هدایت شده از اتاقِ آبی!
"نبودنت ؟
جایی حوالی شقیقه ام..
بساط کرده است..
درد می فروشد به تنم..
از تو چه پنهان ..
گاهی پناه می برم به غم.."
یه جایی فروغ فرخزاد میگه ك :
‹ نمیدانم رسیدن چیست ،
اما بیگُمان مقصدی هست که همه
وجودم به سوی آن جاری میشود 💙🪞 ›
ماه بانو
شرمنده واقعا من دیروز انتن نداشتم نشد بیام
نمیدونم چی صدات کنم خواهر،ابجی، دوست ،رفیق به خدا نمیدونم
از ازمانی که دیدمت خیلی چیزا برام عوض شد
روزی که وارد راهنمایی شدم و مثل همیشه پر سروصدا اما تو میز اخر نشسته بودی و به کارام میخندیدی
نه شایدم روزی که دلم از همه ی عالم گرفته بود و تو بغل تو همه ی دردام اشک شد
شایدم روزی که توی راه برگشت باهم قول و قراری گذاشتیم و اخر سال بهش رسیدیم در حالی که خودمونم باورمون نمیشد
وایسا...... شاید لابه لای بیرون رفتنامون و دیووووونه بازی هامون یا تو حرم خانم معصومه خندیدنامون وسط زیارت نامه خوندن بود یا راهیان و ماجراهاش که شدی جونم، خواهرم، رفیقم ابجیم « تولدت مبارک »
خیلی خوشحالم و از خدا ممنونم که تو را افرید « ابجی مائده»
فقط خواستم بدونی درسته که بعضی روزا خودمم توی ماجراهای زندگی گم میکنم و یادم میره اما همیشه همیشه توی قلبمی
بدون خیلی دوست دارم
هر وقت بخاطر اشتباه ی پولدار؛
از پول بدت اومد... و سمتش نرفتی دیگه
بخاطر اشتباه به دیندار از دین بدت بیاد!...