eitaa logo
۲۵۶ 🌌
65 دنبال‌کننده
163 عکس
9 ویدیو
1 فایل
۲۵۶، ابجد نور است؛ ‌نور نام خداست. 💫 ‌📌محدثه‌ام 🤱🏻🧕🏻 آنچه می‌خوانم آنچه می‌نویسم همه این‌جاست @M_talebiz
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹چرا باید جایی را که می‌توانم آن‌جا با ظلم و جور بجنگم رها کنم و به جایی بروم که در آن‌جا، ظلم و جوری نیست؟ ▫️مگر وطن مرتع است و انسان گاو، که فقط به خاطر چریدن و چنان‌کردن، لمیدن و نشخوار‌کردن و دفع زائدی کردن، وطن را بخواهد، مَرد؟ ▫️عذاب‌کشیدن در زادگاه و خانه همان‌قدر حق است که بهره‌گرفتن و آسوده زیستن در زادگاه. 📚سه دیدار 🖋 نادر ابراهیمی | @mabnaschoole |
این روزها اگر بودی همه روزهایش روز تو بود؛ هم پاسدار بودی، هم جانباز.
"محمدرضا خیلی قدبلند بود. علی آقا میگفت:" محمدرضا بیاید، باید روی صندلی بایستی تا بتوانی ببوسیش." ‌این جمله را مادربزرگم به خبرنگار میگوید. پرت میشوم به شبی که تابوت را آوردند خانه. تابوت چوبی که رویش پرچم کشیده بودند و پلاستیک پیچ بود. تمام فامیل توی حیاط بودند، تاریک بود. یک لامپ زرد خاکی، روی دیوار، گوشه‌ی حیاط را روشن می‌کرد. یک ساعتی از اذان مغرب گذشته بود، شاید بیشتر. دانه‌های عرق روی کمرم سر می‌خوردند، وسط تابستان بود. ‌در تابوت را باز کردند، اما گره کفن را نه. همه دست میکشیدند رویش، بعد دست به صورت خودشان. من گوشه‌ای عقب‌تر ایستاده بودم. ندیده بودمش، فقط عکس هایش را دیده بودم. یکی دوتا خاطره هم شنیده بودم. خانواده‌ی ما اهل خاطره گفتن از او نبودند. می‌دانستم قد بلند بوده، توی عکس‌ها مشخص بود. اما حالا کفنش توی بغل من هم جا میشد. من عقب بودم. به دختر عموهایم که گریه می‌کردند نگاه میکردم. با عمو خاطره داشتند. ‌مادربزرگم کشیدش توی بغل. دست می‌کشید از بالا تا پایین کفن را، دوباره دست چروکیده اش را آورد بالا دوباره پایین کشید. دست دیگرش زیر کفن بود و ضربه می زد پشتش را. ‌من این پا و آن پا می کردم، مردی که لباس سبز سپاه تنش بود گره کفن را باز کند تا ببینمش. فایده ای نداشت. انگار نمی خواست بازش کند. رفتم جلو، دستم را از سرشانه‌ی یکی که جیغ میزد و عمو عمو بمیرم میگفت، رد کردم، نوک انگشت هایم را زدم و برگشتم عقب. ‌ دور صورت قبر ایستاده بودیم. گلزار شهدا پر از آدم بود. مردهای فامیل دست‌هایشان را داده بودند به‌ هم و دور ما خانم‌ها دایره زده بودند. بابا توی قبر ایستاده بود. تابوت روی دست‌ها روان بود. جمعیت نمی‌آمد، اما تابوت می‌آمد. یک لحظه ولی موج زد و من پرت شدم عقب، همه مان پرت شدیم عقب. حالا ما دور آدم ها دایره زده بودیم. مامان دستم را کشید عقب" بیا بریم میخوری به مردها عموتم راضی نیس." پله ها را رفتیم پایین. ‌ توی ماشین نشسته بودیم. بابا زار می زد. واژه ای بهتر از زار زدن برایش نداشتم. دوست داشتم بزنم سر شانه‌اش بگویم:" مرد گنده گریه نکن جلوی زنت، دخترت، پسرت." رانندگی می کرد و گریه می کرد. حتی روزی که پشت تلفن خبر برگشتنش را دادند هم اینطور گریه نمیکرد. نرسیده به خانه‌ی مادربزرگ ساکت شد. نفس عمیقی کشید و گفت:"گذاشتمش توی قبر، بند کفن رو کشیدم. که صورتش رو ببرم سمت قبله. " ‌کاش جمعیت من را عقب نفرستاده بود، چقدر انتظار کشیدم که کفن را باز کنند، استخوان هایش را لمس کنم. "باز که شد پنبه بود، وسطش یک استخوان بلند، یک جمجه." دوباره بابا زار می زد. " از داداشم فقط دو تکه مانده." یاد همان شب اول افتادم. وقتی مامان گفت مادربزرگم گفته" فاطمه هرچی دست کشیدم پنبه بود، نرم بود. پس چی ازش آوردن؟" و خدا را شکر کردم که کفن آن شب باز نشد. @mtalebi76 🌌
📌دور وقتت حصار بکش اگر دور وقت خود را حصار بکشیم، شیطان نمی‎تواند در آن رخنه کند، اما اگر وقت خود را بی‎حصار گذاشتیم، زمینی است که در آن نه زراعت کرده‎ایم و نه خانه ساخته‎ایم؛ فقط زمینش به نام ما ثبت شده. ‌ انسان اگر برای وقتش برنامه‎ریزی نکرد، شیطان برایش برنامه‎ریزی می‎کند. ‌ غیبت‎ها، تهمت‎ها، حرف‎های بی‎مزه، لهو و لعب‎ها،همۀ اینها نتیجۀ بی‎برنامگی است. اگر عقل برای وقت برنامه‎ریزی نکند، نفس برایش برنامه‎ریزی می‎کند. آیت‌الله حائری شیرازی @mtalebi76 🌌
قرار است بعد از یک‌سال دوری به میدان برگردم. بعد از اینکه انگشت اشاره‌ام را جوهری کردم، باید چمدان بسته شده‌ام را بفرستم توی صندوق اتوبوس. سوار اتوبوس، فاصله‌ی کرمان تا اهواز را طی کنم. دوباره من و جاده‌های بین مناطق جنگی. توی همین روزها با مبنا این کتاب را می‌خوانم، مناسب حال این روزها. به شیطنت‌های آمیرزا می‌خندم، با ناصر به فکر فرو می‌روم و با رسول بچگی می‌کنم. هنوز نمی‌دانم این گرای ۲۷۰ درجه کجاست، اما دوست دارم توی جبهه‌ی جنوب دنبالش بگردم، بین نخلستان‌ها چرخ بخورم، توی کانال آب بچرخم و برسم به این گرا. دوست دارم همسفر این بچه‌ها باشم. @mtalebi76🌌
‌ این روز‌ها اینجا هستم. دوست داشتم هر روز یک روایت بنویسم، اما نشد. نوشتن این روز‌ها را به خودم بدهکارم. گوشی‌ام نفس‌های آخرش را می‌کشد. ۲ درصد شارژ دارد. اما خودم را مجبور کردم همین چندخط را بنویسم، چون نوشتن باید مثل خون توی رگ‌هایم در جریان باشد. @mtalebi76 🌌
° فَإِنِّی عَبْدُک من بنده‌ی توام ° وَ فِی قَبْضَتِک و در مشت توام ° نَاصِیتِی بِیدِک موی پیشانی‌ام در اختیار توست. صحیفه‌سجادیه۲۱ خدایا! من به زبونی و کوچکی خود معترف هستم، اختیارم در دستان توست. رشته‌ی رحمتت را از من قطع ننما. @mtalebi76 🌌
تا هفته‌ی پیش، از هزار و چهارصد و دو خودم راضی نبودم. فکر می‌کردم در خواندن و نوشتن کوتاهی کردم. هنوزم نظرم همین است، حداقل در نوشتن. من تمام خودم را برای نوشتن صرف نکردم. گاهی به خودم حق می‌دادم؛ شرایط سختی داشتم. اما باز می‌نشستم و خودم را با بقیه آدم‌ها مقایسه می‌کردم، شاید آن‌ها شرایط سخت‌‌تری داشتند. سرخورده می‌شدم و دوباره بعد از چند روز چرتکه انداختن نظرم می‌چرخید. اما دیروز عزمم را جزم کردم که حداقل خوانده هایم را اندازه بزنم، شگفت‌انگیز بود، برای من چهارصد و دو شگفت‌انگیز بود. ‌ دیدم من حتی نیمه‌شب وقتی پسرک بیدار می‌شد گاهی چندصفحه می‌خواندم، آن روز و شب‌هایی که در بیمارستان بستری بودم، وقتی از زیر بیهوشی درآمده بودم، یا درد داشتم بازهم تنها کاری که می‌کردم خواندن بود. ‌ این‌ها کتاب‌هایی است که من خواندم، حتی همین الان چندتایی را یادم آمد که توی این عکس نیستند. مثل پس از بیست‌سال، از طرف فرزند کوچک شما، پروانه‌ها گریه نمی‌کنند، مرا با خودت ببر... اما سال جدید باید بنویسم، باید به خودم قول بدهم هر روز، هر قدر هم سخت، باید بنویسم. من در حد مرگ نوشتن را به خودم بدهکارم و باید بنویسم. ۲۵۶ 🌌