eitaa logo
۲۵۶ 🌌
65 دنبال‌کننده
163 عکس
9 ویدیو
1 فایل
۲۵۶، ابجد نور است؛ ‌نور نام خداست. 💫 ‌📌محدثه‌ام 🤱🏻🧕🏻 آنچه می‌خوانم آنچه می‌نویسم همه این‌جاست @M_talebiz
مشاهده در ایتا
دانلود
دعا کنید برای مردم کرمان. برای زائرهای حاج‌قاسم.
من لب و دهنم. پر از ادعا. همسر شهید، مادر شهید، فرزند شهید؟! همه ادعاست. وقتی تلفنم زنگ خورد، صدایش را شنیدم، هنوز خبری پخش نشده بود. خودش خبر را داد. پاهایم لرزید. دلم هُری ریخت. دست لرزانم تلویزیون را روشن کرد. من توی خانه امنیت داشتم. نگران بودم. نگران همسرم، پدرم، دوستانم که گلزار شهدا بودند. من لب و دهنم. وقتی از آرمان‌ها حرف می‌زنم، از مقاومت، از ایستادگی. وقتی شعار می‌دهم و شعار می‌نویسم. من لب و دهنم. به کودک فلسطینی میان بمباران فکر می‌کنم، وقتی روی خرابه‌های خانه‌‌شان نشسته و می‌خواند:"الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ"
هدایت شده از خط روایت
‌ یک قاب عکس روی میز در دفتر معلم‌ها بود. یک مسجد با گنبد سبز و پس زمینه‌ی آبی آسمانی. گنبد مسجد صاحب الزمان بود. روی آبی آسمان، یک شعر با خط نستعلیق بود، شعر را خواندم. هربار که قاب را می‌دیدم با خودم می‌گفتم هدف شاعر از این شعر چیست. این مسجد هم مثل بقیه مساجد. هر بار که به مسجد می‌رفتم، هربار که از کنارش می‌گذشتم، این شعر توی ذهنم می‌آمد و زیرلب می‌خواندمش. هفده دی نود و هشت، حاج قاسم را در گلزار شهدای کرمان دفن کردند، به وصیت خودش. گلزار کرمان حال و هوای خاصی گرفت. حالا صدها نفر مشتاق از شهرها و کشور‌های مختلف هر روز در مناسبت‌های مختلف گرد او می‌گردند. سیزده دی هزار و چهارصد دو، دو انفجار در نزدیکی گلزار شهدای کرمان، ده‌ها تن بی‌جان، غرق خون، ده‌ها تن مصدوم. مادرها، پدر‌ها، فرزندها به عزای هم نشسته‌اند. حدود ده سال از آن‌ سال‌های دبیرستان من گذشته است. این روز‌ها آن شعر بیشتر توی ذهنم می‌چرخد. شعر  را مدام زیرلب زمزمه می‌کنم. انگار شاعر، شعر را برای این روز‌ها سروده است. "اگر کعبه مصاف خاکیان است و یا گر قبله افلاکیان است به کرمان گردش دل‌های عاشق به گرد مسجد صاحب‌الزمان است" *مسجد صاحب‌الزمان، مسجد گلزار شهدای کرمان است. ✍ @khatterevayat
زمان: حجم: 24.9K
این ۵ ثانیه، صدای همهمه، صدای بوق ممتد و گاه منقطع دستگاه‌های بیمارستان از ساعت هفت و نیم صبح تا سه بعد از ظهر در گوش من است. روی نیمکت فلزی سرد راهروی بیمارستان نشسته‌ام. آنژیوکت را در رگ پشت دست چپم فرو کرده‌اند و با چسب پهن سفید محکمش کرده‌اند. دست راستم گرم و دست چپم از سر انگشت‌هایم سرد است و هر چه به پشت دستم می‌رسد، حسم تمام می‌شود، نه سرد نه گرم، بی‌حس اما با سوزش زیاد. ‌ ‌صدای اذان که بلند می‌شود، صدایم می‌کنند. پاهایم می‌لرزد، از سرما، ضعف و هم از ترس. از جراحی نمی‌ترسم، از بیهوشی هم؛ اما اگر بیدار نشوم، می‌ترسم. از مرگ؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم می‌ترسم اگر بیدار نشوم. به پسرم فکر می‌کنم، هنوز یک‌ساله نشده، ماما نگفته، اما من را می‌شناسد‌. حتما دلتنگ است. فکر می‌کنم به همسرم. فکر می‌کنم، فکر می‌کنم، فکر می‌کنم. روی تخت خوابیده‌ام، سرم را وصل کرده، دستگاه فشار را وصل کرده. یک معاینه ساده است، جراحی نیست، اما بیهوشی دارد. فکر می‌کنم، فکر می‌کنم، فکر می‌کنم، بیهوشی قبلی هم همین زمان‌ها بود، کمی بعد از اذان ظهر. حدود ده سال قبل. آن زمان کم‌تر می‌ترسیدم. سخت‌تر بود. جراحی بود. فکر می‌کنم، دلبستگی‌هایم کم‌تر بود. یک دختربچه‌ی دبیرستانی بودم. دنیا ساده‌تر بود، حالا پیچیده‌تر است. من امروز دلبسته‌ترم. به دنیا نه، به آدم‌ها. برعکس آن روز‌ها که به دنیا دلبسته بودم نه آدم‌ها، اما نمی‌ترسیدم. هوشبر بالای سرم می‌ایستد، همه‌چیز سیاه می‌شود. ○نیاز به بازنویسی
به جز از علی نباشد به جهان گره گشایی طلب مدد از اوکن چو رسد غم و بلایی چو به کار خویش مانی در رحمت علی زن به جز او به زخم دلها ننهد کسی دوایی بعد از چهار بار بیهوشی در یک هفته‌‌ای که گذشت، برایم کلمات را درست و به جا کنار هم چیدن سخت است. کلمات توی سرم تاب می‌خورند تا روایتی برای پدر بنویسم، برای تولد قمری پسرم، برای همراهی و همدمی همسرم، برای روزهای بیماری‌ام؛ اما فقط تاب می‌خورند. برای من نوشتن و تمرکز کردن این روزها سخت‌ترین کار سخت دنیاست. روز تولد مولای عالم، امیرمومنان در خانه‌اش را می‌زنم که پسرم را شیعه و شیفته‌ی خودش کند و در مسیر خودش، همسرم را در راه خودش نگه‌دارد و حافظ پدرم باشد و بعد از کار همه‌ی محبینش گره‌گشایی کند. کاش از رحمت بی‌کرانش هم توان قلمی هم به من بدهد که برای او و فرزندانش بنویسم.
می‌خواستم برای یک‌سالگی‌ات یک تولد حال‌خوب‌کن بگیرم. اما هنوز بخیه‌های جراحی ده روز قبلم را نکشیده بودم. از بد روزگار یک هفته از جراحی نگذشته تو هم مریض شدی، همین چند روز گوشت بدنت را آب کرده. ‌ حالا بعد از سه هفته توی خانه‌ی خودمان هستیم، توی همه‌ی عکس‌های تولدت در حال گریه کردنی، روایت تولدت هم توی سیود مسیجم مانده، حتی به نیمه هم نرسیده. ‌ اما امروز حالت بهتر است، کیک تولد نداریم، واکسن امروزت را هم فرستادم برای هفته‌ی بعد، بخیه‌های من هم دیروز رفتند توی سطل زباله. حالا باید تمرین کنیم که برگردیم به زندگی قبل از بیماری به چهل، پنجاه روز پیش. ‌ سال پیش این ساعت، هنوز بیست‌‌و‌چهار ساعته هم نبودی، من هنوز درد بعد از زایمان را با خودم داشتم، سه شب بی‌خوابی را داشتم و یک ترس بزرگ توی دلم که چطور مادری کنم. حالا تو یک‌ساله و چند ساعته شده‌ای، نمی‌دانم چطور مادری کردم، اما امیدوارم چندسال دیگر، وقتی بزرگتر شدی، وقتی این ساعت بیدار بودی، به من بگویی مادر خوبی بودم یا نه! روایت تولدت هم باشد برای وقتی که بزرگتر شدی، برای خودت می‌نویسمش کامل کامل.
الله اکبرِ ۲۲ بهمن یعنی خداوند بزرگ‌تر از هر مدعی قدرتی است.
🔹چرا باید جایی را که می‌توانم آن‌جا با ظلم و جور بجنگم رها کنم و به جایی بروم که در آن‌جا، ظلم و جوری نیست؟ ▫️مگر وطن مرتع است و انسان گاو، که فقط به خاطر چریدن و چنان‌کردن، لمیدن و نشخوار‌کردن و دفع زائدی کردن، وطن را بخواهد، مَرد؟ ▫️عذاب‌کشیدن در زادگاه و خانه همان‌قدر حق است که بهره‌گرفتن و آسوده زیستن در زادگاه. 📚سه دیدار 🖋 نادر ابراهیمی | @mabnaschoole |
این روزها اگر بودی همه روزهایش روز تو بود؛ هم پاسدار بودی، هم جانباز.
"محمدرضا خیلی قدبلند بود. علی آقا میگفت:" محمدرضا بیاید، باید روی صندلی بایستی تا بتوانی ببوسیش." ‌این جمله را مادربزرگم به خبرنگار میگوید. پرت میشوم به شبی که تابوت را آوردند خانه. تابوت چوبی که رویش پرچم کشیده بودند و پلاستیک پیچ بود. تمام فامیل توی حیاط بودند، تاریک بود. یک لامپ زرد خاکی، روی دیوار، گوشه‌ی حیاط را روشن می‌کرد. یک ساعتی از اذان مغرب گذشته بود، شاید بیشتر. دانه‌های عرق روی کمرم سر می‌خوردند، وسط تابستان بود. ‌در تابوت را باز کردند، اما گره کفن را نه. همه دست میکشیدند رویش، بعد دست به صورت خودشان. من گوشه‌ای عقب‌تر ایستاده بودم. ندیده بودمش، فقط عکس هایش را دیده بودم. یکی دوتا خاطره هم شنیده بودم. خانواده‌ی ما اهل خاطره گفتن از او نبودند. می‌دانستم قد بلند بوده، توی عکس‌ها مشخص بود. اما حالا کفنش توی بغل من هم جا میشد. من عقب بودم. به دختر عموهایم که گریه می‌کردند نگاه میکردم. با عمو خاطره داشتند. ‌مادربزرگم کشیدش توی بغل. دست می‌کشید از بالا تا پایین کفن را، دوباره دست چروکیده اش را آورد بالا دوباره پایین کشید. دست دیگرش زیر کفن بود و ضربه می زد پشتش را. ‌من این پا و آن پا می کردم، مردی که لباس سبز سپاه تنش بود گره کفن را باز کند تا ببینمش. فایده ای نداشت. انگار نمی خواست بازش کند. رفتم جلو، دستم را از سرشانه‌ی یکی که جیغ میزد و عمو عمو بمیرم میگفت، رد کردم، نوک انگشت هایم را زدم و برگشتم عقب. ‌ دور صورت قبر ایستاده بودیم. گلزار شهدا پر از آدم بود. مردهای فامیل دست‌هایشان را داده بودند به‌ هم و دور ما خانم‌ها دایره زده بودند. بابا توی قبر ایستاده بود. تابوت روی دست‌ها روان بود. جمعیت نمی‌آمد، اما تابوت می‌آمد. یک لحظه ولی موج زد و من پرت شدم عقب، همه مان پرت شدیم عقب. حالا ما دور آدم ها دایره زده بودیم. مامان دستم را کشید عقب" بیا بریم میخوری به مردها عموتم راضی نیس." پله ها را رفتیم پایین. ‌ توی ماشین نشسته بودیم. بابا زار می زد. واژه ای بهتر از زار زدن برایش نداشتم. دوست داشتم بزنم سر شانه‌اش بگویم:" مرد گنده گریه نکن جلوی زنت، دخترت، پسرت." رانندگی می کرد و گریه می کرد. حتی روزی که پشت تلفن خبر برگشتنش را دادند هم اینطور گریه نمیکرد. نرسیده به خانه‌ی مادربزرگ ساکت شد. نفس عمیقی کشید و گفت:"گذاشتمش توی قبر، بند کفن رو کشیدم. که صورتش رو ببرم سمت قبله. " ‌کاش جمعیت من را عقب نفرستاده بود، چقدر انتظار کشیدم که کفن را باز کنند، استخوان هایش را لمس کنم. "باز که شد پنبه بود، وسطش یک استخوان بلند، یک جمجه." دوباره بابا زار می زد. " از داداشم فقط دو تکه مانده." یاد همان شب اول افتادم. وقتی مامان گفت مادربزرگم گفته" فاطمه هرچی دست کشیدم پنبه بود، نرم بود. پس چی ازش آوردن؟" و خدا را شکر کردم که کفن آن شب باز نشد. @mtalebi76 🌌
📌دور وقتت حصار بکش اگر دور وقت خود را حصار بکشیم، شیطان نمی‎تواند در آن رخنه کند، اما اگر وقت خود را بی‎حصار گذاشتیم، زمینی است که در آن نه زراعت کرده‎ایم و نه خانه ساخته‎ایم؛ فقط زمینش به نام ما ثبت شده. ‌ انسان اگر برای وقتش برنامه‎ریزی نکرد، شیطان برایش برنامه‎ریزی می‎کند. ‌ غیبت‎ها، تهمت‎ها، حرف‎های بی‎مزه، لهو و لعب‎ها،همۀ اینها نتیجۀ بی‎برنامگی است. اگر عقل برای وقت برنامه‎ریزی نکند، نفس برایش برنامه‎ریزی می‎کند. آیت‌الله حائری شیرازی @mtalebi76 🌌