eitaa logo
داستان های افسانه ها
36 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بنده جک پیگ من تو این چنل رمان مینویسم لذت ببر و لفت نده رمان سفارشی هم مینویسم
مشاهده در ایتا
دانلود
نمیدونم کدوم رمان رو بنویسم
پارت ۱ سال ۱۳۸۹ پروژه A.0.0.1. P در آمری. کا مصاحبه با یکی از مقامات خبر نگار ؛ آقا میتونید یکم بیشتر از این پروژه بهمون بگید؟ نخست پزیر؛ نه خبر نگار ها؛ آقا ... آقای نخست پزیر ۵ روز بعد محل آزمایش پروژه یکی از دانشمند ها ؛ بریم برای تست . انرژی ی ات.می رو وارد کنید یک صدای بینگ میاد دانشمند ؛ عالیه . جرج واتسون نظرت چیه؟ جرج؛ خدای من امکان نداره😳 پرتال سفر به ابعاد دیگه ساخته شد🤯🤩 دانشمند ؛ دیدی شد .. چی .... آعاااااا صدا ؛ ناپایداری سیستم ... هشدار هشدار تخلیه کنید یک دفعه پرتال رنگش تغیر میکنه و منفجر میشه . چن هیولا هم میان بیرون اخبار ؛ یک انفجار وحشت ناک بخواتر یک پروژه به نامA.0.0.1. P بوجود اومد و هیچ کس زنده نموندش سال ۱۳۹۸ سازمانی برای زندانی کردن هیولا ها و آزمایش روشون ساخته شد سال ۲۰۳۰ دوباره پروژه از سر گرفته شد دانشمندان بخش انرژی شاملند از جک الکس استیو آن چارمی و ویکتور واتسون درسته پسر یکی از بهترین دانشمندان فیزیک کوانتوم روز اول کار جک ؛ درود بر همه شما . میخوام باهاتون آشنا شم . کسی ماینکرافت پلی میده ؟ کسی او سی سونیک داره یا استیک وار؟ چارمی ؛ من چارمی هستم . بهت پیشنهاد میکنم دهنتو ببندی جک ؛ منم جک هستم .. تو چارمی زنبوره نیستی کوچولو😘 چرمی عصبی میشه و نیره استیو ؛ ولی راس میگه دهنتو ببند جک یه نگاه به دور و ور میونه ؛ بقیه هم؟ هم اینور و اون ورو نگاه میکنن جک ؛ شانسو ... وایسا تو ویکتور پسر جورج نیستی ؟ همه به ویکتورنگاه میکنن ویکتور ؛ آره مشکلی هست ؟ جک ؛ واقعا ؟ بابات چطور آدمی بود خیلی باهوش بود ویکتور؛ کسی دیگه ای خوابش نمیاد ؟ خدافظ چن ماه همینطوری میگذره و بالاخره به روز اولین تست میرسن یک شدا از بلند گو میاد ؟؟؟ ؛ سلام من مدیر این پروژه هستم و میخواست، تبریک بگم جک ؛ چه عجب یه رخ نمایان کرد آن ؛ آره چارمی ؛ انگار باهم فامیلید تو هم هر چن وقت یک بار حرف میزنی آن ؛ آره فامیلیم همه با تعجب به آن نگاه میکنن الکس ؛ انتظار اینو نداشتم استیو ؛ شروع شد یک دفعه یک لشکر با تفنگ های پیشرفته میان تو ویکتور؛ چخبره جک ؛ برا امنیتی شمارش معکوس ؛ ۱۰. ۹. ۸. ۷. ۶ .۵. ۴. ۳. ۲. ۱. ۰ پرتال روشن میشه همچی خوبه تا کی رنگش عوض میشه و خاموش میشه جک ؛ لعنتی یک دفعه یک انفجار کوچک رخ میده و پرتال کامل خاموش میشه و یک موجود سیاه میاد بیرون که شبیه انسانه پلیس ها میرن سمتش ، اول بنظر بی‌خطر میومد و ناراحت بود تا اینکه جیغ کشی و گریه کرد و بعد بلند شد سربازا بخواطر صدا گیج بودن و از گوش خونریزی داشتن . اون موجود سیاه یک مایه سبز ریخ سر یک نفر و بعد اون رو خورد . پلیس ها یک سلاح آوردن و اون رو کشتن چن دقیقه گذشت و داشتن جسد رو جمع میکردن که .. جک ؛ شب خوابم نمیبره چارمی ؛ اونا که تو انفجار زنده بودن خورده شدن آن؛ ممممم..من .... خخخخ.خخیییلی ترسیدم ویکتور ؛ من قبلا مثل اون رو دیدم استیو ؛ چی ؟ یک دفعه صدای جیغ و آژیر میاد جک ؛ ههه ویکتور ؛ چیشده اون جسد زنده شده بود و مثل هیولا این و اون رو میخورد و بعدش جسد ۶ارو برد کنار بدن هیولا و اون هیولا رو زنده کرد ((ادامه دارد))
پارت دو جک ؛ از زندگی پشیمونم ویکتور : یکی از اینا پدرمو کشته؟ آن : حححرفشو ن.نز.ن خ.یل. ترسناکه پنجره ها بسته شدو روکش فلزی روشون اومد . چراغ ها قرمز شد و یک کمد باز شد که پر سلاح بود چارمی: اون تیربار مال منه(تیر بار رو برداشت) همه ریختن سر کمد و سلاح برداشتن آن یه تیر کمون بهش رسید ویکتور اسنایپ برداشت استیو یه سلاح پلاسمایی برداشت الکس کلت برداشت و آخر از همه جک متوجه شد بهش شمشیر رسید که یک عینک داشت جک: شانسو عینکشو بزنم جک عینک رو زد به چشمش و بعد معلوم شد عینک میتونه جایی هر موجودی رو نشون بده . شمشیر هم قدرت های جالبی داشن جک : بدک نیست . باید زنده بمونیم بریم ویکتور :کی تورو رئیس کرده جک :خودم استیو: اینا مهم نیست بریم راه میوفتن و میرن جک : اینجا اتاق امن داره الکس :چطور مگه جک :اینجا نوشته مسیر نقشه رو دنبال کردن ولی دیدن که... جک : وایسید استیو :چرا ویکتور: ول کنید برید ویکتور رفت تو اتاق و دید پر جسدهای سرباز هاس و یه هیولا اونجاس پرید سمت ویکتور چارمی با تیر بار هیولا رو زد و استیو با سلاحش اون رو کشت جک: عینکم یا با حرارت جای اینا رو نشون میده ویکتور : باشه تو رئیس باش جک : بریم آخرای مسیر ... جک : امنه میرن تو میبینن یه مجسمه ی خونی اونجاس جک : عجب ... بریم پشتشون رو کردن به مجسمه و .... الکس :کککممممک