هدایت شده از اتاقِ آبی!
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم... با دل های تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شب های یلدا بیشتر
رفته ای ... اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز ... فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی :"عاشقم"
خون انگشتم بر آجر حک کنم : ما بیشتر...
حامد عسگری
هدایت شده از اتاقِ آبی!
هدایت شده از اتاقِ آبی!
تصویر خود را می کِشم بر بوم نقاشی
یک خانه با زردیِ خشت و سرخیِ کاشی
هر طور می خواهی تصور کن درونم را
شاید تو از یک راز مبهم بی خبر باشی
هر روز با ترس شکستن روبرو بودم
آیینه ای بودم که در دستان یک ناشی
افتادم و هر تکه ای از من به سمتی رفت
تن پاره هایم را نشوراندم به فحاشی
من قسمتی از سرزمین حاکمی بودم
از دست رفتم پای ظلم و زور و عیاشی
یک قلعه ی متروکه ام از من چه می دانی؟
از شانه های خسته ی بعد از فروپاشی
جعفر مقیمیان
هدایت شده از اتاقِ آبی!
شب فرو می افتاد؛
به درون آمدم و پنجره ها رابستم..
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها؛
تنها
غم عالم به دلم ریخته بود...
راستش نمیدونم چی بگم و چی جوری شروع کنم
اخه من جلو کسایی که دوسشون دارم نمیتونم اون جوری که میخوام حرف بزنم و از احساسم بگم
من قدیم فک میکردم هرچی بیشتر بایکی وقت بگذرونی و بیشتر همو ببینی بیشتر دوستش داری و دلت براش تنگ میشه
اما الان میفهمم نه این جوریا هم نیست اخه من با تو بیرون نرفتم ن به قول ی رفیقی چسب زخمتم نیستم اما از اعماق وجودم دوست دارم
تو را بدون دلیل دوست دارم، دلم برات تنگ میشه
اگه باهام حرف نزنی دلم میگیره
تو برام مثل رنگ ابی میمونی همونی که با نگاه کردن بهش دلم گرم میشه ، حالم خوب میشه
برام مثل بوی قرمه سبزی مامانمی که با دنیا عوض نمیکنم
برام مثل چایی میمونی که دور از چشم مامانم میخورم و بهم خیلی مزه میده
وقتی باهات حرف میزنم انگار دارم کنار اتیش شیرکاکائو میخورم
وقتی باهام قهری انگار شیر کاکائوم ریخته روقسمت خاکی فرش
تو برام از اون چیزی که خودت و همه فک میکنن خیلی عزیز تری
ادم هیچ وقت اولیناشو یادش نمیره تو اولین منی
اولین ادمی که با شاخه گل ابی کنار نیمکت دوم ردیف وسط طبقه اخر مدرسه شهید حسینی تولدما تبریک گفت و اولین گل زندگیما بهم داد
تو گفتی شبیه سیگار استفاده شده میمونی ؟ میدونی چه وقت ادما سیگار میکشن ؟ وقتایی که خیلی حالشون بده چون فک میکنن سیگار ارومشون میکنه تو ارامش بخش خیلی ها هستی خودت خبر نداری
تو دست گل پر از گلای رز ابی منی تو ی لیوان شیر کاکائوی خنک ساعت ۳ دقیقا وقتی که برق رفته همون قدر لذت بخشی برام
تو خواهر نداشتمی که همیشه ارزوشا داشتم
تولدت مبارک محیای عزیزم
ماه بانو
راستش نمیدونم چی بگم و چی جوری شروع کنم اخه من جلو کسایی که دوسشون دارم نمیتونم اون جوری که میخوام
شرمنده دیروز انتن نداشتم ولی به یادت بودم
خیلی دلم میخواد الان محکم بوست کنم 😘