زمان:
حجم:
24.9K
این ۵ ثانیه، صدای همهمه، صدای بوق ممتد و گاه منقطع دستگاههای بیمارستان از ساعت هفت و نیم صبح تا سه بعد از ظهر در گوش من است.
روی نیمکت فلزی سرد راهروی بیمارستان نشستهام. آنژیوکت را در رگ پشت دست چپم فرو کردهاند و با چسب پهن سفید محکمش کردهاند. دست راستم گرم و دست چپم از سر انگشتهایم سرد است و هر چه به پشت دستم میرسد، حسم تمام میشود، نه سرد نه گرم، بیحس اما با سوزش زیاد.
صدای اذان که بلند میشود، صدایم میکنند. پاهایم میلرزد، از سرما، ضعف و هم از ترس. از جراحی نمیترسم، از بیهوشی هم؛ اما اگر بیدار نشوم، میترسم.
از مرگ؟ نمیدانم.
فقط میدانم میترسم اگر بیدار نشوم. به پسرم فکر میکنم، هنوز یکساله نشده، ماما نگفته، اما من را میشناسد. حتما دلتنگ است.
فکر میکنم به همسرم.
فکر میکنم،
فکر میکنم،
فکر میکنم.
روی تخت خوابیدهام، سرم را وصل کرده، دستگاه فشار را وصل کرده. یک معاینه ساده است، جراحی نیست، اما بیهوشی دارد.
فکر میکنم،
فکر میکنم،
فکر میکنم،
بیهوشی قبلی هم همین زمانها بود، کمی بعد از اذان ظهر. حدود ده سال قبل.
آن زمان کمتر میترسیدم. سختتر بود. جراحی بود.
فکر میکنم، دلبستگیهایم کمتر بود. یک دختربچهی دبیرستانی بودم. دنیا سادهتر بود، حالا پیچیدهتر است. من امروز دلبستهترم. به دنیا نه، به آدمها. برعکس آن روزها که به دنیا دلبسته بودم نه آدمها، اما نمیترسیدم.
هوشبر بالای سرم میایستد، همهچیز سیاه میشود.
#یک
○نیاز به بازنویسی
به جز از علی نباشد به جهان گره گشایی
طلب مدد از اوکن چو رسد غم و بلایی
چو به کار خویش مانی در رحمت علی زن
به جز او به زخم دلها ننهد کسی دوایی
بعد از چهار بار بیهوشی در یک هفتهای که گذشت، برایم کلمات را درست و به جا کنار هم چیدن سخت است. کلمات توی سرم تاب میخورند تا روایتی برای پدر بنویسم، برای تولد قمری پسرم، برای همراهی و همدمی همسرم، برای روزهای بیماریام؛ اما فقط تاب میخورند. برای من نوشتن و تمرکز کردن این روزها سختترین کار سخت دنیاست.
روز تولد مولای عالم، امیرمومنان در خانهاش را میزنم که پسرم را شیعه و شیفتهی خودش کند و در مسیر خودش، همسرم را در راه خودش نگهدارد و حافظ پدرم باشد و بعد از کار همهی محبینش گرهگشایی کند.
کاش از رحمت بیکرانش هم توان قلمی هم به من بدهد که برای او و فرزندانش بنویسم.
میخواستم برای یکسالگیات یک تولد حالخوبکن بگیرم. اما هنوز بخیههای جراحی ده روز قبلم را نکشیده بودم. از بد روزگار یک هفته از جراحی نگذشته تو هم مریض شدی، همین چند روز گوشت بدنت را آب کرده.
حالا بعد از سه هفته توی خانهی خودمان هستیم، توی همهی عکسهای تولدت در حال گریه کردنی، روایت تولدت هم توی سیود مسیجم مانده، حتی به نیمه هم نرسیده.
اما امروز حالت بهتر است، کیک تولد نداریم، واکسن امروزت را هم فرستادم برای هفتهی بعد، بخیههای من هم دیروز رفتند توی سطل زباله. حالا باید تمرین کنیم که برگردیم به زندگی قبل از بیماری به چهل، پنجاه روز پیش.
سال پیش این ساعت، هنوز بیستوچهار ساعته هم نبودی، من هنوز درد بعد از زایمان را با خودم داشتم، سه شب بیخوابی را داشتم و یک ترس بزرگ توی دلم که چطور مادری کنم. حالا تو یکساله و چند ساعته شدهای، نمیدانم چطور مادری کردم، اما امیدوارم چندسال دیگر، وقتی بزرگتر شدی، وقتی این ساعت بیدار بودی، به من بگویی مادر خوبی بودم یا نه!
روایت تولدت هم باشد برای وقتی که بزرگتر شدی، برای خودت مینویسمش کامل کامل.
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
🔹چرا باید جایی را که میتوانم آنجا با ظلم و جور بجنگم رها کنم و به جایی بروم که در آنجا، ظلم و جوری نیست؟
▫️مگر وطن مرتع است و انسان گاو، که فقط به خاطر چریدن و چنانکردن، لمیدن و نشخوارکردن و دفع زائدی کردن، وطن را بخواهد، مَرد؟
▫️عذابکشیدن در زادگاه و خانه همانقدر حق است که بهرهگرفتن و آسوده زیستن در زادگاه.
📚سه دیدار
🖋 نادر ابراهیمی
| @mabnaschoole |
"محمدرضا خیلی قدبلند بود. علی آقا میگفت:" محمدرضا بیاید، باید روی صندلی بایستی تا بتوانی ببوسیش."
این جمله را مادربزرگم به خبرنگار میگوید. پرت میشوم به شبی که تابوت را آوردند خانه. تابوت چوبی که رویش پرچم کشیده بودند و پلاستیک پیچ بود. تمام فامیل توی حیاط بودند، تاریک بود. یک لامپ زرد خاکی، روی دیوار، گوشهی حیاط را روشن میکرد. یک ساعتی از اذان مغرب گذشته بود، شاید بیشتر. دانههای عرق روی کمرم سر میخوردند، وسط تابستان بود.
در تابوت را باز کردند، اما گره کفن را نه. همه دست میکشیدند رویش، بعد دست به صورت خودشان. من گوشهای عقبتر ایستاده بودم. ندیده بودمش، فقط عکس هایش را دیده بودم. یکی دوتا خاطره هم شنیده بودم. خانوادهی ما اهل خاطره گفتن از او نبودند. میدانستم قد بلند بوده، توی عکسها مشخص بود. اما حالا کفنش توی بغل من هم جا میشد. من عقب بودم. به دختر عموهایم که گریه میکردند نگاه میکردم. با عمو خاطره داشتند.
مادربزرگم کشیدش توی بغل. دست میکشید از بالا تا پایین کفن را، دوباره دست چروکیده اش را آورد بالا دوباره پایین کشید. دست دیگرش زیر کفن بود و ضربه می زد پشتش را.
من این پا و آن پا می کردم، مردی که لباس سبز سپاه تنش بود گره کفن را باز کند تا ببینمش. فایده ای نداشت. انگار نمی خواست بازش کند. رفتم جلو، دستم را از سرشانهی یکی که جیغ میزد و عمو عمو بمیرم میگفت، رد کردم، نوک انگشت هایم را زدم و برگشتم عقب.
دور صورت قبر ایستاده بودیم. گلزار شهدا پر از آدم بود. مردهای فامیل دستهایشان را داده بودند به هم و دور ما خانمها دایره زده بودند. بابا توی قبر ایستاده بود. تابوت روی دستها روان بود. جمعیت نمیآمد، اما تابوت میآمد. یک لحظه ولی موج زد و من پرت شدم عقب، همه مان پرت شدیم عقب. حالا ما دور آدم ها دایره زده بودیم. مامان دستم را کشید عقب" بیا بریم میخوری به مردها عموتم راضی نیس." پله ها را رفتیم پایین.
توی ماشین نشسته بودیم. بابا زار می زد. واژه ای بهتر از زار زدن برایش نداشتم. دوست داشتم بزنم سر شانهاش بگویم:" مرد گنده گریه نکن جلوی زنت، دخترت، پسرت." رانندگی می کرد و گریه می کرد. حتی روزی که پشت تلفن خبر برگشتنش را دادند هم اینطور گریه نمیکرد. نرسیده به خانهی مادربزرگ ساکت شد. نفس عمیقی کشید و گفت:"گذاشتمش توی قبر، بند کفن رو کشیدم. که صورتش رو ببرم سمت قبله. "
کاش جمعیت من را عقب نفرستاده بود، چقدر انتظار کشیدم که کفن را باز کنند، استخوان هایش را لمس کنم.
"باز که شد پنبه بود، وسطش یک استخوان بلند، یک جمجه."
دوباره بابا زار می زد.
" از داداشم فقط دو تکه مانده."
یاد همان شب اول افتادم. وقتی مامان گفت مادربزرگم گفته" فاطمه هرچی دست کشیدم پنبه بود، نرم بود. پس چی ازش آوردن؟"
و خدا را شکر کردم که کفن آن شب باز نشد.
@mtalebi76 🌌
📌دور وقتت حصار بکش
اگر دور وقت خود را حصار بکشیم، شیطان نمیتواند در آن رخنه کند، اما اگر وقت خود را بیحصار گذاشتیم، زمینی است که در آن نه زراعت کردهایم و نه خانه ساختهایم؛ فقط زمینش به نام ما ثبت شده.
انسان اگر برای وقتش برنامهریزی نکرد، شیطان برایش برنامهریزی میکند.
غیبتها، تهمتها، حرفهای بیمزه، لهو و لعبها،همۀ اینها نتیجۀ بیبرنامگی است.
اگر عقل برای وقت برنامهریزی نکند، نفس برایش برنامهریزی میکند.
آیتالله حائری شیرازی
@mtalebi76 🌌
قرار است بعد از یکسال دوری به میدان برگردم. بعد از اینکه انگشت اشارهام را جوهری کردم، باید چمدان بسته شدهام را بفرستم توی صندوق اتوبوس. سوار اتوبوس، فاصلهی کرمان تا اهواز را طی کنم. دوباره من و جادههای بین مناطق جنگی.
توی همین روزها با مبنا این کتاب را میخوانم، مناسب حال این روزها. به شیطنتهای آمیرزا میخندم، با ناصر به فکر فرو میروم و با رسول بچگی میکنم.
هنوز نمیدانم این گرای ۲۷۰ درجه کجاست، اما دوست دارم توی جبههی جنوب دنبالش بگردم، بین نخلستانها چرخ بخورم، توی کانال آب بچرخم و برسم به این گرا.
دوست دارم همسفر این بچهها باشم.
#کتاب
@mtalebi76🌌
این روزها اینجا هستم.
دوست داشتم هر روز یک روایت بنویسم، اما نشد. نوشتن این روزها را به خودم بدهکارم.
گوشیام نفسهای آخرش را میکشد. ۲ درصد شارژ دارد. اما خودم را مجبور کردم همین چندخط را بنویسم، چون نوشتن باید مثل خون توی رگهایم در جریان باشد.
@mtalebi76 🌌