اَحَقُّ النّاسِ ان یبکی عَلَیه
فَتی أبکی الحُسینِ بِکربلاء
أَخوهُ وابن والدِهِ عَلی
أبوالفضلِ المُضرّجُ بالدّماءِ
وَمَن واساهُ لایثنیه خَوفٌ
وَجادلهُ علی عطش بماءِ.
°• @mtalebi76 •°
یا جابر العظم الکسیر
ای خدایی که هر شکستگی را تویی که جبران میکنی...
شکستگیهای قلبِ ما چطور جبران خواهد شد؟!
°• @mtalebi76 •°
آقای شهید ما!
من ۸۵۰ کیلومتر آمدم که به تو برسم. مسافت را نمیگویم که آمدنم را بالا ببرم. میگویم که اگر ۸۵۰۰ کیلومتر هم بود، میآمدم. همینطور که حالا آمدم؛ با دو پسر کوچکم.
امام شهید ما!
تمام دویدنها و بالا و پایین دویدنهای دوران دانشجوییام به امید رسیدن به یک دعوت دیدار بود. اما نصیبم نشد. بین آن همه دانشجوی دانشگاه ما، آن یک نفر و دو نفر من نبودم.
حتی بعد از دانشگاه که طلبه شدم هم نتوانستم در هوای حسینیهای که تو مرکزش بودی، نفس بکشم.
آن مدتی که قم بودم هم روزهای کرونا بود، دیدار مردم قم با شما تصویری بود در شبستان امام خمینی. آن روز هم سهم من پشت درهای بسته، نشستن بود.
وقتی سیدعلی بیست ماهه بود و سیدحسن را چند ماهه در شکم داشتم، یکی از دوستانم در گروه نوشت که یک کارت دیدار دارد. هرکسی خواست اعلام کند. من آن یکبار هم سعادت مهمان تو شدن را نداشتم.
از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، نمایشگاه کتاب تهران را هم میآمدم که تو را ببینم. چند سال پیش یک روز بعد از آمدن من، شما به نمایشگاه آمدید و من چقدر حسرت خوردم که ای کاش امروز به جای چرخیدن بین گل و گلدانهای نمایشگاه گل و گیاه باز هم سراغ نمایشگاه کتاب میآمدم.
همهی اینها را گفتم که بگویم ۸۵۰ کیلومتر که چیزی نیست، بگو ۸۵۰۰ کیلومتر من میآمدم. میآمدم که تو را ببینم.
حالا که تشییع قم تمام شده و من به خانه رسیدم، میبینم باز هم تو را ندیدم. با دو پسر کوچک رسیدن به تو سخت است. فقط من که نیستم اقیانوس عظیمی از مرد و زن سوی تو روان بودند. موجی از آدمها میآمد و میرفت.
آن روزی که حاج قاسم در کرمان تشییع شد، میگفتم کرمان این جمعیت را هیچوقت ندیده است. فکر میکنم دیروز هم قم همین طور بود. با این تفاوت که قم مثل کرمان نیست. عالم و فقیه کم به خود ندیده است. تشییع و مراسم خاص کم نداشته است. اما دیروز قم هم جهان متفاوتی بود.
راستش با همهی علاقهای که به دیدنت داشتم، نتوانستم خودم را به مسجد جمکران برسانم. مجبور بودم به میانهی مسیر بیایم تا تو را ببینم. از انسجام تا رسیدن به پیامبراعظم غم این را داشتم که نماز بر پیکر تو را از دست دادم، باز هم نه اینکه تو به آن نماز احتیاج داری، آن نماز هم برای خود من واجب بود.
به پیامبر اعظم که رسیدیم، تازه نماز را شروع کردند، من با واژه واژهای که آیتالله برایت بهکار میبرد اشک میریختم اما همان نماز هم نصف و نیمه بود. وسط نماز مجبور شدم به خاطر گریههای سیدحسن از کالسکه بیرونش بیاورم.
مدتی منتظرت ماندیم اما نیامدی، سیل جمعیت اجازه نمیداد حتی از مسجد جمکران بیرون بیایی، چه برسد که به ما برسی. مسافت دو کیلومتری را چند ساعته آمدی، از جایی که من بودم تا جایی که شما بودی فقط دو کیلومتر بود و دو دقیه زمان میبرد، اما چندساعت طول کشید.
مجبور شدم برگردم. اجبار مادر بودن، خود شما همیشه میگفتی مادر بودن مهمترین وظیفهی ماست. گرمای هوا بچهها را بیطاقت کرده بود. سیدحسن هم دندانهایش زیرلثه دنبال راهی برای بیرون آمدند، تب کرده بود. چارهای نداشتم.
در تمام مسیر از بلوار پیامبر اعظم تا رسیدن به ماشین در بلوار انسجام؛ از آنجا تا پردیسان و از پردیسان تا کرمان فقط به یک چیز فکر کردم. اینکه باز هم تو را ندیدم. اما یک چیز مرا آرام میکرد، که تو حتما مرا دیدی؟! در آن سیل جمعیتی که عاشقان تو آمدند تو حتما من و همسرم و فرزندانم را دیدی.
و همین برای من بهترین حس است که شاید به چشم تو آمده باشم.
آقاجان داغ تو بر ما سرد نمیشود، و همیشه در یادمان هستی. امیدوارم وقتی در کنار امام رضا آرام گرفتی بتوانم بالاخره تو را ببینم. شاید آن روز برسد و من هم بتوانم کنار تو یک دلِ سیر درددل کنم.
°• @mtalebi76 •°