را تمام کردم و فهمیدم که تمام گفتمانشان کف روی آب است. به وقتش اصلاحطلبان هم پوپولیست میشوند، البته به روش خودشان.
من سکهی یک میلیونی هنگام نوشتن مهریه را دیدم و در آخرین سال دولت روحانی ده میلیونیاش را.(چرخش سانتریفیوژ و چرخ اقتصاد.)
هرچقدر هم که به جمهوری اسلامی باور داشته باشیم. باید یک گزاره را بپذیریم، تا زمانیکه راهحلها را از علم غربی که اقتصادش با مبنای سود بیشتر، ثروتمند را ثروتمندتر میکند،و سیاستش قدرت را خدمت به مردم نمیداند بلکه سروری میداند، قرار نیست اوضاع ما تغییری کند.
مشکلات کشور گفتمان تولیدی اسلامی میخواهد، نه علمی که نتیجهاش در خود غرب فروریختن رویای آمریکایی است.
راستش را بخواهید همهی این طول و تفضیلها را دادم که بگویم "رای بدهید."
بقای انقلاب اسلامی با مردم ممکن است. ما مردمیم. مایی که از اقتصاد ناراضی هستیم، مایی که نزدیک آخرسال به فکر اجاره بهای سال بعدمانیم، مایی که از وضعیت فرهنگی ناراضی هستیم. مایی که هنر را دیگر هنر نمیبینیم ابتذالی میبینیم که با زرورق پیچیده شده.
ما مردمیم. مایی که در بطن مشکلات زندگی میکنیم و هر شبی که سر بر بالشت میگذاریم صدایی توی گوشمان میگوید:
"من دولت تعیین می کنم! من تو دهن این دولت می زنم! من دولت تعیین می کنم! من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می کنم!...دولتی که ما می گوییم، دولتی است که متکی به آرای ملت است؛ متکی به حکم خداست. تو باید یا خدا را انکار کنی یا ملت را!"
راستش را بخواهید من با اینها دوام میآورم، با علم به اینکه کسی که انقلاب را رهبری کرد، قدرتش را از خدا میدانست و از ملت. ساخت این کشور را در دست مردم میدید، نگاهش به مردم بود. حرفهایش برای مردم بود و به زبان مردم.
اینروزها دوست دارم بروم سراغ اساتیدم، آنهایی که دنبال برنامه و گفتمان بودند، میخواهمببینم نظرشان در مورد حرفهای پوپولیستی گزینهشان چیست.
ما میدانیم اوضاع اقتصاد خراب است، ما میدانیم اجارهبهای مسکن سر به فلک برداشته و ... ما آگاهیم به اوضاع برعکس شما.
آقایان برنامهتان برای حل مشکلات چیست؟!
این حرفهای پوپولیستی را بریزید دور...
رای بدهید، به هر کسی که دوست دارید اما بدانید آن شخص قرار است خادم ما باشد نه سرور ما. ببینید کدام بیشتر دلسوز ما مردم است، ببینید کدام مردمیتر است، نه فقط در حرف که در عمل.
۲۵۶ 🌌
من ترجیح میدم اگر قراره برم توی چاه، با طناب امتحان نشدهی جلیلی برم تا با طناب پوسیدهی پزشکیان. 😕
واقعنی #نه_به_دولت_سوم_روحانی
۲۵۶ 🌌
راستش را بخواهید اگر از من بخواهند در یک جمله موضوع این کتاب را بگویم، نمیتوانم. حتی یک پاراگراف، یا یک متن یک سخنرانی چند دقیقهای یا حتی چند ساعته.
من واقعا نمیدانم موضوع این کتاب چیست.
نقشههایی برای گم شدن را چند ماه پیش شروع کردم، نتوانستم بیشتر از بیست، سی صفحه بخوانم، رهایش کردم. اگر همخوانی با دوستان ناداستان نبود به این زودیها سراغش نمیآمدم؛ اما باز هم دچار همان حس شدم. من اصلا این را نمیفهمم. باز کتاب را رها کردم. بعد از چند روز این بازخورد را از دیگران هم دیدم. خودم را دلخوش کردم به اینکه من در عدم درک این کتاب تنها نیستم.
وقتی یک هفته مهلت خواندن کتاب تمدید شد، خودم را مجاب کردم که باید در این فرصت کتاب را بخوانم، به یک روش جدید. البته این روش آنقدرها هم جدید نیست. من اهلش نیستم. من همانقدر که خواندن این کتاب را نمیفهمیدم، شنیدن بقیهی کتابها را هم نمیفهمم. من اهل پادکست و کتاب صوتی نیستم، تمرکزم سریع به هم میخورد و همینطور که داستان پیش میرود، من در ذهنم خودم در دنیای دیگری سفر میکنم.
ربکا سولینت دربارهی همهچیز و هیچ چیز صحبت میکند، از طبیعت آمریکا تا سرخپوستها و قبایلی که با استعمارگران اسپانیایی روبرو شدند، از نقشههای ابتدایی از قارهها تا خودکشی یک از دوستانش و حتی حیوانات در خطر انقراض. در همهی اینها انگار میخواست یکچیز را بگوید:" چرا نشانههایی میگذاریم که گم نشویم، گم شدن اشکالی ندارد."
البته نمیدانم آن چیزی که من فهمیدم درست است یا نه. من حالا از این کتاب فقط چند مورد که بالاتر نوشتم یادم مانده، و با توجه به اسم کتاب این نتیجهگیری از کتاب را کردم.
بهترین بخش کتاب سخن ناشر بود، چرا که با تعریف جستار خیال من را راحت کرد، ایرادی ندارد که این کتاب را درک نمیکنی، اینها تجربیات شخصی نویسنده است و قرار نیست من را متاثر کند، من باید به ساختار مدام در حال تغییر جستار توجه کنم.
۱۱ از ۴۵
#چند_از_چند
۲۵۶ 🌌
زمین سوخته اولین اثری است که من از احمدمحمود خواندم. تعریف قلم محمود را زیاد شنیده بودم اما صادقانه شگفتزدهام نکرد.
داستان با معرفی خانوادهی راوی شروع شد. همان اول داستان دستهدسته شخصیتها وارد شدند، شخصیت اولی را نشناختهایم که بعدی معرفی میشود و الی آخر. یادم آمد من هم داستانی نوشته بودم که شخصیتها را بهیکباره وارد داستان کرده بودم، فرق داستان من با احمد محمود در دو مورد بود، کل شخصیتهای من که سوار یک ماشین شدند چهارتا بود، اما احمد محمود بیشتر. و دومی که مهمتر است من یک نویسندهی تازهکار بودم اما محمود نه.
با اینحال یک نویسندهی بزرگ هم میتواند از این مدل اشتباهها داشته باشد، اما تعداد بالای شخصیتهای رمان بخاطر توصیفات تکراری و چندبارهی محمود کمکم شناخته میشوند و آخر داستان بدون فکر کردن شخصیتها را با تمام ویژگیهایشان به یاد میآوریم.
توصیفات محمود جزئی و دقیق هستند، اگر یکبار به خوزستان سفر کرده باشیم به خوبی میتوانیم فضا را تصور کنیم، اما این ویژگی خوب هم مثل توصیف شخصیتها زیاد تکرار شده و من نمیدانم این میتواند ویژگی خوبی باشد یا نه.
راوی گمنام و ناشناس که اسمش را، سنشرا و حتی شغلش را نمیدانیم اذیتکنندهترین عنصر داستان بود. تا اواخر فصل دو این بیهویتی راوی برایم آزاردهنده بود، اما در دل اتفاقات کمکم راوی برایم کمرنگ شد و موقعیتها جان گرفتند.
اما باز آخر داستان دوست داشتم راوی را بشناسم، اینکه راوی چه هویتی دارد با چه دوربینی اتفاقات را میبیند و چه قضاوتی دارد.
فارغ از تکنیک اما من این کتاب را دوست داشتم. احمدمحمد این کتاب را تقدیم به برادر شهیدش، محمد کرده است. فکر میکنم شاید راوی این داستان خود احمدمحمود است. اینکتاب آذر ماه سال شصت نوشته شده است، یکسال و چندماه بعد از آغاز جنگ. و من تصور میکنم احمدمحمود از داغ برادر شهیدش نشسته روی صندلی و بلایی را که جنگ بر سر شهر و خانوادهاش آورده توصیف کردهاست، او حتی احساسات خودش را هم فاکتور گرفتهاست و آدمهای دیگر شهر را دیده. از آدمهایی میگوید که زندگی خود را رها نکردهاند اما جنگ آنها را با خودش بالا میبرد و پایین میکشد. آدمهایی که سالها دوست بودند و یکباره دشمن میشوند یا آدمهایی که دور بودند و دلهاشان به همنزدیک میشود.
شاید این رمان یک اثر ضدجنگ به حساب بیاید اما من فکر میکنم ما گاهی نیاز داریم که اثر مخرب جنگ را ببینیم، و باور کنیم هرچقدر مقاومت ما ارزشمند است اما جنگ روی آزاردهندهای دارد که سالها زخمش میتواند تازه و دردناک بماند.
۱۲ از ۴۵
#چند_از_چند
۲۵۶ 🌌
فکر میکنم همهی آدمها هر کجای این کرهی خاکی، زیر پرچم هر کشور و حکومت و ایدئولوژی از زندگی خودشان ناراضیاند.
فرقی نمیکند در جمهور فدرال سوسیالیستی یوگسلاوی باشیم یا اتحاد جماهیر شوروی منسوخ شده یا حتی حکومتهای حی و حاضر جمهوری خلق چین و جمهوری دموکراتیک خلق کره.
یا دقیقا متضاد این حکومتهای کمونیستی، در ایالات متحده آمریکا که مظهر تمام و کمال نظامهای کاپیتالیستی و سرمایهداری است.
یا حتی در جمهوری اسلامی ایران که نه میخواهد آن باشد نه این.
بههرحال ذات آدمی، هر جای این کرهی خاکی که باشد محدود میشود، چیزی دارد و چیزی ندارد و این عدم رضایت همیشه با اوست.
این کتاب به دور از پیچیدگیهای تئوری و علمی، نتیجهی عملی کمونیست را به ما نشان میدهد. نویسنده که ساکن کرواسی کنونی و جمهوری فدرال سوسیالیستی یوگسلاوی سابق است، در مورد سادهترین مسائل مثل خوردن پیتزا، لباس شستن، آرایش و پیچیده و سخترینها مثل احساس امنیت، دین، و ... به عنوان شهروند یک کشور کمونیستی صحبت کرده است.
این کتاب دریچهای رو به واقعیت کمونيسم است، اینکه چطور یک شعار میتواند ذهنیت را تغییر بدهد اما نمیتواند یک دنیای زیبا و ایدهآل بسازد.
ذات به دست آوردن قدرت همین است، شعارهای زیبا اما محقق نشده، فرقی بین کمونيسم و کاپیتالیسم نیست.
این کتاب مانند نقشههایی برای گمشدن یک کتاب ترجمهای است، اما ساختار پیچیده و سردرگم کنندهی نقشهها را ندارد، اگر بتوانیم به این کتاب جستار روایی بگوییم، به نظر من میتواند جز بهترین جستارهای روایی باشد.
۱۳ از ۴۵
#چند_از_چند
۲۵۶ 🌌