eitaa logo
۲۵۶ 🌌
65 دنبال‌کننده
163 عکس
9 ویدیو
1 فایل
۲۵۶، ابجد نور است؛ ‌نور نام خداست. 💫 ‌📌محدثه‌ام 🤱🏻🧕🏻 آنچه می‌خوانم آنچه می‌نویسم همه این‌جاست @M_talebiz
مشاهده در ایتا
دانلود
این هفته برای من هفته‌ی متفاوتی بود. چیزهایی رو تجربه کردم که مدت‌ها ازشون دور بودم یا اصلا امتحانشون نکرده بودم، یا موقعیتش پیش نیومده بود. آخرین تجربه‌ی این هفته که مدت‌ها بود منتظرش بودم و تازه تیک خورد، بیرون رفتن با سیدعلی بود. بیرون رفتن دونفره، کاری که فکر می‌کردم خیلی سخته. از چیزی که فکر می‌کردم ساده‌تر بود. ○لباس پوشیدیم. ●اسنپ گرفتیم. ○توی جشنواره ملی نون کرمان دور زدیم. ●نشستیم گوشه‌ی خیابون که سیدعلی میوه بخوره. و برگشتیم خونه. وی از نوزادی به دفتر دستک مادرش علاقه‌ای زیاد داشت، یا پاره می‌کرد یا می‌خورد، یا هر دو. :)
هدایت شده از کاوان
مثلاً زلزله تو افغانستان بیاد ولی تل‌آویو رو بلرزونه. @kavann | کاوان
ساعت یک و بیست دقیقه بامداد است. پدر و پسر خوابیده‌اند، مثل هم به پهلوی راست. سیدعلی هر از چندگاهی تکانی می‌خورد، به پشت می‌خوابد و دوباره به پهلو برمی‌گردد. من به داستان ویرایش نشده‌ام فکر می‌کنم و به پنج‌شنبه و جمعه‌ی شلوغ پیش رویم. برای هرکس که پنج‌شنبه و جمعه روز تعطیل باشد برای من برعکس است، پر از کار، مشغله و درگیریم. به یک روز خالی فکر می‌کنم، روزی که هیچ‌کاری برای انجام دادن ندارم اما پر از حسرتم. حسرت اینکه چرا قدر ثانیه‌ها را بیشتر ندانستم، همین‌طور که الان حسرت ثانیه‌های از دست رفته‌ی گذشته را می‌خورم.
می‌توانم تا خود صبح اشک بریزم. بند اول انگشتان دستم گزگز می‌کند. یک طرف پتو را من گرفته‌ بودم و طرف دیگر را بابا. صدای تیک‌تیک ساعت و پیس‌پیس گفتن من موسیقی زمینه‌ بود. یک‌ نور کم مهتابی فضا را روشن می‌کرد. پتو به راست و چپ می‌رفت، صدای علی‌ای‌همای رحمت خواندن بابا تا ته شعر شهریار و بعد پیس‌پیس کردن من تا سیدعلی آرام بخوابد. می‌توانم تا آخر عمر اشک بریزم، وسط تکان دادن پتو دستم لغزید، به این فکر کردم اگر نوری آسمان شب را روشن کند و بعد بخورد وسط حیاط بابا، تا کجا را خراب می‌کند. ما تکه‌تکه می‌شویم یا زیر آوار می‌مانیم و زنده پیدا می‌شویم. به درخت نارنج روی حیاط فکر کردم، به درختی که از سال ۸۱ توی باغچه کاشتیم اما اولین شکوفه‌اش را یک روز بارانی در بهار ۹۴ دیدیم. به اینکه وقتی بمب بخورد وسط حیاط از نارنج‌های سبز چیزی می‌ماند. پیس‌پیس پیس‌پیس، به مادری فکر می‌کنم توی غزه، یک پسرهشت ماهه دارد، مثل سیدعلی می‌خندد، دوتا دندان پایینش که تازه درآمده با نمکش می‌کند. گوشه‌های چشم‌هایش وقتی می‌خندد چین می‌افتد و آدم دوست دارد به‌خاطر معصومیتش بغلش کند و فشارش بدهد. این مادر اهل غزه چطور پسرکش را می‌خواباند، با نور و صدای انفجار؟!
کرکره‌های هم‌نویس از شش آبان پایین آمده. من دقیقا از شش آبان هیچ‌چیز ننوشته‌ام. هیچ‌چیز یعنی دست به کیبورد نشده‌ام، دست به قلم نشده‌ام. یعنی هیچ چیز. ‌ برای کسی که می‌خواهد نویسنده شود این یک افتضاح است. کلمه‌ها و جمله‌ها توی سرم ریشه می‌زنند اما میوه نمی‌‌دهند‌. ‌ من حالم بد است. واقعا به نوشتن احتیاج دارم به خواندن احتیاج دارم و نیاز دارم که کسی باشد و من را بُکسُل کند. حسرت روزهای فشرده‌ام را می‌خورم. روزهایی که زمان مثل پنیرپیتزا کش نمی‌آمد و من دنبال لحظه‌ای بودم که سیدعلی آویزانم نباشد و یک جمله بنویسم، گوشه‌ی کتاب، توی ورد یا روی کاغذ تا بتوانم با آن یک جمله داستانم را پیش‌ ببرم. چه جمله‌هایی که از وسط انگشتانم سرخوردند توی ظرفشویی، بین لباس‌ها، روی زمین و لا به لای اسباب‌بازی ها. مشت کوچک سیدعلی آن‌ها را برداشت و توی دهانش گذاشت. دلم شنبه‌های مهمانی را خواست که با هزار مکافات سیدعلی را می‌خواباندم تا بتوانم به مهمانی برسم. کارگاه‌هایی که نصف و نیمه می‌شنیدم و بینش ده‌‌دور خانه را بچه بغل وجب می‌کردم و همراه با پسرک بَبَ، دَدَ می‌گفتم. من تا آخر عمرم به یک هم‌نویس احتیاج دارم تا همین نیم‌بند نوشتنم را به آب یا باد یا خاک نسپارم. البته که قرار نیست همه نویسنده شوند، اما من به نوشتن محتاجم. ‌
آنا‌ی عزیز! اگر می‌دانستم سرنوشتت جویده شدن دوصفحه و پاره شدن صفحه‌ی سوم دیگری باشد، جای امن‌تری جز طبقه‌ی دوم کتابخانه برایت در نظر می‌گرفتم. امان از غفلت.🥲
روح خبیث خال‌دار وارد تن نویسنده شده، قلم به دست گرفته و داستان نوشته‌است. خون‌خورده داستان مرگ پنج برادر در دهه شصت است. نویسنده اتفاقات و حوادث واقعی در دهه شصت را با خیال درآمیخته و یک داستان خلق کرده‌است. تصویرسازی و فضا‌سازی قوی، شخصیت‌های نو (محسن مفتاح و شغلش)، (دو روح همراه با سیر داستان و ناظر به آن.) شروع داستان را جذاب و خواندنی کرده‌است. اما از میانه کتاب هر چه به آخر داستان نزدیک‌می‌شویم، کتاب ضعیف‌تر می‌شود‌. اتفاقات و حوادث پشت‌سر هم و درگیری با اطلاعات تاریخی زیاد کتاب را خسته کننده و گاهی مخاطب را گمراه می‌کند. من دوست داشتم راوی داستان ارواح باشند اما یک فرشته آن هم با اشاره نویسنده، راوی بود. انتخاب نویسنده وجود دو روح در داستان بوده اما فایده وجود روح شاعر آزادی‌خواه چه بود؟ تنها همراهی با روح خبیث‌خال‌دار؟! سرگذشت روح‌ خبیث‌خال‌دار در داستان پل‌ به گذشته و آوردن صلاح‌الدین در داستان با چه‌هدفی بوده؟! نویسنده از تاریخ برای پر کردن کاغذ استفاده کرده‌ است یا برای پیش‌بردن داستان، به نظرم اولی. خواندن کتاب برای یادگرفتن و بررسی بعضی تکنیک‌ها و دیدن نوآوری‌ها خوب است اما محتوا و داستان پر از رنج و سیاهی‌است، پر از مرگ، بدون امید.
● سردردم، ● انرژی ندارم، ● تنم خسته‌ است. ○ اما حالم خوبه. خدایا شکرت برای این حال خوب. 🤲🏻
🌱 اول طبیعت آدمی ‌ نادر ابراهیمی
سیدعلی بچه‌ی یک‌جا نشینی نیست. از صبح که بیدار می‌شود تا شب که می‌خوابد در حال حرکت است. زیرمیز تحریر، آویزان در فر، کنار بوفه‌ی گوشه‌ی خانه، کنار کتابخانه در حال بیرون کشیدن کتاب‌ها، پشت در حیاط درحال دید زدن گربه، چسبیده به آینه و زبان زدن به آینه یا دنبال من و آویزان شلوارم که بغلش کنم. در همه‌ی این حالت‌ها توی دهانش چیزی را می‌جَوَد. سیدعلی حتی موقع غذا خوردن هم حرکت می‌کند. سیدعلی بچه‌ی کم‌خوابی است. از صبح حدودساعت هفت و نیم، هشت که بیدار می‌شود، تا شب ساعت ده و نیم که می‌خوابد، گاهی در طول روز اصلا نمی‌خوابد. روزهایی هم که می‌خوابد دوحالت دارد، یا یک‌ساعت می‌خوابد، یا دوتا بیست دقیقه در طول روز. از شنبه‌شب ساعت یازده‌و‌نیم تا الان توی یک خلسه زندگی کرده‌ام، بین خواب و بیداری. بعد از رفتن مهمان‌ها، پشت میز ناهارخوری نشسته بودم، مردی در تبعید ابدی را ورق می‌زدم و زیر لب می‌شمردم که چند صفحه تا پایان مقرری مانده. صدای کشیده شدن بدن سیدعلی روی روتختی آمد، دویدم سمت اتاق، اگر بیدار شود، این ساعت شب خواباندنش محال است. چشم‌هایم داشت به تاریکی اتاق عادت می‌کرد که به شکم چرخید. روی دست و زانوهایش بلند شد. یک صدا از ته حلق و ... تمام چیزهایی که از عصر خورده بود روی تخت پخش شد. چشم‌هایم می‌سوخت، دوباره عق زد، انگار نفسش گیر کرده باشد، روی دستم گرفتمش، دوباره عق زد. با دستمالی که همسرم داد دور دهانش را تمیز کردم. توی آغوشم فشردمش. انگار توی هوا راه می‌رفتم. صورتش را شستم. سرش را روی سینه‌ام گذاشت. هنوز یک‌ماهه نبود، دلش درد می‌کرد، نمی‌خوابید، سرش را روی سینه‌ام می‌گذاشت. چانه‌ام را مماس سرش می‌گذاشتم، راه می‌رفتیم، می‌خوابید. سرش را روی سینه‌ام گذاشت. خوابید. محتویات معده‌اش روی تخت، بوی ترشی توی اتاق، خستگی بعد از مهمانی؛ ترس، ترس، ترس... ویروس توی بدن بچه‌ها عادی است. مریضی عادی است. اما برای من نبود، نیست. برای هیچ نومادری عادی نیست. برای هیچ‌نومادر دور از خانواده‌ای عادی نیست. توصیه‌ها از راه دور دردی را درمان نمی‌کند. من و همسرم توی شهر غریب و کوچکی که نمی‌توانیم به تازه پزشکانش اعتماد کنیم و پزشکی نمی‌شناسیم، دست به دامن اسنپ می‌شویم و پزشکان آنلاینش. امشب تازه از خلسه درآمدم وقتی بعد از دو روز، ماست خورد، نان خورد، موی یک عروسک را کند و توی دهانش کرد. این علامت برای من یعنی حالش خوب شده. دو روز دنبال چیزی روی زمین برای خوردن نبود. دو روز تقریبا بی‌حال در آغوشم بود، خواب بود، روی زمین دراز می‌کشید و به شعله‌ی بخاری خیره می‌شد. اما امشب من را بیدار کرد، چندبرگ دستمال کاغذی را پاره کرد و سمت دهانش برد. موی کاموایی قرمز عروسک را از توی دهانش بیرون کشیدم. در آخر به سخنرانی‌ دو دقیقه‌ای قبل از خوابش گوش کردم. چشم‌هایم خیس است، می‌سوزد. چانه‌ام می‌لرزد. دوست دارم وقتی فردا بیدار می‌شوم مثل روزهای قبل باشد، حتی اگر ده‌دقیقه هم در روز زمان برای خودم نداشته باشم.