"خجالتزدهام"
خجالتزدهام؛ از اینکه بگویم در شرایط جنگی، عادی زندگی میکنم. صبحها نماز میخوانم، میخوابم تا زمانی که یکی از بچهها بیدار شود. گاهی ساعت شش و نیم است، گاهی ساعت ۷ یا ۸.
صبحانهی پسر بزرگ را آماده میکنم. برنامهی بعد با در نظر گرفتن بیداری پسرهاست. اگر هر دو بیدار باشند برنامه بازی است. اگر سیدحسن خواب باشد برنامه شستن ظرفها، مرتب کردن آشپزخانه و آماده کردن ناهار است.
انگار در حباب زندگی میکنم، مثل سنجابی که در باباسفنجی است. همهجا را آب برداشته و من وسط دریا در خشکی خودمم.
یا شاید شبیه فضانوردی که در خلأ است، نه صدای انفجار و نه پدافند، هیچ صدایی نمیشنوم.
خجالتزدهام که خواب شبهایم عمیق است. من فقط با صدای گریهی سیدحسن بیدار میشوم. به او شیر میدهم و دوباره میخوابم.
این روزها فقط کارهای کوچک از من برمیآید. عادی زندگی کنم. سیدعلی را تشویق کنم برای نابودی دشمن صلوات نصف و نیمهای که بلد است را بفرستد.
نیمهشب که بیدار میشوم وقتی سیدحسن شیر میخورد صلوات بفرستم یا سورهی فتح بخوانم، و امیدوار باشم به اینکه من هم در حال جهاد با دشمن هستم.
°• @mtalebi76 •°
راستش را بخواهم بگویم، من این روزها اصلا زندگی عادی خودم را ندارم. چهار روز است که آمدهام خانهی مامان.
صبحها ساعت هفت و نیم، دست سیدعلی را میگرفتم و سیدحسن را بغل کرده و میرفتم جلسه.
با تعدادی از دوستانم که زمانی دانشجو بودیم و حالا همه طلبه شدهایم یک کارگروه داریم به اسم کارگروه طلاب.
همهی طولِ سال را فعال هستیم، کلاس داریم، کارهای پروژهای داریم و درس هم میخوانیم. مدتها بود که من جز شرکت در کلاسها کاری نمیکردم. این ترم را بخاطر زایمان و بچهی کوچک مرخصی گرفته بودم. کارها را گذاشته بودم کنار و فقط بچهداری میکردم.
اما حالا شرایط جنگی است. بعضی روزها صبح و عصر، بعضی روزها صبح تا ظهر را جلسه بودیم. صحبت کردیم، بحث کردیم و بیانات حضرت آقا را خواندیم. حالا یک نمایشگاه طراحی کردیم که مرحلهی آخرش مانده.
من از صبح نشستهام پای لپتاپ تا روایت نمایشگاه را آماده کنم و بقیه دوستانم صبح را امتحان داشتند.
بعد از امتحانشان قرار است بروند سراغ صحبت کردن با مجموعههای مختلف. قرار است ظرفیتهای مختلف را شناسایی کنیم و برویم برای مردم نمایشگاهمان را ارائه بدیم. نمایشگاهی که با ستایش مردم و شجاعتشان شروع میشود و پایان پیدا میکند.
زندگی من در جنگ تغییر کرده، جنگ ظرفیتها را باز میکند و آدمها را رشد میدهد. مثلا حسن باقری خبرنگار را استراتژيست جنگ میکند و سحر امامی خبرنگار را اسوهی مقاومت.
دوست دارم بدانم من در پایان جنگ چه شدهام.
با همهی اینها #زندگی_جاریست
#تجربه۱۵
°• @mtalebi76 •°
من فکر نمیکنم جنگ تمام شده باشد، همانطور که ۲۳ خرداد هم شروع جنگ نبود. ما مدتهاست با موجودیتی به نام اسرائیل و ابرقدرتی! با نام آمریکا پنجه در پنجه انداختهایم.
جنگ ما جنگ امروز و دیروز نیست، اما امروز به مرز باریکی کشیده شده است. "شرایط کنونی منطقه به گونهای است که هم برای دشمن صهیونیستی شرایط مرگ و زندگی است و هم برای جبهه حق."¹
دشمن حالا ضعیف شدهاست، نقاب انداختهاست، زیر میز مذاکره زده و مستقیم به خاک ما حمله کرده است. شکافها پر شده و مردم یک صدا وطن را صدا زدهاند، من فکر میکنم حالا وطن زندهتر شده، جنگ جدیتر شده است و دشمن جریتر.
دشمن دست به عملیات روانی میزند و میخواهد دوباره اختلافها را زنده کند.
اما شمشیر دست ما مردم است، ما تعیین میکنیم که مرد این میدان و مبارزه هستیم یا نه.
آتشبس و صلح معنایی ندارد، ما تا آخرین روز و تا آخرین لحظه در حال مبارزهایم. ما همیشه دست به ماشهایم.²
¹. دیدار رئیس مجلس لبنان با رهبر انقلاب
²بیانیه شعام
°• @mtalebi76 •°
[صحن بعثت]
{سفرنوشتتبلیغی_ روز اول_ مشهد مقدس}
گاهی با خودم فکر میکنم، آخرش که چی؟!
این همه سختی کشیدن ارزشش رو داره؟!
راحتتر و آسودهتر زندگی کن.
این آیه به ذهنم میرسه.
"وَ اَن لَیسَ لِلاِنسانِ اِلّا ما سَعیٰ"
قطعا دستاورد واقعی و حقیقی ما آدمها محصول سعی و تلاشمون هست؛ حضرت آقا در توضیح این آیه تعبیر جالبی دارند:" اینکه غذای پخته را جلوی انسان بگذارند، در دهان انسان بگذارند، این انسان را به جایی نمیرساند. آن جایی که ذهن انسان کار میکند، فکر انسان کار میکند، بازوی انسان کار میکند، همّت و ارادهی انسان کار میکند، آن است که انسان را، فرد را و جامعه را رشد میدهد."
/خدا کنه سعی و تلاش ما برای خدا و در مسیر درست باشه و الا که واقعا آخرش که چی؟!/
°• @mtalebi76 •°
شاید حکمتش نطلبیدن بود.
راستش نه این کلمات پرکاربرد به کارم میآیند، نه کولهبستن و پاسپورت آماده کردن به امید رفتن.
من فکر میکنم حتی دلیلش شرایطم نیست، شاید حکمتش نطلبیدن است.
°• @mtalebi76 •°
بعضی آدمها در ذهن ما نامیرا هستند. فکر میکنیم این آدمها عمرشان پایان پیدا نمیکند. لفظ قهرمان لفظ دمدستی برای این آدمهاست.
وقتی میگوییم قهرمان یا ابرقهرمان اولینهایی که به ذهن میرسند جز سوپرمن و بتمن و اسپایدرمن چیست؟!
راستش بیشتر این آدمها شبیه پهلوانها هستند شاید هم منجی. کسانی که آدم رفتنشان را باور نمیکند.
یحیی سنوار، اسماعیل هنیه، سیدحسن نصرالله، حاج قاسم...
گفتم حاج قاسم، راستش من فقط رفتن حاجقاسم را باور نکردم. روزها، ماهها فکر میکردم یک روز ایران میگوید بیایید ببینید کسی که مدعی هستید از بین بردید اینجاست، حاج قاسم.
شش سال است که حاجقاسم نیست.
بعد از سال اول پذیرفتم که حاج قاسم رفته، همه میرویم، هر کسی به یک شکل اما حاجقاسم زیبا رفته.
سیدحسن زیبا رفته، سوار زیبا رفته، ابراهیم رییسی زیبا رفته.
دنیای مادی به ما میگوید رفتن، نیست شدن است. پس نرو، اگر بروی تمام شدهای. پس ما سختمان است باور کنیم اینها رفتهاند. فکر میکنیم رفتنشان یعنی تمام شدن.
ما یا درگیر این باور مادی شدیم که مرگ پایان است، یا فکر میکنیم راه حق با رفتن این آدمها پایان پیدا میکند.
همه میرویم، رسول خدا هم رفت، امیرالمونین هم رفت، فاطمهی زهرا هم رفت؛ شکل رفتن مهم است.
چطور رفتن در چه راهی رفتن مهم است.
بعد از حاجقاسم من همهی رفتنها را باور کردم.
حالا شش سال از رفتن حاجقاسم گذشته و یک سال از رفتن سیدحسن نصرالله.
در کل همه میرویم و مهم فقط یک چیز است:
" باسمه تعالی
قطعاً سننتصر
نصرالله"
°• @mtalebi76 •°
هر کدومشون یک مدلی نشون میدن که بزرگ شدن، و در همین حین من میفهمم که منم بزرگ شدم.
¹ دو سال و ۷ ماهگی
² شش ماه و ۱۵ روزگی
#رشد
°• @mtalebi76 •°
همون لحظه که فکر میکنم تلاشهام نتیجه داده و پسر کوچکم داره خواب میره، ناگهان از ناکجاآباد یک نفر صدای توپ سوتی رو پشت سر هم در میاره.
البته ناشکری نمیکنم، چون گاهی همون یک نفر میاد توی اتاق خودش رو پرت میکنه روی بچه و میگه:" سیحَسَ بیداری!"