ماه بانو
شرمنده واقعا من دیروز انتن نداشتم نشد بیام
نمیدونم چی صدات کنم خواهر،ابجی، دوست ،رفیق به خدا نمیدونم
از ازمانی که دیدمت خیلی چیزا برام عوض شد
روزی که وارد راهنمایی شدم و مثل همیشه پر سروصدا اما تو میز اخر نشسته بودی و به کارام میخندیدی
نه شایدم روزی که دلم از همه ی عالم گرفته بود و تو بغل تو همه ی دردام اشک شد
شایدم روزی که توی راه برگشت باهم قول و قراری گذاشتیم و اخر سال بهش رسیدیم در حالی که خودمونم باورمون نمیشد
وایسا...... شاید لابه لای بیرون رفتنامون و دیووووونه بازی هامون یا تو حرم خانم معصومه خندیدنامون وسط زیارت نامه خوندن بود یا راهیان و ماجراهاش که شدی جونم، خواهرم، رفیقم ابجیم « تولدت مبارک »
خیلی خوشحالم و از خدا ممنونم که تو را افرید « ابجی مائده»
فقط خواستم بدونی درسته که بعضی روزا خودمم توی ماجراهای زندگی گم میکنم و یادم میره اما همیشه همیشه توی قلبمی
بدون خیلی دوست دارم
هر وقت بخاطر اشتباه ی پولدار؛
از پول بدت اومد... و سمتش نرفتی دیگه
بخاطر اشتباه به دیندار از دین بدت بیاد!...
ماه بانو
هر وقت بخاطر اشتباه ی پولدار؛ از پول بدت اومد... و سمتش نرفتی دیگه بخاطر اشتباه به دیندار از دین بد
خیلی از این جمله خوشم اومد
بی زحمت فور کنید تا بقیه هم بخونن
هدایت شده از اتاقِ آبی!
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم... با دل های تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شب های یلدا بیشتر
رفته ای ... اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز ... فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی :"عاشقم"
خون انگشتم بر آجر حک کنم : ما بیشتر...
حامد عسگری
هدایت شده از اتاقِ آبی!
هدایت شده از اتاقِ آبی!
تصویر خود را می کِشم بر بوم نقاشی
یک خانه با زردیِ خشت و سرخیِ کاشی
هر طور می خواهی تصور کن درونم را
شاید تو از یک راز مبهم بی خبر باشی
هر روز با ترس شکستن روبرو بودم
آیینه ای بودم که در دستان یک ناشی
افتادم و هر تکه ای از من به سمتی رفت
تن پاره هایم را نشوراندم به فحاشی
من قسمتی از سرزمین حاکمی بودم
از دست رفتم پای ظلم و زور و عیاشی
یک قلعه ی متروکه ام از من چه می دانی؟
از شانه های خسته ی بعد از فروپاشی
جعفر مقیمیان
هدایت شده از اتاقِ آبی!
شب فرو می افتاد؛
به درون آمدم و پنجره ها رابستم..
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها؛
تنها
غم عالم به دلم ریخته بود...