داستان های افسانه ها
لیست رمان ها #پیدایش_شیطان(سونیک) #جنگ_افسانه_های_ماینکرافت(ماینکرافت #سلطنت_ندر (داستان خودم جک)
بزودی...
پارت اول رمان هیولا ها گذاشته میشه
#هیولا_ها
پارت ۱
سال ۱۳۸۹
پروژه A.0.0.1. P
در آمری. کا
مصاحبه با یکی از مقامات
خبر نگار ؛ آقا میتونید یکم بیشتر از این پروژه بهمون بگید؟
نخست پزیر؛ نه
خبر نگار ها؛ آقا ... آقای نخست پزیر
۵ روز بعد
محل آزمایش پروژه
یکی از دانشمند ها ؛ بریم برای تست . انرژی ی ات.می رو وارد کنید
یک صدای بینگ میاد
دانشمند ؛ عالیه . جرج واتسون نظرت چیه؟
جرج؛ خدای من امکان نداره😳 پرتال سفر به ابعاد دیگه ساخته شد🤯🤩
دانشمند ؛ دیدی شد .. چی .... آعاااااا
صدا ؛ ناپایداری سیستم ... هشدار هشدار تخلیه کنید
یک دفعه پرتال رنگش تغیر میکنه و منفجر میشه . چن هیولا هم میان بیرون
اخبار ؛ یک انفجار وحشت ناک بخواتر یک پروژه به نامA.0.0.1. P بوجود اومد و هیچ کس زنده نموندش
سال ۱۳۹۸
سازمانی برای زندانی کردن هیولا ها و آزمایش روشون ساخته شد
سال ۲۰۳۰ دوباره پروژه از سر گرفته شد
دانشمندان بخش انرژی شاملند از
جک
الکس
استیو
آن
چارمی
و ویکتور واتسون
درسته پسر یکی از بهترین دانشمندان فیزیک کوانتوم
روز اول کار
جک ؛ درود بر همه شما . میخوام باهاتون آشنا شم . کسی ماینکرافت پلی میده ؟ کسی او سی سونیک داره یا استیک وار؟
چارمی ؛ من چارمی هستم . بهت پیشنهاد میکنم دهنتو ببندی
جک ؛ منم جک هستم .. تو چارمی زنبوره نیستی کوچولو😘
چرمی عصبی میشه و نیره
استیو ؛ ولی راس میگه دهنتو ببند
جک یه نگاه به دور و ور میونه ؛ بقیه هم؟
هم اینور و اون ورو نگاه میکنن
جک ؛ شانسو ... وایسا تو ویکتور پسر جورج نیستی ؟
همه به ویکتورنگاه میکنن
ویکتور ؛ آره مشکلی هست ؟
جک ؛ واقعا ؟ بابات چطور آدمی بود خیلی باهوش بود
ویکتور؛ کسی دیگه ای خوابش نمیاد ؟ خدافظ
چن ماه همینطوری میگذره و بالاخره به روز اولین تست میرسن
یک شدا از بلند گو میاد
؟؟؟ ؛ سلام من مدیر این پروژه هستم و میخواست، تبریک بگم
جک ؛ چه عجب یه رخ نمایان کرد
آن ؛ آره
چارمی ؛ انگار باهم فامیلید تو هم هر چن وقت یک بار حرف میزنی
آن ؛ آره فامیلیم
همه با تعجب به آن نگاه میکنن
الکس ؛ انتظار اینو نداشتم
استیو ؛ شروع شد
یک دفعه یک لشکر با تفنگ های پیشرفته میان تو
ویکتور؛ چخبره
جک ؛ برا امنیتی
شمارش معکوس ؛ ۱۰. ۹. ۸. ۷. ۶ .۵. ۴. ۳. ۲. ۱. ۰
پرتال روشن میشه
همچی خوبه تا کی رنگش عوض میشه و خاموش میشه
جک ؛ لعنتی
یک دفعه یک انفجار کوچک رخ میده و پرتال کامل خاموش میشه و یک موجود سیاه میاد بیرون که شبیه انسانه
پلیس ها میرن سمتش ، اول بنظر بیخطر میومد و ناراحت بود تا اینکه جیغ کشی و گریه کرد و بعد بلند شد سربازا بخواطر صدا گیج بودن و از گوش خونریزی داشتن . اون موجود سیاه یک مایه سبز ریخ سر یک نفر و بعد اون رو خورد . پلیس ها یک سلاح آوردن و اون رو کشتن
چن دقیقه گذشت و داشتن جسد رو جمع میکردن که ..
جک ؛ شب خوابم نمیبره
چارمی ؛ اونا که تو انفجار زنده بودن خورده شدن
آن؛ ممممم..من .... خخخخ.خخیییلی ترسیدم
ویکتور ؛ من قبلا مثل اون رو دیدم
استیو ؛ چی ؟
یک دفعه صدای جیغ و آژیر میاد
جک ؛ ههه
ویکتور ؛ چیشده
اون جسد زنده شده بود و مثل هیولا این و اون رو میخورد و بعدش جسد ۶ارو برد کنار بدن هیولا و اون هیولا رو زنده کرد
((ادامه دارد))
#هیولا_ها
پارت دو
جک ؛ از زندگی پشیمونم
ویکتور : یکی از اینا پدرمو کشته؟
آن : حححرفشو ن.نز.ن خ.یل. ترسناکه
پنجره ها بسته شدو روکش فلزی روشون اومد . چراغ ها قرمز شد و یک کمد باز شد که پر سلاح بود
چارمی: اون تیربار مال منه(تیر بار رو برداشت)
همه ریختن سر کمد و سلاح برداشتن
آن یه تیر کمون بهش رسید
ویکتور اسنایپ برداشت
استیو یه سلاح پلاسمایی برداشت
الکس کلت برداشت
و آخر از همه جک متوجه شد بهش شمشیر رسید که یک عینک داشت
جک: شانسو عینکشو بزنم
جک عینک رو زد به چشمش و بعد معلوم شد عینک میتونه جایی هر موجودی رو نشون بده . شمشیر هم قدرت های جالبی داشن
جک : بدک نیست . باید زنده بمونیم بریم
ویکتور :کی تورو رئیس کرده
جک :خودم
استیو: اینا مهم نیست بریم
راه میوفتن و میرن
جک : اینجا اتاق امن داره
الکس :چطور مگه
جک :اینجا نوشته
مسیر نقشه رو دنبال کردن ولی دیدن که...
جک : وایسید
استیو :چرا
ویکتور: ول کنید برید
ویکتور رفت تو اتاق و دید پر جسدهای سرباز هاس و یه هیولا اونجاس
پرید سمت ویکتور چارمی با تیر بار هیولا رو زد و استیو با سلاحش اون رو کشت
جک: عینکم یا با حرارت جای اینا رو نشون میده
ویکتور : باشه تو رئیس باش
جک : بریم
آخرای مسیر ...
جک : امنه
میرن تو میبینن یه مجسمه ی خونی اونجاس
جک : عجب ... بریم
پشتشون رو کردن به مجسمه و ....
الکس :کککممممک